تبليغاتX
خاتون نامه


This is how I feel nowadays

Goodbye Internet and goodbye my dear Friends! I wish you all, a very happy Yalda and...a happy new year



+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:46 توسط خاتون |

کانال تلویزیونی HBO یکی از کانال های محبوب من است و داشتن آن از نون شب هم برام واجب تر است!

برنامه های این ( Home Box Office) که خودش شامل ده کانال است متفاوت تر و جالب تر از سایر کانالهاست، وسط فیلم تبلیغات نداره و فیلمها را سانسور نمی کنند و فیلمها/ سریالهایی که توسط این کانال تولید می شوند تومنی صد تومن با بقیه فرق دارند. 

قبلاً نگفته ام پس الان میگم که من فیلم باز قهاری هستم و یکی از مشخصات این قهارت(!) اینه که فیلم را باید، تاکید می کنم باید! از اون اول ِ اول ِ اولش ببینم یعنی از اونجایی که اسم فیلم و استودیوی مربوطه را می نویسه. اگر حتی دو دقیقه ی فیلم گذشته باشه محاله نگاهش کنم. گفته باشم.

حالا غرض؟! چند شب پیش که رفتم به وادی ِ اچ بی او....دیدم هر فیلمی را بخوام ببینم نصفه نیمه است و تنها فیلمی که پنج شیش دقیقه ی دیگه شروع میشه بقول خودشون مینی سریال House of Saddam است. گفتم جهنم و ضرر! از این چیزا که زیاد دیدم حالا ببینم این چیه؟!

اسامی را که نوشت دیدم نه! راه گریزی ندارم و باید تا آخرش بشینم و ببینم، آخه شهره آغداشلوی عزیزم در این فیلم بود و اسمش دوم آمده بود یعنی بعد از Igal Naor کسی که نقش صدام حسین را بازی می کرد.

نمیدونم این فیلم چرا اینهمه منو گرفت...نه بخاطر این که نمی دونستم صدام کی بوده و چه ها که نکرده نه بخاطر داستانش که به نظر من می تونست خیلی قوی تر از این نوشته شده باشه، نه بخاطر اون آقایی که علیرغم شباهت ظاهری بسیار زیادش به صدام، بازی ش یه هوا ضعیف بود و نه به خاطر این که شهره آغداشلو در نقش "ساجده" همسر اول صدام، بازی ِ چشمگیری داشت...

هر چی فکر می کنم نمیدونم چرا تا این حد تحت تاثیر قرار گرفتم و در این چند روزه همه ش دارم بهش فکر می کنم.

ای تف! به این همه جاه طلبی. اون همه خودت در هول و ولا زندگی کنی، اون همه جرم و جنایت مرتکب بشی، اون همه حق را ناحق کنی و بعدش به این عاقبت دچار بشی؟!

ای بشر چه هستی....غیر ِ خود پرستی

پی نوشت: خجالت هم خوب چیزیه، نه والله! سه روزه این لپ تاپ دستم بوده و امروز تحویل صاحبش میدم. من از اونایی هستم که هیچ سلف کنترل در مورد کامپیوتر ندارم، همانا بی لپ تاپی ما را سزاوار باشد!

پی نوشت 2: دوستانی که در پست "فیلم" نتوانسته بودند همه ی فیلمها/ سریالها/ تاترهای محبوبشان را بنویسند، آزاد هستند که هر چند تایی را که دوست دارند اسم ببرند. اصلاً ما که باشیم برای دیگران تکلیف و تعداد تعیین کنیم!

پی نوشت ۳: مینا لایف نظر مرا در مورد سریال Lost پرسیده بود. با کمال شرمندگی باید عرض کنم که این سریال را هنوز ندیده ام، البته یکی از کانالها داره اونو نشون میده و من هم طبق اون قانونی! که در بالا عرض کردم چون از اول ِ اول ِ اولش نیست پس بی خیالش شدم تا زمانی که همه شو یکجا ببینم.

