Jack گفت: اون روز سر کار خیلی خسته شده بودم و همه ش آرزو میکردم زودتر بیام خونه و استراحتی بکنم. دم در ماشین پسرم Andrew را دیدم و ماشین دوست دخترش Monica را. مدتی بود با هم قهر بودند و مونیکا به خونه ی ما نیامده بود. خوشحال شدم که انگار آشتی کرده اند. از سال اول دبیرستان با هم دوست شده بودند و حال که سال آخر بودند تصمیم داشتند بعد از دیپلم نامزد کنند.
با صدای بلند ورود خودم را به خونه اعلام کردم و اندرو بر خلاف همیشه نپرید روی پله ها و بگه چطوری پیرمرد! باز صدایشان زدم دوباره و چند باره...نه خبری نیست. نمیدونم چرا دلم شور افتاد و رفتم دم در اتاقش. اول آرام به در زدم و صبر کردم...محکمتر زدم و بلند گفتم اندرو یا میای دم در در یا من میام تو. باز هم سکوت بود و سکوت. در اتاق را باز کردم و دنیا پیش چشمام سیاه شد. جسد مونیکا و اندرو کنار هم روی تخت بود.
بعدها از دوستان مدرسه شون شنیدم که گویا مونیکا با پسر دیگه ای دوست شده بوده و اون روز اندرو بهش زنگ میزنه و میگه بیا تا برای آخرین بار ببینمت. اولین گلوله را در قلب مونیکا خالی کرده بود و دومی را در مغز خودش. شش سال از این ماجرا میگذره و من هر شب در خواب و بیداری هر دوی آنها را می بینم.
Ashley گفت: راستش از کار اداری خیلی خسته شده بودم و دلم میخواست یک رییس داشته باشم نه ده تا. برای همین تا آگهی نگهداری یک خانم مریض به نام Patsy را دیدم معطلش نکردم و زنگ زدم و روز بعد برای مصاحبه رفتم. هر دو همدیگه را پسندیدیم و من کارم را با عشق و علاقه شروع کردم.
هر دو تنها بودیم و هیچکس را نداشتیم برای همین بعد از مدت کوتاهی رابطه ی ما بسیار عمیق و دوستانه شد. پتسی زن با سواد و فرهیخته ای بود و از طریق او بود که با ادبیات و موسیقی کلاسیک جهان آشنا شدم و کار من در واقع بیشتر مصاحبت با او بود. برایش هفتگی خرید می کردم و باقی کارهای منزلش که کمی تمیز کاری بود و پخت و پز بیشتر از یک ساعت وقت نمیگرفت.
دو سال و اندی مثل چشم به هم زدن گذشت و من هر روز خوشحالتر بودم تا این که... یک روز صبح که کلید را در قفل چرخاندم مثل روزهای دیگه صدایش را نشنیدم که با خنده به من خوش آمد بگه. دویدم طرف اتاقش و دیدم که خوابه...خوابی عمیق و همیشگی.
آزمایشات پزشکی قانونی نشان داد که شب قبل حدود ساعت دوازده سکته قلبی کرده و تمام. با مرگ او خلاء بزرگی در زندگیم ایجاد شد و افسردگی من به حدی رسید که بدون دارو نمیتونستم ادامه بدم.
یک ماه بعد نامه ای از یک وکیل به دستم رسید که خواسته بود باهاش تماس بگیرم. باورم نمیشد که پتسی بر خلاف ظاهر ساده و خونه زندگی بسیار معمولی که داشت زن بسیار ثروتمندی بوده باشه. در وصیت نامه اش تمام اموال و دارایی هایش را به من بخشیده بود.
Niki گفت: پدرم صاحب یک کمپانی بزرگ است و من به عنوان معاون اولش در اون شرکت کار میکردم. تا این که...هشت سال پیش یک روز که آنلاین شدم خیلی اتفاقی سر از لبنان در آوردم و با محمد هم صحبت شدم. سه چهار ماهی چت کردیم...ایمیل و عکس برای هم فرستادیم و تلفنی حرف زدیم و بالاخره تصمیم گرفتم برای دیدنش به لبنان برم.
