<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاتون نامه</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/</link>
<description>گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند/عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 15 Nov 2009 18:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>امشب....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;ضمناً &lt;/STRONG&gt;این پست را دیشب نوشتم برای همین عنوانش هست&quot;امشب&quot;....لاکن به علت در دست تعمیر بودن تمام جاده های اینترنتی نمیشد بفرستمش روی آنتن!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- امروز دم غروب مغازه که یه کمی خلوت شد فیتله ی لپتاپ را بالا کشیدم و گفتم یه چرخی تو بلاگستان بزنم ببینم شهر دست کیه؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همچین که اومدم بشینم یکی گفت اکس کیوز می؟ سرمو بلند کردم و گفتم یس....دیدم یه پسره جوونی حالا بگو بالای ۱۸ و زیر ۳۰ سال که یه پلیور خاکستری تنش بود جلوی کانتره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با دست چپش جلوی کلاه را به هم آورده بود و خیلی سفت و سخت روشو گرفته بود که من فکر کردم لابد از طرفداران حجاب است! اومدم بگم برادر! ما اینجا روسری هم داریما! که گفت....gimme your money اولش نفهمیدم چی گفت.....چاقو را که توی دست راستش دیدم فهمسم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه کمی که حجابش شل شد سیبیلاشو دیدم و اوووو حالا کوو تا اینا خوفناک بشن! قدش هم بگم مثلن سی چهل سانت از من بلندتر بود!( این مشخصات را شمام بخاطر بسپارید ضرری نداره)!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره گفت گیمی یور مانی! گفتم اُکی.....صندوق را باز کردم و هر چی اون تو بود را برداشتم و داشتم مرتبشون می کردم که یهو هول شد و گفت این پنجاه دلاری را هم بده....بی تربیت! صبر نکرد و خودش دستش را دراز کرد و برش داشت. اومد یه چیز دیگه ای بگه یا بخواد که یهو انگار که رعشه گرفته باشتش شروع کرد به لرزیدن و بدو از در رفت بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دنبالش نرفتم چون فکر کردم شاید رفقاش اون پشت مشتا باشن و بترسن و کاری دستم بدن. ماشین را که روشن کردند و راه افتادند زنگ زدم ۹۱۱.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بوق اول تمام نشده بود که یک زن لاغر اندام جواب داد و شروع کرد سوال کردن و آدرس را پرسیدن که همون موقع یه پسر سیاهپوستی که خیلی هم بچه ماهیه و همیشه میاد مغازه از در وارد شد. از حرفهای من فهمید که اتفاقی افتاده و من چون میدونستم این تلفن خیلی طولانیه با ایماء و اشاره ازش پرسیدم اگر چیزی میخوای بگو....که اونم با اشاره گفت نه مهم نیست صبر می کنم، تو به کارت برس.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خانمه گفت ضمن این که من دارم باهات حرف میزنم آفیسرها توی راه هستند و الان میرسن، همینم شد یعنی کلاً سه دقیقه هم نشده بود که رسیدند و منم با اون لیدی خداحافظی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یکی....اینم دو تا....اینم سه تا.....با این میشه چهار تاااااا ماشین پلیس. ای بابام هی! چقد این ملت بیکارن ها!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول از همه یک دختر ناز و بلند بالایی اومد تو و سلام من آفیسر نمیدونم چی چی هستم و جریان چی بود، که براش گفتم و بعدش اون رفت تو ماشین گمونم به گزارش دادن که دو تا آفیسر دیگه اومدند توو....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا اون پسر سیاهه هنوز وایساده، خب منم بودم وایمیسادم، داره یه فیلم اکشن مفت و مجانی بطور زنده می بینه میخواد بره خونه چکار کنه مگه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این دو تا آفیسر که اومدن و شروع کردند با من حرف زدن دو تای دیگه هم بعدش اومدن که یکی شون خیلی از همه جوونتر بود و تا این سیاهه را دید گفت اینه؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم آره! یه ساعته وایساده منتظر شماها! پسر سیاهه هم خنده اش گرفت و گفت چرا اینقده دیر اومدید منو بگیرید؟! اون یکی که خیلی قد بلند بود و گمونم رئیس اینا بود یک چش غره ای به اون جوجه آفیسره رفت که یعنی دارم برات!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رئیسشون داشت از من سوال می کرد که یه آفیسر دیگه اومد تو....این یکیو دیگه فوری شناختم! همونی بود که اخیراً منو گرفت سر اون تابلوی ایستی که بیخودی سر این سه راهیه گذاشتن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(آمیرزا که اینجا بود تابلوئه را نشونش دادم و گفتم ترا خدا تو بگو آخه اینجا ایستادن داره؟ اونم گفت نع!! نداره! یادم باشه قبل از رفتنم یه گونی بکشم رووش که دیگه به آبجی من گیر ندن چرا تابلو را ندیده)!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه.....هی حرف تو حرف میاد یادم میره چی میخواستم بگم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رئیسشون از من پرسید فکر می کنی چقدر ازت پول دزدید؟ لازم نیست دقیق بگی ولی همینجوری حدس چقدر را میزنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم والله از شما چه پنهان به مصداق: وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد....من تا آخر شب پولهارو نمیشمرم، می ترسم ازشون کم بشه! ولی اگه بخوام فقط یه رقم به شماها داده باشم میگم ۳۰۰ دلار. نوشت و امضاء کردم و شماره تلفن رد و بدل کردیم( شماره کار بابا)! و اونا رفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پسر سیاهه هم کارشو راه انداختم و رفت که دو سه دقیقه بعدش یه آفیسر دیگه اومد! عجب بدبختی گیر کردیما! اینا حالا میخوان تا صب برن و بیان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این یکی یه فرمی دستش بود و از من پرسید انگلیسی را خوب متوجه میشی؟ تا اومدم بگم کجای کاری حاجی! بیا برو تو وبلاگم ببین چه اشعاری را ترجمه می کنم واسه ملت من! که بلافاصله گفت معذرت میخوام، قصد توهین ندارم فقط میخوام مطمئن بشم که این مواردی را که اینجا نوشته خوب متوجه میشی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوندمش و امضا کردم، گفته بود از این سری عکسهایی که بهت نشون میدیم اگر اون آقا دزده را شناسایی کردی بگو، هیچ اجباری نداری که حتماً یکی را انتخاب کنی و یا اگر کسی به چشمت آشنا آمد لزوماً فکر نکنی اون شخص بوده و....آی دلم میخواست عکس یکی از طلبکارام توشون باشه و بگم اینه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم خب آفیسر این مال کسانیه که سابقه دار هستند و شما عکساشونو دارید....اگر این جوونک اولین بارش بوده باشه، که احتمالاً همینطوره، چی؟! چون ترس عجیبی بر او مستولی شده بود!(از بچگی از این &quot;مستولی&quot; هم خیلی خوشم میامد، نم چرا)!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت خب ما به تمام گواهینامه های رانندگی هم دسترسی داریم. مشخصاتی را که شما دادی با اونا هم منطبق می کنیم و....خلاصه اینم کارش تموم شد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا اینجارو باشید که من به رئیس اینا هویجوری گفتم ۳۰۰ دلار، نه؟ شب که شیفت را بستم گفتم آی چِشم کف پات خاتون! بیخود نیست که خوشِم میا به هوشت! کل شیفت ۲۸۰ دلار کم داشت که اونم فدای سر تک تک شماها و این دو تا:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.kalam.tv/fa/video/10968/index.html&quot;&gt;http://www.kalam.tv/fa/video/10968/index.html&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=vFqZQMGNMsQ&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=vFqZQMGNMsQ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 18:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الکس و سُرسُره....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حیاط  مهد کودک گرد بود که دور تا دورش از کنار دیوار کلی گل و گیاه به طرز خیلی قشنگی باغچه بندی شده بود.بعد از باغچه ها سیمانی میشد که جون میداد واسه سه چرخه سواری بچه ها و یکی دو حلقه بستکبال متحرک هم در همون قسمت بود که بنا به مسیر Lance Armstrong ها، جا بجا میشد. وسط حیاط هم شن و ماسه ریخته بودند که یک قسمتش مخصوص شن بازی بچه ها بود و قسمت دیگه اش چند تا تاب و سرسره کار گذاشته بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزی دو نوبت بچه ها را می بردیم توی حیاط. یه بار ساعت ۱۰ و نیم صبح تا ساعت ۱۲ که وقت ناهار بود و یه بار هم عصر، بعد از این که اِسنَک بعد از خوابشون را می خوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن روز کذا من داخل ساختمون بودم و داشتم میز ناهار را آماده می کردم که همکارام کیش کیش جاجا دادند و بچه ها اومدند توی اتاق. سرم به بچه ها گرم شد و مواظب بودم که سر دست شستن دعواشون نشه که یکی از همکارام بدو اومد که خاتون من اینجا وایمیسم تو برو الکس را بیار، رفته بالای سرسره و هر کاری می کنیم پایین نمیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اومدم بیرون و دیدم به به! الکس خان عینهو فاتح جنگهای کازرون شایدم ممسنی اون بالا وایساده و همکارام دارن التماسش می کنند که  الکس پلیز بیا پایین...ببین ما همه منتظر تو هستیم...الکس بچه ها گرسنه شونه پلیز پلیز...ولی مگه الکس گوشش به این حرفها بدهکار بود. هر چی اینا بیشتر خواهش و تمنا می کردند او جری تر میشد، تا جایی که اومد لب لب سرسره وایساد، دو تا میله ی کنار سرسره را گرفت و شروع کرد به رقص پا و همراه با خنده ای شیطانی می گفت جامپ! جامپ! یعنی الان از این بالا میپرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا خداااا، خودت به خیر بگذرون اگر از اون بالا بپره درسته که زیرش شن و ماسه است و ارتفاع سرسره هم یکی دو متر بیشتر نیست ولی آخه مگه جون و هیکل خودش چقده که ضرب ِ افتادن صدمه ای بهش نزنه. اگر به پا نیاد پایین و خدای نکرده با سر بخوره زمین و گردنش بشکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با وجودیکه من اینجور مواقع خیلی خوب میتونم خونسردیم را حفظ کنم ولی واقعاً از تصور عواقب این کار قلبم لرزید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مارتا مدیرمون گفت خاتون، الکس از تو حرف شنویی داره یه چیزی بگو بیاد پایین. من اما میدونستم بچه ها بطور کل و الکس بطور اخص در این جور مواقع حتماً میخوان حرف خودشونو ثابت کنند و به حرفم قطعاً گوش نخواهد داد و به احتمال زیاد رومو زمین میندازه و این واسه ما تو محل خیلی اُفت داره! هر چی نباشه ما را سری است با دوست که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه جوری که من اصلا ترا ندیده ام و این همه داد و قال را هم نمی شنوم مثلاً شروع کردم به جمع کردن سطل و بیلچه هایی که بچه ها وسط شن ها جا گذاشته بودند و....یواشکی سرسره را دور زدم و به آنی از پله ها رفتم بالا و از پشت بغلش کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الهی بمیرم خیلی ترسید بچه م! اصلاً انتظارش را نداشت و یک جیغ بنفشی زد که صداش تا هفت تا مهد کودک اونورتر هم رفت. اولش نفهمید که کی بغلش کرده بعد که برگشت و دید منم، یک نگاهی به من کرد که یعنی ای خائن! این بود نتیجه اون همه اعتمادی که بهت داشتم! حالا از پشت خنجر میزنی؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دشمنان شکایت برند به دوستان، چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا از اون بالا بیارمش پایین هی لگد انداخت و داد و بیداد کرد و من محکمتر بخودم چسبوندمش تا جایی که تپش قلبش را که مثل قلب گنگیش(!) تند و بی تاب میزد را، بخوبی حس می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باری....