دو هفته ی پیش بود که صبح از خواب بیدار شدم و دیدم به به! چه آفتاب عالمتابی تا وسط اتاق اومده. چه خوب خوابیدما. همینجور که داشتم به زیبایی خورشید و کائنات فکر می کردم یکدفعه یک چیزی توی مغزم جرقه زد: امروز چه روزیه؟
ای خدا مرگم بده...امروز شنبه است و کافی شاپ کار می کنم. ساعت را نگاه کردم درست ۷ و نیم صبح بود. بیخود نبود اونقدر از خواب سیر بودم! کافه را می بایست ساعت ۴ باز می کردم. در عرض شایدم طول ۳ دقیقه, یعنی از این نظامی ها, جنگی تر حاضر شدم و تخت گاز رفتم.
حالا شب بعدش مگه دیگه خوابم میبرد. فرداش یکشنبه بود و از ترس این که نکنه دوباره خواب بمونم هی... غلت زدم و آخرش دیدم فایده نداره, آماده شدم و رفتم. به جبران روز قبل دو ساعت هم زودتر مغازه را باز کردم.
بعد از ظهر تا برسم خونه تقریبا ساعت سه شده بود. بقدری خسته بودم که تا تلویزیون را روشن کردم و اولین خبر را شنیدم بیهوش شدم....
وقتی بیدار شدم انگار خستگی یکسال از تنم بیرون رفته بود. تا یادم نرفته اینم بگم که من صبح ها قهوه می نوشم و عصر ها چای...پس رفتم توی مطبخ و یک چای خوشگل و خوش طعم و خوش رنگ درست کردم. خدا پدر مخترع(!) چای ایضاً قهوه را بیامرزه.
حالا چای را برمی دارم و میام جلوی تلویزیون تا خبرها را این بار با هشیاری گوش کنم... دارم فکر می کنم که عجب معجزه ای کرد این چرت کوتاه. فقط نمیدونم چرا هر کانال خبری را که میزنم همه میگن گود مورنینگ!
۱- چند روز پیش رفته بودم سی دی ِ خام بخرم و ناخودآگاه (!) کشیده شدم به قسمت لپتاپ ها، همینجوری که داشتم اون جیگرها را دید میزدم احساس کردم آرنجم خورد به یکی...تا بخوام برگردم و معذرت خواهی کنم صدای مردونه ای گفت واسه چی به من تنه میزنی... من زن دارم.
برگشتم دیدم یه پیرمرد لُپ سرخ امریکاییه که نیشش هم تا بنا گوش بازه. حیفم اومد نیشش را ببنده گفتم پس طلاق را واسه چی گذاشتن؟!
۲- میدونید که هنوز کامپیوتر ندارم و هر از گاهی لپتاپ دوستم را امانت میگیرم. اون خودش دسک تاپ هم داره و بنده ی خدا هی به من اصرار میکنه که اصلاٌ نیارش و مال خودت ولی خب ما خیلی به دیزی و گربه و اینا حیا داریم هنوز. منتظرم کافی شاپ را تحویل بگیرم، همه کارها که روبراه شد بعد یک لپتاپ خوشگل بخرم و از صب تا شب وبگردی کنم.
ناگفته نماند که همین الان هم توی کافی شاپ، کامپیوتر و اینترنت داریم لاکن من حتی نگاهش نمی کنم که نگاه کردن همانا و در مغازه را از داخل قفل کردن همانا و همه ی مشتری ها را پشت در گذاشتن هم همانا!
الان هم اگر چه ادریانا که صاحب بیزنس است به من خیلی لطف داره و بقولی خیلی با هم ندار هستیم ولی من وجدان درد بدی می گیرم اگر بخوام از این دوستی و اعتماد او سوء استفاده کنم و تمام مدت بشینم پای کامپیوتر.
۳- اسپیکینگ آو لپتاپ... یکی دو روز بعد از کوتاه کردن موهام، داشتم با جان جانانم چت می کردم با همین لپتاپ که معرف حضورتون است. فرمودند وب کم را راه بنداز تا ببینم موهات چه شکلی شده. عرض کردیم از وقتی لپتاپ مان به درک واصل شد وب کم را به یکی از دوستانم داده ام و هنوز پس نیاورده.
این گذشت... تا این که سه چهار روز پیش به طور ناگهانی(!) یادم افتاد این لپ تاپ ِ امانتی از این جدیداست و وب کم روی درش وصل هست که! وقتی تلفنی به آن نازنین یار گفتم غش کرد از خنده( که الهی من قربون اون خندیدنش برم) و گفت فدات بشم آی کیوی من!