این که اینجا طرفدار داده یا نه؟ راستش من از دور و بری هام چیزی درباره اش نشنیده ام و یادمه اولین بار در وبلاگ وفا و صفا در موردش خوندم و بعد مهربانو و حاج باران از اون تعریف کرده بودند. شک ندارم که این سریال موفق و پر بیننده بوده چون اگر سریالی در همون نمایش های اولیه با استقبال روبرو نشه ادامه اش را نشان نمی دهند.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 1:5 توسط خاتون |

مهری جانم، دیشب عمو ابوالقاسم آمد به خوابم. گفت هان ای فرزند! ترا چه شده است، مگر من مُرده ام(!) که تو اینچنین سر در گریبانی؟ آیا از این که "جان جانان" سرت داد زده غمگینی؟ گفتم نه حکیم جان! ایشان مزاح فرمودند و ما هم سگ ِ کی باشیم به دل بگیریم.

گفت ای شیطون نکنه دلت تنگ شده؟ حیف که الان های سیزن است و بلیط خیلی گروونه وگرنه میگفتم بپر سوار طیاره شو و برو پیش ش. گفتم نه عزیز، پول بلیط فدای سرش. همه اینها که شما می فرمایید هست ولی...

گفت آهان فهمیدم از بی کامپیوتری دیپرس شده ای. گفتم خب آره اون که هست ولی حکیم جان امروز رفتم در خونه ی مهری و با سر خوردم توی دیفال! خودت برو ببین. آرشیوش را برداشته و ما هیچ راه و روزنه ای نداریم که لاومان را به او برسانیم، نگرانش هستم و نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم؟ 

حکیم سر در اندیشه ی تفکر فرو برد و گفت همون مهری ِ خاک وچوک ِ خودمونو میگی؟ همون که باسه همه زنبیل و لنگه کفش میذاشت؟ همون که کامنتدونی ها را منفجر میکرد و فلور ثانویه و ثالثیه می ساخت؟! گفتم هااا خودشه. اصن مگه ما چند تا مهری داریم همه ش.

گفت خاتون، لِسِن تو می! شاید مهری احتیاج به استراحت داره. شاید اینهمه پای کامپیوتر نشستن براش خوب نباشه. شماها که دوستش دارید باید هر چی را که برای اون بهتره بخواهید. با این حال تو این شعر مرا براش بنویس، من میدونم که مهری هر کجا باشه میاد و می بینه و لبخندی به لبهای نازش می شینه. یادت نره بهش بگی اینو مخسوس خودش صرودم.

 محری ِ ازیظم عینک طو و صخن هکیم عبوالغاصم فردوثی:

 

رزم رستم و ویروس اسفندیار

کنون رزم virus و رستم شنو

دگر ها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی disk  داد

بگفتا به رستم که ای نیکزاد

 

در این disk باشد یکی file ناب

که بگرفتم از site افراسیاب

برو حال می کن بدین disk هان!

که هم نون و هم آب باشد در آن

 

تهمتن روان شد سوی خانه اش

شتابان به دیدار ِ رایانه اش

چو آمد به نزد ِ mini tower اش

بزد ضربه بر دکمه ی power اش

 

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت

مران disk را در drive اش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت

یکی list از root دیسکت گرفت

 

در آن disk دیدش یکی file بود

بزد enter آنجا و اجرا نمود

کز آن یک demo گشت زان پس عیان

به فیلم و به موزیک و شرح و بیان

 

به ناگه چنان سیستمش کرد hang

که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره reset نمود

همی کرد هنگ و همان شد که بود

 

تهمتن کلافه شد و داد زد

ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود

بیامد که لیسانس رایانه بود

 

بدو گفت رستم همه مشکلش

وز آن disk و برنامه ی خوشگلش

چو رستم بدو داد قیچی و ریش

یکی bootable دیسک آورد پیش

 

یکی toolkit اندر آن disk بود

بر آورد آن را و اجرا نمود

همی گشت toolkit هارد اندرش

چو کودک که گردد پی مادرش

 

به ناگه یکی رمز ویروس یافت

پی حذف امضای ایشان شتافت

چو virus را نیک بشناختش

مر از boot sector بر انداختش

 

یکی ضربه زد بر سرش toolkit

که هر بایت ِ آن گشت هشتاد bit

به خاک اندر افکند virus را

تهمتن به رایانه زد بوس را

 

چنین گفت تهمینه با شوهرش

که این بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خریت مکن

ز رایانه اصلاً تو صحبت مکن

 

قسم خورد رستم به پروردگار

نگیرد دگر disk از اسفندیار

 

پی نوشت: می بایست این شعر را با ذکر منبع می نوشتم متاسفانه ته ِ منبع سولاخ بود! یعنی دوستی که این را برایم ایمیل کرده بود اسم شاعرش را ننوشته بود شاید اون هم نمی دانسته...به هر حال من گناهکار نیستم.