پدرم خیلی عصبانی شد و گفت نه تنها منو از کار اخراج میکنه که از ارث هم محرومم خواهد کرد. من اهمیتی ندادم و رفتم. وقتی از نزدیک همدیگه را دیدیم فهمیدیم جدایی ما دو تا از محالات روزگاره. همانجا زندگی مشترکمان را شروع کردیم.
پدرم تا دو سال با من حرف نزد ولی وقتی از دوستانم شنیده بود که من و محمد صاحب پسری شده ایم طاقت نیاورد و با ما آشتی کرد. البته اگر به من بود که دوست داشتم تا ابد لبنان بمونم که عاشق این کشور و مردم مهربانش هستم...اما دلم برای پدرم می سوخت که بعد از مرگ مادرم هرگز ازدواج نکرد و همه جوانی و عمرش را به پای من ریخته بود. حالا پیر و ناتوان شده و وظیفه ی منه که دور و برش باشم و بذارم از وجود نوه اش نهایت لذت را ببره.
پدرم جای خودش را در شرکت به محمد داد و اگه بگم عاشق محسنات و کمالات او شده اغراق نکرده ام.
پی نوشت: این افراد که شرح حالشان رفت همه از مشتریان دایمی قهوه خانه هستند.
پی نوشت ۲: ربطش به کامنت "عطیه" بر می گردد. آنهایی که "پورج" خان صاحب و مالک "لانگ شات" را می شناسند که می دانند آن عالی جناب با یک خط و چند کلمه چه اعجازی می کند و چرا من و عطیه و سایرین بیقرارش هستیم.
آنهایی هم که ایشان را نمی شناسند....سری به اینجا بزنند تا بدانند حرف من با عطیه بر سر "چارک" بود که پورج خان در تاریخ ۱۹ جولای ۲۰۰۷ مرقوم فرموده اند.
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه
اني رايت دهرا من هجرك القيامه (همانا روزگار را از هجر تو چون قيامت ديدم)
خاتونم! خاتون عزيزم! تصدقت! بود صبور دل اندر فراق تو؟! حاشاك! اين چه آتش بود كه بر جان من زدي و رفتي و با اين همه غم تنهايم گذاشتي، گفتي زود برمي گردي و اين روزها چشمم به راه و گوشم به خبررسان است به نويد آمدنت و دريغ! وقتي صدايت را مي شنوم از تلفن آي كه چقدر دلم مي خواهد كاش مي شد چونان امواج تلفن مي توانستم از اين سيمها بگذرم و پرواز كنم تا تو.
دلبركم! به خدا ديگر صبرم تمام شده، از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار، نمي توانم بي تو روز را شب كنم و شب را روز، نمي داني چه حسرت مي كشم ديگران را مي بينم كه با معشوقه هاشان دست در دست هم قدم مي زنند و خوشبخت مي نمايند و من و تو دور از هميم و دل خوش به تلفني، چتي، چيزي از اين قبيل. الهي من به قربانت! حيف اين روزها نيست كه مي توانيم با هم باشيم ونيستيم؟! فداي تو ز در درآ و شبستان ما منور كن! شبستان نه، دل و جان ما منور كن!
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
كشته ي غمزه ي تو، ... (جان جانان)
سوال اینه که یک رابطه را اعم از دوستی معمولی و یا عاشقانه را چطور به اتمام می رسانید؟!
به او مستقیم می گویید؟! با کم محلی و بی محلی سعی می کنید متوجه اش کنید؟! توی رودواسی گیر می کنید و تا مدتهای مدید " کج دار و مریز" می کنید تا روزی به روزگاری طرف خودش خسته شده و برود؟!
برای این که قضیه را روشن تر کنم "خودم" را مثال میزنم. گاهی اوقات فکری میشم که اگر جان جانانم روزی دلش را از گرو عشق من دربیاره، من چه جوری متوجه خواهم شد؟!
میدونم که دل ِ اینو نداره مستقیم بهم بگه خاتون، بین ما هر چی بوده تموم شده! لطفاً دیگه به من زنگ نزن!
میدونم اهل موش و گربه بازی هم نیست که یک بار تلفن را جواب بدهد و دو بار ندهد تا شاید من متوجه بشم!