آوردمش توی اتاق و دست و صورتش را شستم و تا ناهارش تموم بشه یا نگام نمیکرد یا اگر اتفاقی چشمامون با هم تلاقی می کرد یک اخم قشنگی می کرد که دلم ضعف می رفت. خوبی ِ بچه ها اینه که کینه به دل نمیگیرن و هر چقدر هم از کسی عصبانی باشن فوری از دلشون در میاد همانطور که از دل این عزیز دل درآمد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقع خوابش که شد نه ورا سوز سینه بود....نه دلش جای کینه بود! با آی لاو یو گفتنهای مکرر، انگشتامو محکم تو دستای نرم و کوچولوش گرفت و همینطورررر بهم زل زد تا یواش یواش چشمای خوشگلش خمار شد و خواب او را در ربود( خیلی از این &quot;خواب او را در ربود&quot; خوشم میاد، همه ش منتظر بودم تا یه جایی ازش استفاده کنم و کجا بهتر از اینجا)! نگاهش که می کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يادم آمد &lt;BR&gt;شوق روزگار کودکی &lt;BR&gt;مستی بهار کودکی&lt;BR&gt;يادم آمد&lt;BR&gt;آن همه صفای دل که بود&lt;BR&gt;خفته در کنار کودکی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون روز احساس خیلی خوبی داشتم و تعریف از خود نباشه یه جورایی خودم را همطراز جکی چین میدیدم! این خوشی اما خیلی طول نکشید چون فرداش که جلسه هفتگی داشتیم ناطق پیش از دستور، مارتا، گفت خاتون تو نمیدونی من چقدر ممنون تو و صبوریت در آرام کردن الکس و اون دو تای دیگه هستم اما هیچ میدونی کاری که تو کردی بر خلاف موازین است. طبق مقررات ما نباید تحت هیچ شرایطی کاری را بکنیم یا حرفی را بزنیم که برخلاف میل بچه باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما همه مون شاهد بودیم و میدونیم که جریان چی بود ولی اگر همون موقع یکی از در وارد میشد و می دید که الکس داره جیغ و داد میکنه و تو به زور نگهش داشتی و اون داره خودشو میکُشه، ممکن بود اینو به عنوان Child Abuse (چایلد ابیوز، اذیت و آزار بچه) گزارش بکنه و اول ترا به دادگاه بکشونند و بعدش من و نه تنها در این مهد بسته میشد که کل موسسه را Sue (سو، شکایت) می کردند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم من کاری به این حرفها ندارم و اگر سر و کارم با دادگاه بیفته بلدم چه جوری از خودم دفاع کنم ولی من اون کاری را کردم که به نظرم درست ترین بود در اون لحظه. شماها همگی بیش از ده دقیقه بود داشتید با الکس حرف میزدید که الکس یه وقت نپریا خطرناکه، چرا فکر می کنید یه بچه سه ساله معنی خطر را می فهمه؟! من که اصلن بیرون نبودم ولی اگر بودم نمیذاشتم کار به اونجا برسه، به محض این که میامد و ژست پریدن می گرفت یه چیزی را که خیلی دوست داره بهش یادآوری می کردم، حواسش پرت می شد و غائله می خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اونروز از حرف مارتا خیلی رنجیدم. به نظر من هیچ کاری ارزش نداره اگر بخاطر انجامش بخواهیم منت سر کسی بذاریم ولی انتظار اون انتقاد تند را هم نداشتم. مارتا خودش بارها اعتراف کرده بود که از وقتی من به اون مهد رفته ام، تغییر چشمگیری در رفتار اون سه تا بچه بخصوص الکس بوجود آمده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درسته که این سه تا وروجک را از صمیم جان دوست داشتم ولی خدائیش سر و کله زدن با اونا خیلی هم برای من استرس بهمراه داشت. از همه اینها گذشته من خودم داوطلب شده بودم که اون سه تا را به من بسپرن وگرنه کاری را که من میکردم در واقع جزو وظایف معلمین مهد بود نه من که به عنوان دستیار معلم استخدام شده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز بعد مارتا منو صدا کرد توی دفتر و بابت روز پیش از من معذرت خواست. گفت امیدوارم منو ببخشی و درک کنی که من به عنوان مدیر تو باید بهت تذکر می دادم و اگر این کار را نمی کردم و یکی اینو به گوش اداره می رسوند برای هر دوی ما بد میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه های خوبم! بالا رفتیم Yogurt بود، قصه ی ما به این سوی چراغ راست بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بانک....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز صبح آمیرزا زنگ زد و بعد ِ کلی حال و احوال گفت که با عجله از شرکت زده بیرون و رفته بانک ولی خورده به در ِ بسته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ای خدا بره گیجت مرد! چطور تو نمیدونستی که امروز تعطیله....عااااشق! مگر گلدان تو سرت خورده که روز شهدا که مهمترین تعطیل فدرالی است را فراموش کرده ای....اصن بگو ببینم شماها مگه چیزی به اسم تقویم ندارین رو میز کار ِ تون که تعطیلات را نشون میده؟ چرا و شنبلیله!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب حالا میگیم یادت رفته تقویم را نگاه کنی، مگه تو هر روز نمیری بانک؟ دوباره میگه چرا! ای چرا و حلوا مسقطی! شیدا، ببین منو....همیشه اینجور مواقع حداقل از ده روز قبلش روی شیشه ی بانک که شماها بهش میگین شووشه! یک کاغذ به چه گنده ای میزنن که فلان روز بانک بسته است....شد؟ من موندم معطل تو چجوری اونو ندیدی، جمال عشقی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما خوش به حالتون! ای کاش من الان در اون مملکت درپیت شما بودم و امروز خَرّه خورده بود به در هر چی بانکه! والله بخدا....یه روز هم یه روزه که طلبکارا چکهای بی محلی را که بهشون دادم نبرن به حساب بذارن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاتون خانم همینجور که داره با خان داداش داد و بیداد میکنه یهو نگاش به ساعت میفته و می بینه که از ۹ گذشته و باید بدوه بره بانک. سریع خداحافظی و بپر تو ماشین و د برو که رفتی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تخت گاز میره و می بینه که پارکینگ بانک خیلی خلوته، خوشحال میشه که امروز خیلی معطلی نداره اونجا، از ماشین پیاده میشه و مثل قرقی میره و .....