پی نوشت 2- تمام "جان جانان" های جعلی!! شناسایی، دستگیر و تحویل پلیس بین المللی داده شدند. به فکر ملاقات رفتن آنها نباشید که همه خلاف سنگین(!) هستند و ممنوع الملاقات! علی الحال در فکر تهیه ی کمپوت، قهوه ی تلخ و سیاه و داغ، همچینن ماس(!) برای نامبردگان(!) باشید که چنانچه مهری عزیز ضمانت ایشان را بنمایند این usual suspect ها شامل عطف ملوکانه ی ما(!)خواهند شد.  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 8:2 توسط خاتون |

 

جان جانان عزیزم که میگی پستهای طولانی نگذارم ،این خوبه؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 21:56 توسط خاتون |

پی نوشتی که نتونستم در آخر بذارمش و با تشکر مخصوص از یوسف خوش نام ما و تقلب مخصوص تر! که منو به یاد "رستگاری در شاوشنگ" انداخت تعداد(؟) را به هشت تا می رسانیم!

پست این بود:

حالا چرا من این روزا به قول مهربانو اینهمه اکتیو شده ام و تند تند آپ می کنم؟ علتش این چهار روز تعطیلی بود که دوستم رفته بود مسافرت و لپتاپش دست من بود، امروز دیگه باید ببرمش. در مقابل اصرارهای بیش از حد این دوست جان که اصلن ببرش مال خودت! گفتم نه! هفته ای یک بار ازت قرضش می گیرم. 

از طرفی برای این که شماها حوصله تون سر نرود و از طرف دیگه از غیبت من زبونم لال افسردگی نگیرید و از طرفی( یه کم اونورتر)! هر چی نشستم دیدم نه کسی دعوتم میکنه و نه حرفش را میزنه و از طرف آخر (بگیر سمت چپ)! دلم میخواست خودم شروع کننده ش باشم(وای نات)؟! میخوام به یک نظر سنجی دعوتتون کنم، بدین ترتیب که هر کسی بیاد پنج تا از فیلمها/سریالهای مورد علاقه اش را بنویسه، خارجی و داخلی هم قاطی باشه عیبی نداره فقط چون شمایید!

اما فقط پنج تاها... ورندارید پنجاه تا بنویسید! حالا چرا میگم پنج تا و نه بیشتر، چون وقتی تعدادشون زیاد باشه اسامی شون در ذهن خواننده( ایضاً نوازنده)! نمی مانَد.

فیلمهای مورد علاقه یعنی اونهایی که میتونید به کرات ببینید و دلتون نمیاد از پاش بلند بشید. برای من "دایی جان ناپلیون" و "مرد هزار چهره " حکم سریش دارند...حالیته؟!

واااا خاک به سرم این که با اون اینگلیستانیا(!) و اون پی نوشت ِ اول نوشت میشه هش تا که! خب شما هم هشت تا از فیلمها و سریالهای مورد علاقه تون را بنویسید. خدایا این کایندنِس را از ما نگیر!

وسط نوشت ِ خیلی خیلی مهم: بچه های خوبی باشید و به قولی(! )که داده اید پایبند باشید...باشه؟! پس شد چند تا؟! هشت تا از فیلم/ سریالهای مورد علاقه تان را بنویسید.

به غیر از اون دو تا که گفتم لاولی های من بدون رعایت تقدم و تاخر اینا هستند:

 Forrest Gump

Godfather

The Usual Suspects

 Heat

 The Shawshank Redemption

Cosby Show

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:59 توسط خاتون |

خیلی ها از بدو تولد مامی و ددی شون باهاشون انگلیسی حرف می زده اند، خیلی ها قبل از این که آب بابا را یاد بگیرند انگلیسی شون فوول بوده، خیلی ها به محض ورود به خارجه از خود این اجانب بهتر زبانشون را تکلم می کرده اند، خیلی ها که عمدتاً بچه های امروزی هستند اول دس دس دسی باباش میاد را دانلود می کنند بعد باهاش قر میدن و خیلی ها...

