فوریه ۲۰۰۹ هم آمد و من هنوز تقویم سال ۲۰۰۷ را در کیفم دارم. همان تقویمی که در اولین دیدارمان به همراه داشتم. این تقویم هرگز جای اش را به دیگری نخواهد داد که هم یادآور روزهای خوبی است که با تو بوده ام و هم در جای جای آن دست نوشته های زیبای توست.
میدانم که گفتن این حرف شاید به نظر سرد و غیر عاشقانه بیاید, اما دوست دارم بدانی که با تمام شور و هیجانی که از شنیدن صدای قشنگت به من دست میدهد برایم خیلی هم مهم نیست که هر روز با تو تلفنی حرف بزنم یا نه, هفته ای یکبار چت کنیم یا هر روز. من آن چه را که حتی به خواب هم نمی دیدم داشته باشم, دارم.
عشق, این ناب ترین و نایاب هدیه را دو سال پیش به من ارزانی داشتی و حتی خودت هم قادر به باز پس گرفتنش نخواهی بود. برای رخنه کردن در قلب و بند بند وجودم تاریخ ورود داری, اما مطمئن باش که هرگز و هرگز تاریخ خروج نخواهی داشت.
لالایی:
ئه ری وه فدای بالات بام ئازیزم روژی چوار جاره ( ای به فدای قد و بالای تو عزیزم روزی چهار بار)
ئه ری سوبهو نیمه رو ئازیزم ئه سرو ئیواره ( صبح و نیمروز و عصر و غروب)
لای لای لای که ژولی چاو که ژالم ( لالایی دخترک چشم غزالم)
ئه ری وه فدای ماله گی پای په راوت بام ( ای به فدای خانه ی پای پراو تو (پراو کوهی در کرمانشاه))
ئه ری وه فدای دو دیدی شو بی خاوت بام( ای به فدای دو دیده ی شب بیخواب تو)
لای لای لای که ژولی چاو که ژالم ( لالایی دخترک چشم غزالم)
ئه ری ایمشو چه ن شووه دور وه یارانم ( امشب چند شبست که دور از یارانم)
ئه ری وه ک باغچه ی بی ئاو تشنه ی وارانم (مثل باغچه ی بی آب تشنه ی بارانم)
لای لای لای که ژولی چاو که ژالم ( لالایی دخترک چشم غزالم)
پی نوشت: من اگر چه معنی شعر را می دانستم ولی املایش را تا وقتی که دوست عزیز پاپتی در کامنتش ننوشته بود, نمیدانستم. یکدنیا ممنون رووله.
این تنها لینک تصویری موجود است و شرمنده ی دوستانی که یوتیوب برایشان باز نمیشود. و این هم لینک صوتی اش...با تشکر از نیکو جانم.
دومین پی نوشت: جا دارد این را هم بگویم که تقریباً دو ماه از آشنایی با جان جانانم می گذشت ( آشنایی اینترنتی البته), یک روز همانطور که داشتیم چت می کردیم و از هر دری سخنی, گفت برو ایمیلت را چک کن. رفتم و سر مست شدم وز طرب آکنده شدم....
برای اولین بار بود که این آهنگ فوق العاده زیبا را می شنیدم و بی اغراق نفسم بند رفت. نه تنها از زیبایی این شعر و ملودی بیاد ماندنی, نه بخاطر این که شهرام ناظری دین و ایمانم است و هر چه بخواند چون جان شیرین است مرا, بلکه بیشتر از این ابتکار عمل و ذوق آن نازنین.
چند ماه بعد که همدیگر را برای اولین بار ملاقات کردیم از او خواهش کردم که این آهنگ را بجای زنگ موبایلم بگذارد. حتی نگذاشت جمله ام تمام شود که میخواستم بگویم اگر یک زمانی حوصله ات آمد و اگر وقت داشتی و اگر...همانجا و بی ثانیه ای معطلی این کار را کرد. او اصلاً همینطور است, سرشار از سورپرایز.
آیا می توانید تصور کنید وقتی موبایلم با این ریتم قشنگ به صدا در میاید و اسم عزیزترینم را می بینم چه حالی می شوم؟!
چند روزی برای انجام کار رفته بودم مسافرت و در این میان یکسری از دوستانم را هم دیدم. یک روز بعد از ظهر ناتاشا زنگ زد که شب پاشو بیا اینجا که برات سورپرایز دارم. وقتی رسیدم فقط مایک (دوست پسر ناتاشا) اونجا بود و بعدش سه چهار تا دیگه از دوستانشان هم آمدند.