گرومب! با سر میخوره به در ِ بسته!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روی شووشه ی بانک به چه گندگی زده اند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;We will be closed on November 11, 2009 to observe the Vetern&apos;s day  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه یادش میاد که از ده روز پیش تا حالا هر روز که اومده بانک اینو همینجا دیده بوده است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt; Vetern&apos;s day ( و ِ ت ِ ر ِ نز) که در کشورهای دیگر به نام Remembrance day معروف است برای اولین بار به پیشنهاد &quot;آبراهام لینکلن&quot; به منظور بزرگداشت شهدا و مفقودین جنگی نامگذاری شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جنگ جهانی اول بطور رسمی در ساعت 11 و روز 11 از ماه 11 (نوامبر) سال 1918 پایان گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت ۲:&lt;/STRONG&gt; در کتب قدیم آمده است جوانی ابراهیم نام که تو خونه بهش می گفتن آبراهام و صاحب وبلاگ وزینی بوده است از بس دوستاش بهش گفتن &quot; آبراهام منو لینک کن&quot; هویجوری شوخی شوخی به &quot; آبراهام لینکلن&quot; معروف شده و نامش در تاریخ ماندگار! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 22:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد کودک 2....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ما هفته ای یک بار بعد از ساعت پنج که همه بچه ها میرفتند، جلسه داشتیم و راجع به تمام مسائل مربوط به مهد صحبت می کردیم. از همون اول کار به ما گفته بودند که همه چیز در اینجا محرمانه است و کوچکترین اطلاعاتی راجع به بچه ها یا والدین شون یا کلاً هر چیز دیگه ای &quot;مطلقاً&quot; از در این مهد کودک نباید بیرون بره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی حتی نباید تعریف خوبی ِ یک بچه ای را هم فرضاً برای یه نفر دیگه بکنیم ولو این که اسمی هم از اون بچه نبریم( الان اگر اینا را بخونن منو اعدام میکنند)! به بچه ها نباید کادو می دادیم بوسشون و لوسشون نباید می کردیم البته همینجوری بغلشون می کردیم( هاگ) و اشکالی نداشت ولی تف مالی! ممنوع بود و....خیلی چیزای دیگه که الان در حوصله ی این پست نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر می کنم اون عشق صمیمانه و آتشین الکس و حرف شنویش از من جرقه اش از روزی زده شد که در همون اوایل یه روز که این شازده از در اومد دیدم بقول فارست گامپ: فور نو پارتیکلر ریزن! خیلی توو خودشه و ساااکت رفت یه گوشه نشست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان.....صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وجناتش معلوم بود که همین الان یا دو ثانیه دیگه است که برخیزد و بگشاید این بند دل جوشان را! از کنارش رد شدم و بدون این که نگاهش کنم یه جوری که یعنی دارم با خودم حرف میزنم و تو جوجه را ندیده ام گفتم چوچوچوچو....چوچوچوچو.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقا اون بخت النصر! یک دفعه ندوید و پاهام را نچسبید و &quot;تیچر کیس تیچر کیس&quot; گویان پسر خاله نشد! نشستم رو زمین که فوری پرید تو بغلم و مرتیکه! محرم و نامحرمم که حالیش نبود مرا نبوس.... پس کِی ببوس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دستشو گرفتم و بردمش توی اتاقی که اون قطاره بود که بخاطر یکسری تغییر دکوراسیون روی زمین گذاشته بودیمش. اون قطار عشق اول و آخر الکس بود البته بعد از من! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرانتز: ما حق نداشتیم بین بچه ها فرق بذاریم و به یکی بیشتر از بقیه توجه نشون بدیم ولی مواردی بودند مثل الکس و اون دوتای دیگه....که اگر این سه تا را یه جورایی کنترل نمی کردیم کل اون ساختمون را رو سرمون خراب می کردند! برای همین بود که مدیرمون و حتی رئیس موسسه دست منو باز گذاشته بودند در تعلیم و تربیت این نونهال!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باری....رفتیم توی اتاق و فوری روی شکم و چسبیده به ریل دراز کشید و من قطار را راه انداختم.....ای خداا که این بچه چه حالی شد از این چوچوچوچو....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من هرگز نمیتونم اون حالت الکس را اونجور که دیدم و حس کردم بیان کنم ولی یکی از زیباترین صحنه هایی بود که به عمرم دیدم. صورتش یکدفعه چنان پر خنده شد که انگار تمام شادی دنیا را بهش هدیه کرده باشی و چشماش....اون چشمای درشت و سیاهش چنان برقی می زد که انگار تمام روشنایی دنیا از همین چشمهاست....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از دوستام بهم رسوند که پاشو الکس را بیار موقع تو حیاط رفتنه. یواشکی بهش گفتم همین کارا را می کنید که بچه ها لجباز و عصبانی میشن دیگه....من اگر اینو الان از تو این حالی که داره بیارم بیرون سر و کارمون با کرام والکاتبین میفته و تا ابد به خونم تشنه میشه و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. همکارم قبول کرد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نزدیک به یکساعت فقط الکس بود و چوچوچوچوش! من نه باهاش حرف میزدم که بچه ام تمرکز حواسش را از دست بده و نه مستقیم نگاش میکردم....نمیدونم تصورش برام سخت بود خودم را جای اون بذارم چون زمان ما که اصلاً قاطر هم اختراع نشده بود چه برسه به قطار! ولی اگر بگم شکوه خلقت و معجزه ی آفرینش را اون روز و در اون چهره ی معصوم و زیبا دیدم از من قبول کنید! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا شما اینارو بخونید من میرم از بالای سرسره میارمش پایین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاد و سربلند باشید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد کودک....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بله عرض می کردم که کلاسم با کریس به خوبی و خوشی تمام شد و می بایست به مدت صد ساعت در یک مهد کودک کارآموزی می کردم. این صد ساعت تجربه عملی، بخشی از درس بود و اگر مدیر مهد گزارش خوبی از کار من میداد اون گزارش بیست در صد نمره فاینال را شامل میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اش کنم که وقتی دوره کارآموزیم رو به اتمام بود مدیر همون مهد بهم پیشنهاد کار داد، چون اونا شدیداً با کمبود نیرو مواجه بودند و من هم که شدیداً عاشق بچه ها....قبول کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این مهد وابسته به یک موسسه بزرگ و غیر انتفاعی بود و والدین که عمدتاً درآمد کمی داشتند هیچ پولی نمی دادند. یک ساختمان یک طبقه نوساز که سه تا اتاق خیلی بزرگ و روشن داشت با آشپزخونه و چندین و چند گلاب به روتون های کوچولو و یک حیاط دلباز و قشنگ با یکسری وسایل بازی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی یکی از اتاقها در کنار سایر وسایل بازی یک میز خیلی بزرگ و کوتاهی بود که روی اون یک ریل قطار بود و قطاری که با ریموت کنترل کار می کرد از توی یک تونل طولانی رد میشد، چراغهاش خاموش روشن میشد، بوق میزد و عین یک ایستگاه قطار واقعی بود. بچه ها بلا استثنا عاشق و شیفته اش بودند و ما نوبتی اون ریموت را بهشون میدادیم که دعواشون نشه.(قطار را بخاطر بسپارید که بعداً به کار میاد)!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این مهد کودک ۳۶ شاگرد دختر و پسر از سن سه تا پنج ساله داشتیم که ۳۳ تاشون به یکطرف و امان از سه تا از پسرها....باز اون دو تای دیگه به یکطرف و فغان از یکی از بچه های سه ساله که Alex  نام داشت، به یکطرف!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر و مادر الکس مکزیکی بودند و واضحه که این بچه فقط اسپانیایی حرف میزد. ببخشید الکس حرف نمیزد تمام مدت نعره میزد و یه چیزهایی به اسپانیایی بلغور می کرد که حتی برای همکاران اسپانیش زبانم هم نامفهوم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه ها ساعت ۱۲ ناهار می خوردند و بعدش بمدت یکساعت باید چرتکی می زدند....و ای خدااا از خوابوندن و رام کردن این وروجک که بزودی شد تخصص من!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به محض این که ساعت خواب اعلام میشد و تشکچه های کوچولوشون را روی زمین کنار هم میذاشتیم الکس شروع میکرد به جیغ زدن و لگد پرت کردن و گریه زاری و خودکُشون که معنی ش این بود نمیخوابم بخوابم....ناگفته نماند که وقتی خیلی عصبانی میشد گاز هم می گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من و همکارام به فاصله، مابین بچه ها روی زمین می نشستیم تا به خواب ناز فرو برن و تا بیدار بشن از کنارشون جم نمی خوردیم و چون در این ساعت نمیشد حرف بزنیم من همیشه کتاب با خودم می بردم، یادش بخیر! دائی جان ناپلئون را برای سومین بار اونجا خوندم و خدا میدونه چه پیچ و تابی میخوردم که صدای خنده ام بلند نشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باری....از الکس می گفتم که وقتی همکارام دیدن من هیچ جوری از کوره درنمیرم و صبرم عطا کن(!) زیادی دارم، خوابوندنش را سپردن به من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عجیب بود که از همون روزهای اول هم الکس با من بد قلقی نکرد و بزودی شد کفتر جَلدَم! موقع خوابیدن حتمن ِ حتمن باید کنارش می نشستم، دو تا از انگشتهام را محکم توی دستش می گرفت و با تیچر تیچر گفتنهاش بهم حالی میکرد که موهاشو نوازش کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک موهایی هم داشت با فر های درشت و عین شبق! اینقدر دست تو موهاش می کشیدم تا خوابش میبرد و وای به این که غفلتاً دستم از تو دستش بیرون می آمد، یهو از هفت دل خواب با وحشت تمام می پرید و آماده بود قشرق راه بندازه ولی تا می دید هنوز کنارش هستم به ثانیه ای حالتش عوض می شد و با یک نگاه حاکی از قدردانی و اطمینان خاطر، حالا از هر دست دو تا انگشت را می گرفت و دوباره در جهنم بسته می شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من همه بچه ها را واقعاً از صمیم جان دوست داشتم ولی الکس یه چیز دیگه ای بود. نمیدونم از این که باعث تغییر رفتاری در او شده بودم این احساس خاص را بهش داشتم یا شایدم بخاطر عشق زلالی که تو چشماش نسبت به من موج میزد، علتش هر چه بود دلم میخواست این پدر سوخته را درسته بخورمش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روز که حالم خوب نبود زنگ زدم که امروز نمیتونم بیام، مدیرمون تا اینو شنید با لحنی درمانده گفت اوه مای گاد! الکس را چه کارش کنیم؟! اینو که گفت دیدم راس میگه بیچاره! الان این پسر خون راه میندازه. هیچی دیگه کارم درآمده بود و در مملکت شیطان بزرگ شده بودم رام کننده ی آن شیطان کوچک!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه دارد....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 03:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....Because you loved me</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از تمام شما دوستان عزیزم که جویای حال من بوده و اینشالله هنوزم هستید! نهایت سپاس را دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونهایی که با دسته گل، یک شاخه گل، قلب، بوسه، سوپ، پرتقال داراب و لیمو شیرین جهرم، شعر، غزل، رباعی، نیم بیتی، تک بیتی، دو بیتی، سه بیتی، خوشمزگی، لطف و مهربانی به عیادتم آمدند بی نهایت ممنونم! باور کنید که حالم بعد از خوندن کامنتهای خالصانه شماها بمراتب بهتر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما بعد: آمیرزای عزیزم همان قشم قشم خودمان امروز صبح زنگ زد که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا....گفتم بهترم و از صب تا حالا دلم میخواد یه پست در مورد مهد کودک بنویسم ولی الان اصلاً حال و حوصله ش را ندارم و مانده ام بر سر دوراهی، شما بگوئید چه کنم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت خب یکی از اونایی که تو آب نمک خوابوندی را از اون پشت در بیار و هواش کن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم آخه اونا همه ش از همین شعر و ترانه های انگلیسیه و نه که ملت من! خسته بشن. &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt;با خباثت تمام خندید و گفت: والله چی بگم آبجی! من که شخصند! هیشوقت پستهای ترا نمیخونم در نتیجه برام فرقی نمیکنه که در مورد چی بنویسی! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt;پی نوشت: گفتم منو تشویق نکنید جنبه اش را ندارم، نگفتم؟! اگر بهتون ثابت نشده پس تشریف ببرید در &quot; ادامه مطلب&quot;!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=ringtone align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 03:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کامنت نذارینا مریض میشین!....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هوا که سرد شده هیچی، روزها هم کوتاه شده اونم مهم نیست، کار و کاسبی کساد را هم میگیم فدای سر شماها، ساعتها را هم یکساعت عقب کشیدند اونم جهنم، هر شب خواب طلبکارا دیدن را هم بی خیال، این که سخت مریض شده ام را که دیگه نمیشه بگی هیچی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتایون جان چند وقت پیش هشدار داده بود که این ویروس جدید خیلی ناقلاست و از هر راهی منتقل میشه حتی از طریق کیبرد و وبلاگ و کامنتدونی.... دیدید شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;التماس نامه:&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-&lt;EM&gt; خداوندا! یک خواب طووووولانی و بی دلهره به ما عطا بفرما!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;- بارالها! ما که میدونیم توانش را داری&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt; پس چرا این مغز ما را شیفتی نمی کنی؟! &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;- پروردگارا! ما خودمان فیلم زیاد دیده ایم و لازم نیست شما زحمت بکشید و نامه اعمال ما را مثل فیلم های هندی که تمامی ندارند هر شب جلو چشم ما بگیری و ما را بیشتر دیپرس کنید!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;- خالقا! اگر جای ایران و مکزیک را با هم عوض کنی آیا نظم خلقتت به هم می خورَد؟! &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 03:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....Speak Softly</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=82zt5Fk5YTc&quot;&gt;Speak softly&lt;/A&gt; love and hold me warm against your heart&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نرم و لطیف با من حرف بزن عشق من، مرا گرم در آغوش بگیر چسبیده به قلبت&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;I feel your words, the tender trembling moments start&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من حرفهای ترا حس می کنم، لحظات لرزش های خفیف و لطیف شروع میشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;We&apos;re in a world, our very own&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ما در یک دنیا هستیم، دنیای خود ِ خودمان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;Sharing a love that only few have ever known&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عشقی را با هم شریک هستیم که فقط تعداد کمی این نوع عشق را می شناسند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;Wine-colored days warmed by the sun&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;روزهایی به رنگ شراب گرم شده با آفتاب&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;Deep velvet nights when we are one&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;شبهای مخملی ِ قابل تعمق وقتی که ما یکی می شویم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;Speak softly, love so no one hears us but the sky&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عشق من طوری نرم و لطیف حرف بزن که هیچکس بجز آسمان(خدا) صدای ما را نشنود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;The vows of love we make will live until we die&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عهد و پیمانی که ما در عشق با هم می بندیم تا زمانی که بمیریم، زنده خواهد بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;My life is yours and all because&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی من مال توست و همه اینها بخاطر اینه که&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#00007f size=4&gt;you came into my world with love so softly love&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=left&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تو وارد دنیای من شدی با عشق، عشقی اینچنین لطیف &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;contentbuttonbar msgview clearfix&quot; align=left&gt;