میدونم که هر چیزی بین ما گذشته، هیچکدومش دروغ نبوده و تظاهر به عشق نبوده...با این حال دنیاست...آمدیم و روزی اون از کس دیگری خوشش اومد و خواست با من تموم بکنه، یا اصلاً پای شخص ثالثی هم در میان نباشه و از من خسته شده باشه...به چه شکلی با من تمام خواهد کرد؟!
آیا من باید تمام مهربانی های او و خاطرات خوبی را که از او و با او دارم را زیر سوال ببرم؟!
دوست دارم نظر تک تک شماها را بدانم و این که هر کدام از شما، اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرید کدام روش را پیش خواهید گرفت؟!
پی نوشت: این موضوع را در چندین وبلاگ خیلی وقت پیش خوانده بودم و فکر کردم موضوع بحث برانگیزی خواهد شد. همین.
چند روز پیش داشتم DVD هایم را مرتب می کردم و گفتم خدا را شکر که این تلویزیون هفته ای هفت روز و بیست و چهار ساعته( یا بقول اینا ۲۴/۷) داره فیلم نشون میده وگرنه این خونه را فیلم برداشته بود.
هنوز نقطه سر خط نشده بودم که یهو توی اونها یک فیلم دیدم که اصلاً یادم نمی آمد اونو خریده باشم یا از کسی کادو گرفته باشم. بازش که کردم دیدم مُهر کتابخانه داره و تاریخ؟! ده ماه پیش!
حالا من اینقدر در این کارها دقیق هستم که اگر هر چیزی را از کسی یا جایی امانت گرفته ام به موقع برگردونم چطور اینو فراموش کردم؟
روز بعد اول وقت رفتم کتابخانه ولی فیلم را توی صندوق دم در ننداختم بلکه به خانمی که اونجا کار میکرد دادم و بابت دیرکرد معذرت خواستم. تاریخش را چک کرد و گفت هزینه ی این تاخیر شما میشه ۵۰ دلار....یعنی ماهی پنج دلار. اگر بخواهی میتونی همه ش را الان بدی یا به مرور زمان و قسطی...هر جور که خودت راحتتری.
از خجالتم گفتم نه همه را همین الان و یکجا پرداخت می کنم...من چون هیچوقت از کتابخانه فیلم نمی گیرم به کل فراموش کرده بودم. لبخندی زد و گفت این چیزا پیش میاد خودتو ناراحت نکن.
پی نوشت: حق عضویت در کتابخانه یک دلار است...مادام العمر. مدت نگهداری کتاب سه هفته است که میشه تلفنی آن را برای سه هفته ی دیگر تمدید کرد و این سه هفته ها میتواند تا یکسال ادامه پیدا کند.
ویدیو و دی وی دی مدت محدودتری دارند... اگر فیلم جدید باشه دو شب و اگر قدیمی باشه یک هفته میشه اونها را نگه داشت.
پی نوشت ۲: اون فیلمی که برای من ۵۰ دلار آب خورد Two bits بود که یکی از فیلمهای بسیار قشنگ آل پاچینو است.
حالا که صحبت این عزیز دل مادر شد اینم بگم که من همیشه دلم میسوخت که چرا وقتی Scarface یا همون "صورت زخمی" اکران شده بود من در قید حیات نبودم که در سینما این فیلم را ببینم.
یعنی اگر یک فیلم و تنها یک فیلم را حسرت داشتم که در سینما ببینم همین بود. تا این که.... یکی از روزهای زیبای تابستان سال ۲۰۰۳ که داشتم لس آنجلس تایمز را میخوندم یهو... آی کن نات بلیو مای آیز!!! دیدم یک آگهی اونجا هست که به مناسبت بیستمین سالگرد ساختن Scarface به مدت یک هفته اونو نشون میدن ولی فقط در یک سینمای لس آنجلس و گمونم یکی هم در نیویورک.
فوری زنگ زدم و یک زن لاغر اندام گفت بلیط تمام هفته پیش فروش شده ولی به دلیل استقبال بی سابقه ای که از این نمایش شده اون مدت را قراره تمدید کنند. فردا زنگ بزن. آقا مگه من اون شب تا صب خوابم برد؟!