طبق عادت همیشگی و این که میدانم این ملت عاشق غذاهای ایرانی هستند، سر راه یکسری مواد غذایی خریدم و تا وارد شدم یکراست رفتم توی آشپزخانه. معمولاً دو سه جور غذا به مقدار زیاد درست میکنم که این ناتاشای گل و دوستانش تا یک هفته تامین باشند. اگر خیلی کنجکاو هستید که اون شب چی درست کردم باید عرض کنم از آنجایی که همه جای ایران سرای من است: کلم پلوی شیرازی ...خورش خلال بادام(کرمانشاهی)...پنیر برشته(شمالی/ گیلکی)....به اضافه ی یکسری مخلفات.
برای این که من تنها نباشم همه شان آمدند توی آشپزخانه، ناتاشا چای درست کرد و هی به من اصرار که تو چای بخور تا اینا ببینند که چطوری قند را توی دهانت نگه میداری تا چای ات تمام بشه. لازم به تذکر است که این اجانب توی چایشان شکر می ریزند و یا حبه ی قند را در چای حل می کنند و مثل ماها رابطه ی(!) قند و چای را نمی دانند. گفتم همینجوری الکی که نمیشه! این نمایش(!) نفری پنج دلار خرج داره براتون. شروع کردند چونه زدن که پنج دلار زیاده. نفری دو دلار. گفتم باشه سگ خورد! همون نفری دو دلار.
به هر حال...بعد از مراسمات(!) چای و تمام شدن آشپزی رفتیم توی اتاق و ناتاشا گفت ما امشب به افتخار آمدن تو میخواهیم Huka بکشیم و سورپرایزمان هم همینه که تو را با هوکا آشنا کنیم! خودم را زدم به گیجی که نمیدونم هوکا همون قلیون ماست و اصلن از ما به شماها رسیده! گفتم دختر خجالت بکش! مامانم عاقم میکنه اگه بفهمه من در بلاد کفر از این کارها می کنم. همگی گفتند نترس. چیز بدی نیست. اصلن ما اول می کشیم تا تو هم یاد بگیری. گفتم باشه، پس یک کاغذ و قلم به من بدهید که وصیتم را بنویسم. اینها هم ساده، هی قسم می خوردند که بخدا چیزی نیست و خطری نداره.
بالاخره هوکا را در یک سینی آوردند و همه دورش حلقه زدند. از مایک شروع شد و یکی یکی گشت تا به من رسید. فکر کنید پنج شیش جفت چشم به من ِ ناشی(!) خیره شده بود. اولین پک را زدم و سریع دویدم طرف دستشویی...این بنده های خدا قالب تهی کردند و ریختند پشت در که اوه مای گاد! وات هپند؟ آر یو اُکی؟! حالا منم توی دستشویی از شدت خنده نمیتونم حرف بزنم و برای این که خیلی دراماتیک بشه هی سرفه می کنم و...
باری...وقتی اومدم بیرون و دیدند که همه ش فیلم بوده دادشون دراومد، من هم در مقام عذر خواهی دو دلارهایشان را پس دادم. بعدش رفتم توی اتاق و چنان هوکا کشیدنی یادشان دادم که همگی یکصدا گفتند wow!
پی نوشت: قلیان یا بقول خدا بیامرز ملوک خانم، همسایه ی پروانه اینا...قِیلُن! در دو سه سال اخیر رواج زیادی در امریکا پیدا کرده Huka Shop یک چیزی مثل کافی شاپ است با انواع و اقسام قلیان ها در سایز ها و مدلهای مختلف و هزار و یک جور تنباکو و چای و قهوه...جزو بیزنسهای خیلی موفق که مرکز تجمعی برای مردم و بخصوص جوانهاست.
چند شب پیش خواب دیدم رفته ام مال ( Mall ) تا وارد شدم سربازهای آلمانی، مثل همونایی که در فیلمهای جنگ جهانی دوم می بینیم، ریختند داخل مال و شروع کردند به تیراندازی و دِ بکُش.
من دم ورودی مال که یک ساندویچ فروشی بود، خشکم زد. از دختری که حتی سرشو از اینهمه بزن بکش بلند نکرده بود، پرسیدم اینجا چه خبره؟ همان جور که مشغول خُرد کردن گوجه و خیارشور بود با خونسردی تمام گفت هیچی بابا...اینا رسمشونه سالی یکبار میان برای پاکسازی. گفتم بعد هیچکس به اینا هیچی نمیگه؟ با همون بی تفاوتی گفت همیشه که نمیان، فقط سالی یکبار!