&lt;FORM method=post name=showMessageForm action=showMessage;_ylc=X3oDMTBucmhobGR0BF9TAzM5ODMwMTAyNwRhYwNkZWxNc2dz?mid=1_98344_AOINw0MAAC3GSnDvEQSVjyOgWag&amp;fid=Sent&amp;sort=date&amp;order=down&amp;startMid=175&amp;filterBy=&amp;.rand=1289428254&gt; &lt;/FORM&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هالووین....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر چه فریاد دارید بر سر مهری بکشید! یه امشب را میخواستم روزه ی پستی! بگیرما مگه مهری گذاشت! بچه م خواسته راجع به هالووین بنویسم....چکار کنم؟ دلشو بشکنم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;Halloween از Holy به معنای مقدس و Evening غروب می آید، به معنای غروب یا شامگاه مقدس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رنگهای سیاه و نارنجی عمده رنگهای این مراسم هستند سیاه برای تاریکی شب و نارنجی هم که رنگ  آتش است و شاید هم چون رنگ کدو حلوایی است که در این روز استفاده زیادی دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هدف از این مراسم که با پوشیدن لباسهای ترسناک و یا به شکل و شمایل روح و اسکلت در آمدن همراه است، راندن ارواح خبیث است که در قدیم اعتقاد داشتند محیط انسانی را احاطه کرده و خلاصه از این جور خرافات.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- صبح رفتم بانک دیدم رئیس بانک شده دزد دریایی و چشم بند زده و یه دندون طلا گذاشته با شلوار راه راه و خلاصه تیپ خود ِ دزد دریایی! بهش گفتم برو دم گاو صندوقا وایس تا یه عکس ازت بگیرم، برای رزومه ت خوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معاونش دلقک شده بود با گذاشتن کلاه گیسی ژولیده و رنگی که مخصوص دلقکهاست و لباسی گشاد و رنگارنگ با یک توپ قرمز گنده روی دماغش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه این که هر کسی هر جوری که دوست داشته خودش را آراسته بود. از صبح هم هر چی مشتری میامد کافی شاپ یا خلبان بود یا پلیس یا یونیفرم زندانی ها تنش بود یا دراکولا که از لب و لوچه اش خون میریخت با دو تا دندون نیش ِ بلند و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غروب روز هالووین بچه ها به همراه بزرگترا و جوونا و نو جوونا هم مستقل شروع می کنند به رفتن در خونه ها برای جمع کردن شکلات مُکلات. بعضیا خونه هاشونو دکور می کنند یا بیرون یا توو یا هر دو. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه بار با دوستام رفتیم در یه خونه ای که خیلی جالب و ترسناک درستش کرده بودند. روی چمن جلو خونه یه تابوت بود که مثلا تووش مُرده گذاشته بودند و دست این مُردهه از لای تابوت مونده بیرون....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فک میکردی خب این که ترسی نداره و کنجکاو میشدی که بهش دست بزنی که یهو در تابوت بسته میشد و دستت می موند لای در تابوت!! ( البته بلافاصله در باز میشد ولی همون یک ثانیه قلبت از کار می افتاد)! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دور تا دور چمن این خونه را سنگ قبر کار گذاشته بودند( این وسایل همه پلاستیکی و سبک هستند ولی از دور که نگاهشون میکنی خیلی واقعی به نظر میاد). روی سنگ قبرها هر کدوم یه نوشته ی بانمکی داشت: جرج کشته شده در درگیری های دریایی. توماس تیکه پاره شده به دست مادر زنش! و.... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه کمی اونورتر روی چمن یه جسد دمر افتاده بود که یک چاقوی گنده و خونی تا دسته توی پشتش فرو رفته بود. این جسد! که خیلی طبیعی به نظر می رسید از پارچه و پنبه درست شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کنار این سنگ قبرها یک چوبه ی دار کوچولو بود با یک نعشی که اون بالا تکون میخورد و دست معدوم از این سطلهایی بود که بچه ها برای جمع کردن شکلات دستشون می گیرند و کنار اون چوبه دار یک تابلوی شکسته ای بود که با خطی زشت ولی قابل خوندن نوشته بود: هشدار! این عاقبت کسی است که بیاد در خونه ی ما برای Candy!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تمام نمای خارجی خونه را تار عنکبوتهای گنده کشیده بودند و از همه بامزه تر در خونه بود که تماماً زنگ زده بود و به نظر میامد این در یک قرنه که باز نشده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنگ که میزدی یهو یک صدای یوو ها هاهایی از تو خونه بلند میشد و در با صدای قیژژژژژژ باز میشد! ولی کسی را نمیدیدی. کنجکاو میشدی و درو با دست یواش هل میدادی یهو یک نفر دستتو محکم می گرفت و می کشیدت توی خونه و باز اون خنده های شیطانی که از استریوی خونه تا هف خونه اونورتر می رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی ترو که می کشیدن توو درو نمی بستن ها....میخواستن همه چیز از بیرون هم دیده بشه و این کارو مطلقا با بچه های کوچیک نمی کردن این خوشمزه بازیها مال ما نوجوونا(!) بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا از پشت در بیرون می آمد شیطان و عزرائیل و دراکولا و اسکلت و جادوگر و روح و....خلاصه هر چیزی که زهره ات را بالا می آورد! یک فضای مه آلود مثلا قبرستون در شب که با نورپردازی خیلی قشنگی همراه بود.... همه خونه تاریک بود و  چراغهای کم سوئی با نور قرمز یا سبز تیره یا ...اینور اونور روشن خاموش میشد و همین بیشتر محیط را رعب آور می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موزیک بلند و ترسناک خنده های شیطانی و صدای سرسام آور سنج همه با هم اوج می گرفت بعد یهو ....همه چی قطع میشد و فقط نواختن ریز و مداوم طبل بود....