باری...مدت نمایش تمدید شد و بلیط را گرفتم. باورتون نمیشه که فیلمی را که هزار بار دیده بودم در سالن سینما چنان شکوهی داشت که انگار اولین بار بود می دیدمش.
در ضمن...تا اون تاریخ فقط ویدیوی اون فیلم موجود بود که به مناسبت بیستمین سالگردش "دی وی دی" اش برای اولین بار به بازار آمد.
یک کار خیلی قشنگی که کرده بودند بجز دی وی دی تکی که میفروختند یک Special package هم بود که شامل اوریجینال ِ فیلم بود( نسخه ای اصلی فیلم که در ۱۹۳۰ ساخته شده) و بعد خود فیلم و پشت صحنه ها و یکسری پوسترهای زیبای فیلم و...چه بسته بندی که دل آدم ضعف میرفت.
من از شدت هیجان زدگی! دو تا خریدم...و یکیش همینجوری باز نشده مونده بود تا همین سفر اخیرم به ایران...که اونو کادو دادم به جان جانانم که او نیز عاشق آل پاچینو است.
پی نوشت ۳: میگما این پی نوشت ها از اصل مطلب بیشتر شد که!
پی نوشت آخر و کاملاً بد جنسانه: یه پست خالی آپ کردم که برگردید و پی نوشت های مهم!! را بخوانید.
این پست را تقدیم می کنم به "حاج باران" جان که صد سال پیش به او قولش را داده بودم و امیدوارم این همه تاخیر را به بزرگواری خودش ببخشد.
همه ش زیر سر دیانا بود. دیانا را که می شناسید؟نه بابا...منظورم پرنسس دیانای خدا بیامرز نیست. دیانای چش سفید! را میگم. الهی هر چی خاک اون پرنسس است عمر این دیانای ما بشه که حقاً در ملاحت و زیبایی و نوعدوستی دست کمی از او نداره.
به هر حال...چهار پنج سال پیش که دیانا دانشجو بود یک کلاس فیلم هم برداشته بود، برای تکمیل این کلاس دو واحدی ما به اندازه ی دویست تا فیلم و تاتر با هم دیدیم.
اول از تاتر بگم که بیشتر تاترها در دانشگاه خودشان برگزار میشد. اگر یکی مثل ما خوره ی این چیزها بود می بایست خیلی پول بدهد تا تمام یک ماه را نمایش ببیند اما خوشبختانه بلیط ها برای دانشجویان نیم بها بود، من هم در آن زمان یک کلاس شنگول منگول برداشته بودم که تخفیف شامل من هم می شد.
تاترها همه عالی بودند. من یه چیز میگم شما یه چیز می خوانید...بقدری این دانشجویان حرفه ای بازی می کردند و به کارشان مسلط بودند که حیران می ماندی. خیلی سخت بود بین اون همه نمایشهای عالی بهترین را انتخاب کرد اما برای من از همه بهتر و محشرتر Fiddler on the roof ( ویلن زن روی بام) بود که پنج شب متوالی آن را دیدم. فیلمش را قبلا دیده بودم ولی فیلم کجا و نمایش کجا!
سینما اما داستان دیگری داشت. یکسری فیلمهایی را که قرار بود مثلاً در ماه آینده اکران شوند در سینمایی مشخص نمایش می دادند و همه می توانستند آن را رایگان ببینند و تنها شرطش این بود که نقدی برای آن فیلم بنویسند. نقد حرفه ای هم نمی خواستند فقط نظر طرف برایشان مهم بود. در بدو ورود یا موقع خروج از سینما فرمی به همه می دادند که هر چقدرش را دوست داشتی می نوشتی و بعد به خودشان بر می گرداندی یا برایشان پست می کردی.
سوالات خیلی ساده بود مثلا آیا فیلم را دوست داشتی؟! آیا لباس کاراکتر اصلی در شروع فیلم مناسب آن صحنه بود؟ موزیکی که در صحنه ی تصادف ماشین پخش شد آیا با آن تصویر جور در می آمد؟ آیا نشان دادن کافه در این فیلم ضروری بود و به فهم تماشاگر کمک می کرد؟! و خیلی سوالات دیگر که همه دو گزینه داشت که اگر آره، چه دلیلی داری؟ و اگر نه، چرا؟! طبیعتاً اگر بعضی سوالات توضیح بیشتری لازم داشت و خودت می خواستی مفصل در موردش می نوشتی و اگر نه هم که مهم نبود.