بی ربط به لپتاپ و با ربط به جان: این را واسه یکی از دوستانم که امریکایی است گذاشته بودم، کم
مانده بود دیوانه بشه و گفت !? How Does he Do that
در زندگی میتوان و باید بیشتر کارهایمان را با برنامه ریزی قبلی پیش ببریم، عاشق شدن را نمی شود. محال است.
عشق، خریدن ماشین و تلویزیون نیست که مشخصاتش را روی کاغذ بنویسی یا به ذهن بسپاری و بعد اینقدر بگردی که حتماً همانی را که مطابق سلیقه ات است پیدا کنی.
اصلاً عشق، خودش پیدات می کند...درست در لحظه ای که انتظارش را نداری. چنان از راه میرسد و گیجت می کند که هرگز نفهمی چطور شد که اینطور شد و این مشخصه ی بارز عشق است.
عشق آن باشد که حیرانت کند بی نیاز از کفر و ایمانت کند
انگار همین دو روز پیش بود که من ِ ناشی و نابلد که تازه روشن و خاموش کردن کامپیوتر را یاد گرفته بودم با یک کلیک ِ اتفاقی وارد سایت تو شدم، قیافه ات در عکسی که آنجا داری خیلی جدی است و همین باعث شد که با ترس و لرز کامنتی جدی به فینگلیش برایت نوشتم.
تو ایمیلی تشکر آمیز فرستادی و من جواب دادم و بعد داشتیم در یاهو چت می کردیم نه یک روز و دو روز که هر روز، به مرور زمان و بخصوص بعد از این که ترا از نزدیک دیدم فهمیدم که چه دُر نایابی هستی. توامان جدیت و شوخ طبعی با احساساتی بیش از حد لطیف و درکی همه جانبه و مافوق تصور.
تقویم نشان میدهد که دو سال پیش بود و در این دو سال... تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی.
مطمئنم که ترا در جایی دیگر و زمان دیگری هم دیده ام، حس می کنم نه فقط دو سال که گویی دو صد سال است که عاشق تو هستم.
دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
دیگر نوشت (جان جانان):
آن روزهای نخستین نمی دانستم چقدر کالبدمان از هم دور است ولی می دانستم اندیشه مان یکیست٬ می دانستم می ستایی همان را که من می ستایم و دوست می داری همان را که من٬ همین کافی بود که بخواهم دوستت داشته باشم بی آنکه حتا دیده باشمت و بی آنکه حتا بخواهم ترا داشته باشم٬ نه! داشتن درست نیست! آدمی که دارایی نیست٬ بی آنکه بخواهم تمنای جسمم را پاسخ گویم با تو؛ می خواستمت چونان خواستنهای اساطیری عشاق.
زمان: ۶ دیماه.
مکان: یاهو مسنجر.
داشتم خبرها را میخوندم و بی خبر از اینکه یاهو مسنجر را باز کرده ام که یهو یه صفحه جلو چشام باز شد. اسم جان جانانم را که دیدم قلبم جاکن شد با اون عکس قشنگی که گوشه ی صفحه داره( همیشه میگم این عکست خیلی اغواگره ولی اون میگه نگو...خب منم نمیگم)!
جان جانان که نمیدونه من آنلاین هستم داره آف میذاره مثلاً.
جان جانان- سلام خاتون جانم...اگه گفتی امروز چه روزیه؟
من- سلااااااااااااااااااام عزیزم.( قلبم گُرپی میریزه که امروز چه روزیه)؟!
جان جانان - ای فداااااااااااااااااات خاتووووووونم.
برای اینکه خسته نشین نیم ساعت احوالپرسی و قربون صدقه ها را سانسور می کنم!
جان جانان- چقدر خوشحالم که هستی, هیچ فکر نمی کردم آنلاین باشی.
من- میدونی که من معمولاً مسنجر را باز نمی کنم, یعنی یادم میره همیشه.
پیش دستی می کنم و می پرسم خب نگفتی امروز چه روزیه؟
جان جانان- انگار من از تو پرسیدم ها...
ای داد و بیداد! بی خیال نمیشه! برای این که این مغز همیشه مرخصی رفته ام یادش بیاد چه روزیه عمداً حرفو عوض می کنم.