من اما جزو هیچکدوم از این "خیلی ها" نبودم و وقتی اومدم امریکا بجز "دیس ایز اِ ویندو" هیچ جمله ی دیگه ای بلد نبودم، البته وقتی یک قرن بعد "ویندوز" اختراع شد فهمیدم که چه چیز مفیدی را بلد بوده ام.

در همون سالها با خانمی ایرانی آشنا شدم که خدای اعتماد به نفس بود. با پوستی تیره اصرار داشت موهای سیاه ش را زرد ِ زرد بکنه و نمیدونم چرا جلوی فک فامیلاش که از ایران اومده بودند همه ش فارسی یادش میرفت و با من انگلیسی حرف میزد.

یه روز دراومد که: "میدونی چیه خاتون جون، از بس من انگلیسی را سلیس و بدون لهجه حرف میزنم تمام آشناها و در و همسایه های امریکایی مون فکر می کنند من امریکاییم نه که آخه موهام هم بلونده براشون سخته باور کنند من یک خارجی هستم". منم که از دست انداختن این آدمهای خود شیفته به طرز بیمار گونه ای لذت میبرم گفتم حالا تو اینو میگی، من روز اول که دیدمت ها گفتم خدایا این خانم ِ امریکایی چقده فارسی را خوب و بدون لهجه صحبت می کنه!

حالا.... همه اینا را گفتم تا برسیم به موضوع اصلی که در همان زمان ها برام پیش اومد. تازه به خاک استکبار قدم گذاشته بودم که یه روز رفتم ماشین بخرم. فروشنده مردی بود خود ِ خود ِ سریش. تا یادم نرفته اینم بگم که من اصلاً نمیدونستم که در اینجا وقتی چیزی را قسطی بخری اینا بیشتر خوششون میاد تا نقد. حقم دارند، گیرم سیلی را بدونند چیه حلوا را که نمی شناسند. 

باری...یک زنبیل پول با خودم برده بودم و به اون آقای سریشیان نشونش دادم و گفتم ببین من این پول را آوردم و میخوام این ماشین را نقد بخرم. چشاش چار تا شد و گفت ? Are you pulling my leg . منو میگی؟! تو دلم گفتم چه پرروو! من چه کار به لنگ ِ تو دارم مرتیکه ی بی ادب!

راهم را کشیدم برم که صدام زد و گفت  Wait...I'll give you this car aziz بعدشم نیشش تا پشت سرش باز شد. ای روی آب بخندی! من از کی تا حالا عزیز تو شده ام. ولی نه، وایسا ببینم! مگه این فارسی بلده که به من میگه عزیز!

بعدها فهمیدم که اون جمله اول یعنی: داری با من شوخی می کنی؟! و دومی هم یعنی این ماشین را بهت میدم As is یعنی همینجوری که هست.

 

پی نوشت ِ نسبتاً با ربط: امروز که قهوه خانه بودم یه فاصله ای شد که هیچ مشتری نبود و منم برای این که حوصله ام سر نره داشتم واسه خودم سیاپوسه می کردم که یک آقای امریکایی وارد شد و من کاغذ را سُر دادم کنار، نگاهی به نوشته ی من کرد و گفت من عاشق خط فارسی هستم.

تا بخوام بگم جل الخالق! این از کجا فهمید من ایرانی ام و این نوشته ها فارسی....ادامه داد که من سالها پیش که کالج میرفتم یک دوست دختر ایرانی داشتم به اسم "شیرافت" که پدرش ایرانی بود و مادرش آلمانی. این دختر به زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، فارسی و اسپانیایی تسلط کامل داشت. 