حالا اینا رو داشته باشید تا بگم که دیانا و یکسری از دوستانش داشتند در مورد کارهای دیوید لِنچ تحقیق می کردند و راستش را بخواهید از طریق دیانا و به اصرار و تشویق او بود که من فیلمهای این کارگردان را دیدم.
یک روز دیانا زنگ زد و هیجانزده گفت خاتون دارم از خوشحالی پرواز می کنم. دیوید لِنچ هفته ی دیگه در دانشگاهی همین دور و بر ما جلسه داره و ترا خدا با من بیا، خیلی دوست دارم تو هم در این جلسه باشی. من هم قبول کردم از بس کنجکاو بودم سازنده ی این فیلمهای عجیب و غریب را ببینم.
ورود در این جلسه برای عموم آزاد بود و صد البته که باید بلیط می خریدیم ولی باز هم همان نصف قیمت شامل ما شد. اگر تمام بها هم بود می رفتم...کارت پستال نبود که بگم حیف از پول!
این جلسه در واقع تبلیغ گروهی بود که دیوید لِنچ بنیان گزار آن است و کارشان تشویق مردم بخصوص جوانها به مدیتیشن است. اینها معتقدند که آرامش درونی و فردی پایه و اساس ِ بهتر زیستن است و اگر چه از شخص شروع می شود ولی می تواند همه گیر شود و چنانچه هر کسی انرژی مثبت اش را به دیگران منتقل کند و همه چیز را منفی نبیند و....در نهایت کمک بزرگی به برقراری صلح در جهان می کند.
یکی از حرفهای بسیار جالب دیوید این بود که به جای این که سرباز تربیت کنیم برای جنگ، بیایید همه ی وقت و نیرو و پولهایمان را رویهم بگذاریم و سربازانی تربیت کنیم که حافظ صلح جهانی باشند.
اگر بخواهم کل جلسه را براتون بگم خیلی طولانی میشود و حوصله تان سر می رود. نکته ای که برای من بسیار بسیار شگفت انگیز بود سادگی، تواضع و مهربانی این مرد بود. چهره ای بسیار دوست داشتنی دارد و شوخ تا بخواهید و امان از این دستهایی که نصف حرفهای دیوید را به خوبی بیان می کردند...انگشتانش بی وقفه در هوا تکان می خوردند، انگار در حال نواختن یک ساز هستند.
یکی گفت من تمام فیلمهاتو دوست دارم و همه را دیده ام ولی آخرشون همیشه میگم: I didn’t get it! (من که نگرفتم)! غش غش خندید و گفت مدیتیشن کن، برادر!
یک حرفش خیلی خوب به یادم مانده که گفت ! Water the root and enjoy the fruit ( ریشه را آب بده و از میوه لذت ببر)!
جانم که شما باشید جلسه تمام شد و عده ای برای سوالات مختلف پریدند روی سن و مگر ما چی از اونا کم داشتیم؟! من و دیانا هم رفتیم. دیوید پرسید کجایی هستی؟! گفتم نیمی م ز ترکستان، نیمی م ز فرغانه، نیمی م ز آب و گِل، نیمی م ز جان و دل، نیمی لب دریا، نیمی همه دُردانه. گفتا که رفیقی کن با من که مَنَت خویشم. گفتم که بنشناسم من لِنچ ز بیگانه!
بهش گفتم رووله دیوید! با وجودی که فیلهماتو نمی فهمم ولی میدونی خودتو چقدر دوست دارم؟ خیلی جدی گفت نه، نمیدونم. بعد دستم را گرفت و گفت ولی من تو را بیشتر دوست دارم. بعد هم مرا Hug داد و گونه ام را بوسید!
بله....دوستان نازنین، ما را خیلی هم ریز نبینید که ما با بزرگان هالیوود نشست و برخاست داریم!