جان جانان- اون پست The End را که دیدم قلبم هُری ریخت. بقدری عصبانی بودم که تا پنچ صبح خوابم نبرد و از شدت ناراحتی اون خزعبلات( پست تهدید آمیز) را نوشتم. ترا خدا دیگه از این کارا نکن.
من- از بس دلم برات تنگ شده گاهی وقتها میزنه به سرم خب. بعدش پشیمون شدم و میخواستم حذفش کنم ولی به احترام بچه ها که کامنت گذاشته بودند اینکارو نکردم.
جان جانان- دلتنگم و دیدار تو درمان من است, بی رنگ رُخت زمانه زندان من است. خاتون جانم ترا خدا تا کافی شاپ را تحویل نگرفته ای پاشو یه سر بیا ایران.
من- الهی قربون اون شکلت برم.
جان جانان- کدوم شکلم...این؟ (آیکن شیطونک را میذاره)!
من- واااای تو این عکس منو از کجا آوردی؟!
جان جانان- لوووس نشو! این عکس خودمه, به این(!) میگن عکس اغواگر! در ضمن حرفو عوض نکن... کی میایی؟
من- باور کن خیلی دوست دارم بیام ولی گرفتن جواز و دنگ و فنگ های دیگه اینقده وقت گیره که اگه تا نیمه ی ژانویه تموم بشه شانس آوردم, یعنی باید باشم که دنبال این کارها برم. دیدی یادت نیومد امروز چه روزیه؟( رو که رو نیست, باید به جای کافی شاپ یک شعبه ی سنگ پا فروشی میزدم)!
یکی دو ساعتی حرف میزنیم و من هنوز دلم مثل سیر و سرکه میجوشه که امروز چه روزیه, از اونجایی که سلف استیمم(!) صفره و از طرفی میدونم که جان جانانم چیزی را فراموش نمیکنه مخصوصاً تواریخ را, مطمئنم که این یکی را هم( هر چه که هست) اشتباه نمیکنه.
من- خب عزیزم...برو بخواب دیگه. الان ایران دو صبح( یا بقول خودت دو شب)! شده. حالا اگه یادت نیومد که امروز چه روزیه مهم نیست. بعداً بهت میگم!
جان جانان- سالگرد آشناییمون.
من- اون که امروز نیست جیگرم,۶ ژانویه است.
مکثی طولاااااااااااااااانی....
جان جانان - راست میگی ها... من ۶ ژانویه را با ۶ دی اشتباه گرفته بودم.
الهی نامه: پروردگارا هزاران مرتبه شکرت, برای اولین بار در عمرمون زدیم!
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
! Happy New Year
مطمئن
مطمئن
مطمئن
مطمئن
مطمئن
مطمئن
وسط نوشت: لامصب با هر رنگ و فونتی که بنویسی ش بازم مطمئن هستی که خودشه.
- فروشنده که جامائیکایی بود و لباس بابانوئل پوشیده بود پرسید چه جور کامپیوتری میخوای؟! گفتم از اونا که کیبُردش ۶ کوچولو داره.
مطمئن بودم که طرف نشئه است وگرنه چرا میخواد بره از سوئد کامپیوتر بیاره. بهش گفتم بیا برو ونزوئلا و از جبرئیل که آشناست بگیر.
تقصیر خودم بود من از اول هم میدونستم این عشقعلی جرئت رفتن به جزایر کارائیب را نداره و مطمئناً سر از سئول در میاره و میره دم استور اون میکائیل بی مسئولیت( که تو خونه بهش میگن میخائیل) و اونم به جای رایانه برام حل المسائل میفرسته. حالا تا اون بره و برگرده من هفتاد دفعه عزرائیل را به چشم دیده ام.
توضیح: من هیچوقت این ۶ کوچولوی ذلیل مرده را پیدا نمی کردم و مطمئن را اینجوری( مطمعن) می نوشتم و این تنها(!) غلط املائی من باعث خنده زاری دوستان (!) میشد.
حالا که پیداش کرده ام حال ِ اون سائلی را دارم که در ترعه ی سوئز یک گونی مملو از یورو پیدا کرد و آن را به نزد درویش ِ دانائی برد و درویش با محبتی بی شائبه گفت بلیو ات اُر نات در همه بانک سوئیس نیست چو تو شیدائی!
در ضمن کامنتهای پست قبل پاسخ داده شد( خواهش می کنم...قابل نداره)!
راستی....اینو شنیده اید؟! من که خیلی دوستش دارم.