یکی از سربازها اسم مرا صدا زد و تا به طرفش برگشتم دیدم که کلاشینکف اش را به طرف من نشانه رفته (شایدم کلاشینکف نبود من چمیدونم! از اونایی بود که تونی مانتانا میگه Say hello to your little friend)!
اومدم بگم برادر! ما را سر تازیانه ای بس باشد، اینا چیه؟ یه چیزی به آلمانی گفت که من اون لغت را نمیدونستم و اینقدرم بد اخلاق و خشن بود که ترسیدم معنی اش را ازش بپرسم.
خلاصه این که.... نامرد شلیک کرد و من که منتظر یک صدای مهیب و دود و انفجار بودم، دیدم نههههه! یه گوله ی کوچیک ِ نارنجی از اسحله اش داره میاد به طرف من. یادتون هست که پوست پرتقال را توی لوله ی خالی خودکار به هم فوت میکردیم؟! از همونا.
گلوله درست خورد وسط قلبم (جان جانانم یک کم برو اون ورتر به تو نخوره، مادر) در کمال تعجب دردم که نیامد هیچ، یک حال خوشی به من دست داد که نگو! پنداری یک لیوان شراب ناب فرانسوی خورده اید!! دیدید که چطور در چند ثانیه ی اول بدنتان (!) گرم و کرخت میشود؟! ها...منم همچین حالی شدم.
حالا مگه به زمین میرسم!! بقدری اینجاش اسلو موشن بود که حوصله ام سر رفت و شروع کردم سر در سینما را دید زدن، پوستر های تبلیغاتی 'Che را که دیدم جیگرم آتیش گرفت و توی دلم خطاب به سربازها گفتم خدا ازتون نگذره! الهی مادراتون به عزاتون بشینند....من خیلی منتظر بودم این فیلم بیاد و روی پرده سینما ببینمش. یعنی محض خاطر بنیسیو دل تورو ( Benicio del Toro ) که عاشق خودش و بازگیری اش هستم و چندی پیش هم مصاحبه اش را دیدم...،در این فاصله حواسم به اون دختره جزّ جگر زده هم بود که داشت گراگر ساندویچ دست این سربازها میداد.
بالاخره افتادم ولی نه که فکر کنید گروپ، یا سرم به سفتی ِ زمین برخورد کرد، نه....با همون دور یواش روی یک سطح بسیار نرم و راحت افتادم، مثلاً پر قو!
اونجا که رسیدم دیگه باورم شد که نه! این دیگه آخر خط باید باشه، ولی مرام و معرفت را ببینید! که همون جا هم فکر شماها بودم و در کسری از ثانیه فکر کردم: یادم باشه اینو در پست بعدی! برای بچه ها بنویسم و بهشون بگم مُردن اونقدر ها هم که فکر می کنید بد نیستا...من تجربه کردم، باور کنید که خیلی قشنگ و توام با آرامش است.
پی نوشت: لطفاً نپرسید اون شب، شام چی خورده بودم که این خواب را دیدم، چون مجبورم بگم جز دق و یرقون، هیچی! ( دلبندم، پروین...یرقون همان یرقان است).
پی نوشت نامبر ۲ :در ضمن به شما نگفتم که زمانی که داشتم سقوط میکردم تا به پر قو برسم آنقدر فرصت داشتم که این شاهکار استاد بنان را هم ۲بار بشنوم.
دوست عزیزی برایم کامنتی خصوصی گذاشته که مختصرش این است: خاتون جان تعجب کردم کامنتهای توهین آمیز به نگاهی نو را تایید کرده ای و.....
و اما پاسخ من:
۱- همانطور که میدانی کامنتدونی من تاییدی نیست و من هیچ کامنتی را حذف نمی کنم مگر آنها که شکل پلنگی را به طول و عرض این صفحه نقاشی می کنند و وب قشنگی داری به منم سر بزن!
۲- من وقتی کامنت نگاهی نو را خواندم احساس نکردم به من توهین شده و کامنتهای دیگران را هم نسبت به او توهین آمیز تلقی نکردم. انتقادی چرا، ولی توهین آمیز، نه. نگاه نظرش را گفته و دوستان دیگر هم نظرشان را در مورد کامنت او نوشته اند.