گفتم حاجی به من نگا نکن ولی ایرانیها همه همینجور هستند! هیچی که زبان ندونند اقلکم پنج تا را عین بلبل یا همون شیر آفت خانم شما چهچه میزنند!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:45 توسط خاتون |

۱- از شماها که پنهان نیست از خدا چرا پنهان باشه! رفتم لپ تاپ بخرم ولی فکر کردم که ماشین واجب تره تا لپ تاپ. رفتم چند تا ماشین دیدم و نزدیک بود یکی شو بخرم ولی فکر کردم که اگه (...) را بخرم مهم تره تا ماشین. یعنی اولی و دومی همیشه هستند ولی برای سومی نباید فرصت را از دست داد.( اینقده بدم میاد از اینایی که رمزی و مبهم می نویسند)! به سوالات مربوط به سومی! جواب داده نخواهد شد ولی صد البته که در حدس زدن آزاد هستید. غرض این که با این بی لپ تاپی من بسازید و اگر سر سازش ندارید بسوزید! و به گلریزون خوان(!) یوسف خان ِ عزیز و جوجو جان لبیک گفته و لطفاً مبالغ اهدایی را به این شماره حساب @#$%^&*  واریز نمایید!

۲- به نظر من آدمهای پیری که خوش اخلاق و مهربان هستند حتماً از بچگی و جوانی خوش اخلاق بوده اند که وقتی به پیری هم می رسند همان روحیه ی خوب و با نشاط را دارند. یکی از آنها ریچارد است که چند باری به کافی شاپ اومده بود و این یکشنبه ای سر صحبتش باز شد و من شاخ در آوردم وقتی گفت هفتاد و هشت سال داره. بیشتر از پنجاه و اندی نشون نمیده حالا چون شمایید شصت سال ولی نه بیشتر. خلاصه این که مرد بسیار شوخ و خنده رویی است و ضمن حرفهاش گفت که در حیاط خونه اش انواع و اقسام درختهای میوه و مرکبات را داره. کلی حرفهای دیگه زدیم و رفت. کارم تموم شده بود که دوباره آمد توی مغازه و یک پاکت به من داد. این همه لیموی جهرم؟ گفت که خودش پرتقال و لیمو ترش را به هم پیوند زده و نتیجه این شده. خدا خیرش داده به اندازه ی مصرف یک گُردان آورده بود. اومدم خونه و یکی ش را باز کردم دیدم عجب خوشمزه است این پیوند مبارک!

۳-  آی خجالت می کشم وقتی یکی منو با صمیمیت و به اسم صدا میزنه و من هر چی فکر می کنم اسم طرف یادم نمیاد. مثل پریروز که رفته بودم اداره ی پست و خانمی با خوشحالی تمام اومد طرفم. قیافه اش خیلی آشنا بود و شک نداشتم یکی از همکلاسی های سابقم است ولی خدایا چرا اسمش یادم نمیاد؟ همینجوری رو هوا گفتم تو ماریا نیستی؟! از شدت خوشحالی جیغ زد و گفت خدای من تو هنوز اسم منو یادته؟ راستش اسمش یادم نبود ولی هوش هم خوب چیزیه ها! فکر کردم که این بابا مکزیکی است و نود و نه در صد دخترهای مکزیکی اسمشون ماریا است پس شانس این که اسمش را درست بگم صد در صده. چرا صد در صد؟ چون اون یک در صدی هم که اسم اول شون ماریا نیست حتماً اسم دوم شون ماریاست (میدونید که این خارجی ها همه دو اسمه هستند) مثلاً آنا ماریا یا ایزابل ماریا و لابد اگر منم مکزیکی بودم میشدم خاتون ماریا! 

۴-  جان جانانم تو که هیچوقت اینجا نبوده ای پس چرا هر جا که پا میذارم ترو اونجا می بینم فدای اون قد و بالات بشم من که امروز زیر بارون قدم میزدم و انگار این مسیر را بارها با تو رفته ام. ای کاش میدونستی که چقدر دوستت دارم. ای کاش میدونستی که هر وقت صدای گرم و قشنگت را می شنوم چطور بند بند وجودم لبریز از شادی و نشاط میشه. قربون اون خنده های دلنشین ات برم که خودت گوله ی نمکی و من هنوز نمیدونم چرا با هر حرف کوچیک من غش غش می خندی ای خوش خنده ی شیرین ِ من.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:37 توسط خاتون |