پیش نوشت: خدمت دوستان عرض کنم که قیمت لپتاپ و ماشین و کافی شاپ یه نموره با هم توفیر داره. ماشین را که مجبور شدم بخرم ولی چون معامله ی کافی شاپ به میان آمد بهتر دیدم که از خرجهای غیر لازم (مثل لپتاپ) چشم پوشی کنم تا بعد.
مهری جانم خواسته بود که در مورد کریسمس بنویسم، ما هم گفتیم ای به روی چشم.
عرضم به حضور انور مهری گلم و سایر شما عزیزانم که در امریکا فقط دو روز تعطیل عمومی و سراسری است یکی امروز که روز کریسمس باشه و یکی هم روز اول ژانویه. تعطیلات دیگه هم دارند که در طول سال پراکنده است ولی در این دو روز به غیر از پمپ بنزین ها و تک و توکی مغازه بقیه جاها خرّه میخوره به درشون. مدارس و دانشگاه ها تا اواسط الی اواخر ژانویه تعطیل هستند ولی اداراتی مثل پست یا بانک ها فردا همگی باز هستند.
تعطیلات استکبار به استثنای این دو روزی که گفتم، ایالت به ایالت فرق میکنه و حتی گاهی وقتها شهر به شهر. از هوای اینجا پرسیده بودی باید خدمتت بگم که هوای کالیفرنیا میمانه جان! همیشه بهاری.
یعنی الان که اول زمستونه مثل هوای فروردین ماه ایران است، حتماً در اخبار دیده و یا شنیده ای که مین ِ واشنگتن و مین ِ نیویورک و مین سوتا (Minnesota) چه برف سنگینی اومده و بعضی مناطق به مدت چند روز قطع برق هم داشته اند و سایر مصایبی که از سرما به مردم نازل میشه...
خب حالا برسیم به کریسمس که به نظر من این جشن و سرور حداقل در امریکا بیشتر شبیه یک عید ملی هست تا مذهبی. کمتر یا بیشترش را دقیق نمیدونم ولی حداقل از یکماه مونده به کریسمس تمام خیابونها و سر در مغازه ها و داخل و خارج خونه ها چراغونی و تزیین میشه و معمولا به همین حالت نگهش میدارند تا اواخر ژانویه.
شب کریسمس که دیشب بود و بقول خوداشون Christmas Eve مهمترین شبی هست که فک و فامیل و آشناها همه دور هم جمع میشن و شامی و بساطی و تا نصف شب هِره و کِره. فردا صبحش هم همه با پیژاما و لباس خواب میدوند و از زیر درخت کادوها را بر می دارند و باقی روز هم به یللی تللی میگذره.
کادو دادن فامیل به همدیگه معمولا در صبح همین روزه ولی دیگرانی که در روز کریسمس شاید همدیگر را نبینند از خیلی قبل تر این کارو می کنند.
بعضی وقتها از کسانی کادو می گیری که اصلاً فکرشو هم نمی کردی مثل ریچارد که برام یک نهال انجیر آورده بود. حتماً ریچارد را یادت هست... همونی که یکبار برام لیموی جهرم! آورده بود. آخه یه بار که حرف میوه جات بود بهش گفتم من هیچ میوه ای را به اندازه ی انجیر دوست ندارم و هفته ی پیش که کافی شاپ بودم دیدم یک گلدون گنده برام آورد و بهم یاد داد که این انجیر را چه جوری توی حیاط بکارمش.
ملت ِ اینجا خیلی راحت و بی تکلف هستند و اصلا براشون مهم نیست که کادویی که بهشون میدی چی باشه و چه قیمتی. حتی اگر کادویی ازت نگیرند هم براشون مهم نیست. یعنی نوع و قیمت کادو معیار دوستی و عشق و علاقه نیست براشون که همون قضیه ی هل پوک است و همین دست و بال آدم را باز میکنه.
مثل من که هر چی فکر کردم برای الیزابت و دانیل که از دوستان دیرینه ام هستند چی بخرم عقلم به جایی قد نداد. خدایی بود که یهو یادم افتاد این دو عاشق انار هستند. یک جعبه انار براشون بردم ولی دیدم اینا که مثل ما عرضه لیاقت(!) ندارند و اگر انارها را بذارم و بیام حرومش می کنند، نشستم تمام را براشون دون کردم و گفتم این جیره تون تا شب سال نو!