۳- اگر فکر می کنی آن چهار کامنت از طرف یک نفر بوده سخت در اشتباه هستی. تک تک آن چهار نفر (تاکید می کنم چهار نفر) هر کدام بعد از کامنت علنی بطور خصوصی هم برایم کامنت گذاشته اند و میدانم هر کدام را چه کسی گفته است.
۴- اگر خاطرت باشد وقتی از ایران برگشتم جان جانانم پستی نوشت از خاطرات سفرمان به کیش، بسیار جدی و بسیار عاشقانه. کامنتها را یادت هست؟....دیدی دوستان چقدر مزه پراندند؟! خوب بود آن کامنتها را پاک کنم؟! اگر ما تحمل نظری مخالف میل مان را حتی در این سرای مجازی نداریم پس وای به حال دنیای واقعی مان.
۵- شرط می بندم که اگر بجای نگاهی نو یکی از دوستان مرد آن کامنت را نوشته بود و بعدش هفتاد نفر( مرد و زن) می آمدند و در مورد کامنتش به او انتقاد می کردند آب از آب تکان نمی خورد و هیچکس از دیگری دلخور نمیشد.
یکی از خصوصیات اخلاقی مردان که جداً قابل تحسین است همین cool بودنشان در اینگونه موارد است. دوستان فمنیستی مرا قیمه قورمه می کنند میدانم! ولی واقعیت است و جدی می گویم. ما زنها صبر و تحمل نداریم. منظورم از ما زنها خودم و خیلی های دیگر مثل خودم است. فقط دوست داریم دیگران قربان صدقه مان بروند. در حرف، انتقاد کردن را دوست داریم ولی در عمل، نه.
راه دور چرا برویم؟ همین وبلاگ خوانی را مثال میزنم، گاهی اوقات چنان توی اعصابم میرود که پشیمان میشوم از هر چه وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی.
من وبلاگهای زیادی را میخوانم که نویسنده آنها مرد هستند. برای بعضی ها تا به حال و محض نمونه یک کامنت هم نگذاشته ام، برای بعضی شان از هر ده بیست تا پست یکی اش را کامنت نوشته ام، به عده ای هر روز سر میزنم، برخی دیگر را هر وقت که شد و آنهای دیگر را هم شاید هیچوقت...
این آقایون نازنین حتی برای نمونه یکبار نمی آیند گِله کنند که چرا سر نمیزنی، چرا سر زدی ولی کامنت نگذاشتی، چرا برای من دو کلمه نوشتی و بعد دیدمت رفته ای فلان جا ده تا کامنت شیش متری گذاشته ای و...ولی در عوض این حرفها را به کرّات از خانمهایی که خیلی هم دوستشان دارم، شنیده ام(ملتفت هستی که شنیدن همان خواندن است)!
این وبلاگ خوانی که باید کاری تفننی باشد، شده انجام وظیفه و میدانیم که هر کاری تحمیلی باشد لطفش را از دست میدهد. بیایید و بپذیریم که این محیط مجازی، مفری است برای رفع دلخستگی هایمان نه بالعکس. بخوانیم و بگذریم.
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
ارادتمند همگی تان: خاتون
برای یوسف عزیز که عاشق داستانهای قهوه خانه است.
این چهار تا همیشه با هم هستند. سه تا مرد بین پنجاه تا شصت سال و یک پسر ده، دوازده ساله. از آنجایی که امریکاییها قدرت خدا خیلی عمر می کنند پنجاه شصت ساله را پیر حساب نمی کنند، برای همین است که نمی گویم سه تا پیرمرد.
اسکات و رابرت خیلی کم حرف هستند و جز سلام و صبح بخیر چیز دیگری نمی گویند. سر و زبان دارشان تونی است که ریش و سبیل سفید و کوتاهی دارد و کلاه کشبافی به سر می کند، هر بار که به کافی شاپ میایند برای همه قهوه و شیرینی می گیرد و پول را هم همیشه اوست که حساب می کند.
یکبار به تونی گفتم هیچ میدانی شبیه " ارنست همینگوی" هستی؟! نمی شناخت همینگوی را و من هم تعجب نکردم. مگر در ایران همه می دانند " محمود دولت آبادی" چه کسی است؟! برایش توضیح دادم که همینگوی نویسنده ی معاصر امریکایی است که کتاب معروفش "پیر مرد و دریا" را وقتی ایران بودم خواندم. گفت یعنی تو در ایران هم انگلیسی بلد بودی؟ گفتم نه، کتاب به فارسی ترجمه شده بود.