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هنوز دستت توی دست اون عزرائیله بود که می دیدی چند نفر مثلا از قبایل آدمخوربا همون سر و شکل و استخوون روی کله شون میریختن دورت و شروع می کردند به رقص و هلهله که یعنی الانه که یه لقمه خامت بکنیم خوراک شامت بکنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به هر حال این در خونه رفتنها که تموم میشه و بچه ها مصرف یکی دو سال شکلات آب نبات را جمع می کنند تازه پارتی ها شروع میشه. تا صبح می زنند و می رقصند و می خورند و می کِشند و این آفیسرهای بیچاره هم تا صبح توی خیابونا کشیک میدن تا بل که مست و ملنگارو ارشاد کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و این بود موضوع انشای ما در مورد &lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=1kNP3jogfek&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هالووین &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 07:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و اما کریس....</title>
<link>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امشب هالووین است و هر چی که دور و بر خونه ها شلوغ و پر رفت و آمده، بجاش کاسبی کساااد. برای همین یه وقت دیدید دیپرس شدم و شیش هفت تا پست همین امشب نوشتما! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حاشیه هالووین: همین پیش پای شما یکی از مشتری ها که صورتش را به شکل خیلی ترسناکی نقاشی کرده بود، اومد توی کافی شاپ و پرسید پس کاستووم تو کو؟ گفتم من چه احتیاجی به کاستووم دارم وقتی خدا طبیعی شو بهم داده!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب حالا برگردیم به کلاس کریس و این که هر چه بیشتر از درس می گذشت، کمتر می فهمیدم اما شیفته ی مرام خوب خودش شده بودم. اوایل خیلی سختم بود برم توی آفیس ش و باهاش حرف بزنم فکر می کردم حالا میگه بیا، یه چاق سلامتی باهاش کردم فوری دختر خاله شد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دیدم بچه ها همه میرن پیشش ولی فکر می کردم خب لابد اینا کارهای خیلی مهم دارند و یا اشکالات درسی....غافل از این که خیلی هاشون میرفتن برای مسائل شخصی و غیر درسی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روز به من گفت چرا نمیای تو آفیس م؟ گفتم نمیخوام مزاحمتون بشم. گفت نه این حرفا نیست امروز حتماً بعد از کلاس بیا. رفتم و تا نشستم گفت یک نگرانی عمیقی توی چشمات می بینم چیزی هست که بتونی به من بگی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر مشکلی داری و چنانچه دلت میخواد با من در میون بذاری، راحت باش. حتی اگر من نتونم کمکی در اون زمینه خاص بهت بکنم حداقلش اینه که با یکی حرف زده ای و سبک شده ای و باید بهت اطمینان خاطر بدم که تحت هیچ شرایطی یک کلمه از حرفهایی که اینجا گفته مبشه، از این اتاق بیرون نمیره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لحن حرف زدنش خیلی صمیمانه بود و انگار که صد ساله منو می شناسه، من اما باز می ترسیدم که همه اینها کلک باشه و حالا کلک هم که نباشه، آمدیم و یه وقت حاجی اومد دم در کلاس و اینم مجبور شد همه چیز را بهش بگه. سالها طول کشید تا بفهمم که گنده تر از حاجی ش هم جرات چنین کاری را نداره و اصلاً این کار غیر قانونیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط بهش جریان ثبت نام را گفتم و این که حاجی چی بهم گفته و من محض روو کم کنی اونم که شده دلم میخواد این کلاسها را با نمره خوب تموم کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی حرفها یک عمر در ذهن آدم می مانند و حرفی که کریس اون روز به من زد از اون دست است که گفت:&quot; &lt;EM&gt;ببین، هیچوقت تو زندگیت کاری را از لج کسی نکن. هر کاری و برنامه ای هرچقدر کوچیک و یا حتی به زعم دیگران مضحک هم باشه، برای خود اون شخص مهمه و حتماً هدفی پشتش خوابیده. تو بخاطر رسیدن به اون هدف، باید اون کارو دنبال بکنی نه برای این که یکیو خیط کنی و یا چیزی را بهش ثابت کنی.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علت این که من میگم بمون اینه که تو حالا حالا وقت برای حذف کردن داری و از طرفی مطمئنم تو میتونی با نمره خوب اینها را تمام کنی. اگر هم نشد که نشد. خودت را که نباید بکُشی چون یه روزی یه حرفی زده ای. نگاه هم نکن به این بچه ها که مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند، خوندن این کتابها همونقدر که برای تو مشکله واسه اونا هم هست چون زبان این کتابها، زبانی مشکلی است با این تفاوت که چون زبان انگلیسی برای تو زبان دومه تو بیشتر از اونها تلاش می کنی&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی من انتظار داشتم کریس بگه آخه جوجه! تو که حرف یومیه ات را هم بلد نیستی بیخود کردی کلاس به این سنگینی را برداشتی و شوهرت حق داشته و....ولی نه! اینها اینطور حرف نمی زنند. روش اینها بارک الله مست کردن است!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه می کنم....موندم ولی با این فکر که دو هفته مونده به آخر ترم میرم و کلاسها را دراپ می کنم. تا اون زمان برسه با کمکهای بیدریغ و خالصانه ی گیلبرت و راهنمایی های موثر و دلسوزانه ی کریس درک مطالب بمراتب برام آسونتر شده بود....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کار به جایی رسید که اون دو هفته ی کذایی که رسید دیگه به حذف کردن که فکر نمی کردم هیچ، شب و روز بلانسبت خرخونی میکردم.....حالا اگر بگم + A گرفتم بقول نگین: ریا میشه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ادامه هم ندارد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khatoon-nameh&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>khatoon-nameh</dc:creator>
<guid>http://khatoon-nameh.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