باری...منم مثل همه ی بچه های(!) خوب برای بابا نویل نوشته بودم چی میخوام، شب تا صبح هم الکی خودمو زدم به خواب. آخه اگه بابا نویل بفهمه بیداری نمیاد! صبح با ذوق و شوق اومدم پایین ولی دیدم نه! خبری نیست. فقط یک کاغذ دم شومینه بود:
Dear Khatoon
rooom black keh nameh@ dir be dastam resid. therefore, I wasn't able to bring your Jon-e Jonan
Love, Santa Claus
۱- قصد کرده بودم موهام را دست نزنم تا به بالای ۱۰ اینچ برسه و این گیس ِ از کمون بلندترک از شبق مشکی ترک را به Cancer Society اهدا کنم که با آن برای بیماران سرطانی پوستیژ درست می کنند.
به بلندی شب یلدا که شد رفتم پیش ماریسلا (Maricela ) که آرایشگرم باشه و گفتم بزن بر سر ناتوان دست زور. گفت مطمعنی میخوای به این کوتاهی بزنی؟!.... خب چیه؟! این زن خارجیه. چه میدونه اون ۶ کوچیکه کجاست...مطمعن را همینجوری با عین گفت.
گفتم مگه خودت به من نگفته بودی: به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس...که به هر حلقه ی موی تو گرفتاری هست. خب دوست دارم شب عیدی این گرفتارها(!) را آزاد کنم.
حالا برای این که یک مقیاسی هم دست شما بیاد باید بگم تقریبا دو بند انگشت( انگشت سبابه ی خودم ها)! از موی جان جانانم کوتاه تر شده. فهمیدید چقد؟!
راستی...دوست دارم نظر شما را هم بدونم...موی کوتاه بیشتر بهم میاد یا بلند؟!
۲- همیشه دلم میخواست یک کافی شاپ از خودم داشته باشم و از وقتی که در قهوه خانه ی ادریانا کار را شروع کردم علاقه ام بیشتر شد. همون اوایل یکبار بهش گفتم اگر روزی به روزگاری خواستی اینجا را بفروشی من خریدارم. اونم گفت اگر روزی به روزگاری تصمیم به فروش بگیرم اولین و بهترین انتخابم تو هستی.
اون روز و روزگار تقریبا سه هفته ی پیش رسید. قراره از ۱۵ ژانویه تحویل بگیرم و البته اول ِ کار به مدت دو هفته اونجا را می بندم برای تغییرات لازمه و از اوایل فوریه بهره برداری می کنیم.
یادتونه گفته بودم بین ماشین خریدن و لپتاپ خریدن و (؟) موندم؟! خب این هم اون سومی! جالب بود که کتایون نازنینم در شب یلدا در کامنتدونی نگین عزیزم برام فال گرفته بود و همین آمده بود. کتایون جان ما که در هر حال به شما و نگین شیراز و حافظ جان احساس ارادت می کنیم...حالا بیشتر شد.
۳- هیچ فهمیدید که وبلاگ من هک شده بود. الان نگاه کردم دیدم یکی(که الهی تیر از غیب بخوره)! اومده یک پست گذاشته The End و از این شر و ورا. بخدا بعضیا(!) مریضن. فکر نمی کنند اینجا محل تردد آدمهای فرهیخته است... میان میخونند و نگران میشن.
خدایی بود که بزرگترشون اومد و رفع شک و شبهه کرد. از شما چه پنهان ما هر وقت صدای این بزرگترشونو می شنویم جون از دست و پامون میره اون روز هم که تشر زدند ما خیلی بیشتر دلمون براشون رفت.
باز آی که تا به خود نیازم بینی....بیداری شبهای درازم بینی
صبح یک روز نوروزی باران زده بود در شیراز، با هم به کافی نتی رفتیم که ای میل هایمان را چک کنیم، بهترین فرصت بود برای به دام انداختنش، وبلاگ را ساختم؛ خاتون نامه. تفالی زدیم به خواجه ی شیرازی؛ گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند/ عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش. پست اول را همانجا نوشت و منتشرش کردیم، قول داد که تا همیشه ادامه اش دهد.
مگر نه اینکه قول دادی؟ خاتون!
کدام موج خیز حادثه رخت و پختت تر کرد؟...
اگر تو قصه ی عشق را ننویسی، توی این قرن رباتهای انسان نما چه کسی از عشق خواهد گفت؟!...
یک تهدید جدی: اگه دوباره ننویسی دیگه باهات حرف هم نمی زنم.
جان جانان؛ البته اگر هنوز آنقدر قبولم داشته باشی که تهدیدم برایت جدی باشد.