لبخندی زد و گفت خوش به حال همینگوی که شما ایرانی ها می شناسیدش. این حرف را از روی صداقت زد و من اینقدر این جماعت را می شناسم که بدانم اهل طعنه و کنایه نیستند.
گفت که هر شنبه، یکشنبه با این دو تا که دوستان گرمابه و گلستان اش هستند و مارتین که نوه اش باشد میروند ماهیگیری. گفتم امیدوارم آن دوست چهارم تان(!) مثل دوست ِ لوسی باشد و امروز ماهی های تازه و خوبی از مغازه برایتان بخرد!
علم غیب که ندارند تا بدانند من درباره چه چیز حرف میزنم برایشان تعریف کردم که همین پیش ِ پای شماها تلویزیون داشت " آی لاو لوسی" را نشان می داد. همان که با شوهرش رفته بودند ماهیگیری و به پیشنهاد لوسی راهشان را از هم جدا کردند. دوست ِ لوسی ماهی هایی را که از مغازه خریده بود یواشکی به او رساند و لوسی هم پیش شوهرش که حتی یک ماهی هم نگرفته بود، پز می داد که غصه نخور هانی! برای من هم روز خوبی نبود، می بینی که بیشتر از ده دوازده تا ماهی نگرفتم!
آن شو را دیده بودند و سه تایی چنان خنده ای سر دادند که مغازه لرزید! نمیدانم چرا امریکاییها اینقدر بلند و بی محابا می خندند و آرام و بی صدا گریه می کنند.
باری...بعد از ظهرش کارم تمام شده بود و آماده ی رفتن بودم که دیدم تونی وارد مغازه شد. گفت سطلی، چیزی اینجا داری؟ گفتم نه، برای چه میخواهی. گفت میخواهم بهت ماهی بدهم. گفتم به شرط این که پولش را بگیری. از حرفم ناراحت شد اما من هم از تک و تا نیفتادم و گفتم من هم اصلاً ماهی نمیخواهم.
به زبان نیاورد ولی یک طور خاصی گفت لابد به ما اعتماد نداری که معنی اش می شد: نکنه فکر می کنی این ماهی ها را سمی کرده ایم و اینها. دیدم این بنده های خدا از تاریکی صبح تا حالا روی دریاچه یخ زده اند و شاید این رد ِ احسان کردن من نوعی بی ادبی باشد. گفتم پس فقط یکی برایم بیاور. یک کیسه پلاستیک بهش دادم، رفت توی قایق شان که به پشت تراک بسته بودند و چند دقیقه بعد برگشت.
کیسه را که باز کرد زهره ترک شدم. من یک ماهی می گویم شما یک ماهی می شنوید(می خوانید) بخدا اگر اغراق کنم، یک ماهی بود این هوااااااااااا که با چشمان باز و دندانهایی درشت و تیز به من زُل زده بود. اگر فیلم Jaws را دیده باشید می دانید من چه می گویم!
در اینجا بود که خدا را شکر کردم از آن دسته آدمها نیستم که موقع خجالت کشیدن سرخ می شوند یا به هنگام ترس رنگشان می شود مثل گچ دیوار، بطور کلی رنگ رخساره ام هیچوقت خبر از سِرّ درونم نمی دهد، یعنی چه من چه مجسمه!
زدم به تعارف که مگر میشه من همچین ماهی به این بزرگی را که احتمالا شاه ماهی امروز شماست قبول کنم! گفت نه اصلاً نگران نباش، دفعه ی بعد شاید از این گنده ترش را هم گیر بیاوریم و اگر پاک کردنش برات سخته می برمش خانه تمیزش می کنم و بعد برایت می آورم... یا اگر الان داری میروی خانه، آدرس بده تا بیاورم در خانه ات.
ای بابا تونی، جان مادرت بی خیال شو...آخه به چه زبانی و چه رویی بگویم که حتی از دست زدن به این ماهی وحشت دارم چه رسد به پخت و پزش. گفتم ماهی به این بزرگی برای من یک نفر خیلی زیاده و...اینقدر راه و بیراه آوردم تا آخر سر راضی شد که آن غول ماهی را با دو تا ماهی کوچک عوض کند.
هفته ی بعد که آمدند فوری پرسید ماهی ها چطور بودند؟ گفتم عالی، خیلی ممنون. گفت من هم رفتم کتابخانه و کتاب پیرمرد و دریا را گرفتم، الان نصفه هاش هستم و بابت معرفی آن از تو متشکرم.