دوست خوبم میراندا رفته بود لب پشت بوم شونو رنگ بزنه که از بالای نردبون افتاده بود و....به جای دندونش، دو تا از دنده هاش شکسته بود و کارش به بیمارستان کشیده بود. دکترش هم گفته بود کاریش نمیشه کرد و این دنده ها باید خودشون اتوماتیک(!) جا برن.
نتیجه این که میراندا خانم ما اومده بود خونه و داشتم میرفتم عیادتش. یک دسته گل بزرگ و خوشگل از اون گلهایی که میدونم دوست داره گرفتم و به دختر گلفروش تاکید کردم حواست باشه میخک توش نذاریا. گفت وااا میخک که خیلی قشنگه و گل با دوامی هم هست. گفتم میدونم اما این دوست من اعتقاد داره میخک براش بد شانسی میاره( به حق چیزای نشنیده)! ولی خب بعضی ها اینجورین دیگه.
گلها را گذاشتم روی صندلی عقب و شیشه را هم دادم پایین که هوای خنک بهشون بخوره. پشت چراغ قرمز بودم که چشمم خورد به یک Mall که همون پاساژ خودمون باشه و دیدم بهتره براش یک کارت هم بگیرم. همون اعتقادی که میراندا نسبت به گل میخک داره من به کارت پستال دارم! ولی خب بنده خدا مریضه و تا توانی دلی به دست آور باعث شد بگم جهنم و ضرر، خوبه یکی براش بگیرم.
آهان...یادم رفت بگم که اون روز یکشنبه بود و حدوداً ساعت چهار بعد از ظهر. یکشنبدا هم مغازه ها زود می بندند و اصلن وقتی هم که وارد شدم نصف مغازه ها تعطیل بودند. خلاصه...رفتم توی "مال" که خداییش همچین مالی هم نبود، اما اون چیزی که من میخواستم داشت.
یک مغازه ای که انواع و اقسام وسایل تزیینی و کادویی و کارت پستال و اینا می فروخت. وارد که شدم غلغله بود و سوزن مینداختی حتماً به تن یکی گیر می کرد و پایین نمی رفت. کارتها قسمت ته مغازه بود که یکراست رفتم سراغشون.
گفتم کارت اینم بگم که این جماعت بیکار واسه هر چیزی و هر کسی و هر مناسبتی کارت پستال دارند، اونم نه یکی و دو تا که هزاران تا. یک قسمت گنده دارند مخصوص "گِرَن ما" و" گِرَن پا"، یک خروار کارت برای مزدوجین، بعد عشاق سینه چاک، یک دنیا برای تولد ها، یک دریا برای رفقا و یک اقیانوس برای شکست خوردگان ِ عشق و...گمونم یکی هم عطسه بکنه اینا کارت می زنند که عافیت باشه!
اگه چشمُم نکردی دیده بونی...چه دونستی دلُم خوبان کجایی و این شد که چشمم افتاد به قسمت خوبان. بله... کارتهای Aunt و گفتم ببین ترا به خدا، وقتی من میگم خوره به این زبان انگلیسی بیفته حق ندارم آیا؟! آخه چرا اینا به خاله و عمه و زن دایی و زن عمو و زن همسایه و خلاصه هر چی مونث دور و برشونه میگن اَنت؟!
اگر این حیف ِ نونها جایگاه خاصی! را که "عمه" در زبان فارسی داره...می دانسنتد بعد می فهمیدن که هر ضعیفه میتونه Aunt باشه ولی هر چی Aunt شد عمه نمیشه!*
باری، داشتم کارتها را یکی یکی ورانداز می کردم: این عکسش خیلی قشنگه ولی نوشته اش آبکی و لوسه. این یکی نوشته اش خوبه ولی عکس روش که مثل نقاشیهای خودم است. آهان...پیدا کردم خودشه، این یکی هم عکسش خوبه و هم نوشته اش ولی نه...قیمتو باش، شییییشش دلار؟! دوستی به جای خودش، سی و پنج دلار پول گل داده ام حلالش باشه ولی اینهمه پول برای یک کارت؟! گذاشتمش سر جاش و به تفحص ادامه دادم.
سرتون را درد نیارم....نمیدونم چند ساعت گذشت که بالاخره یک کارت پیدا کردم که خیلی مناسب بود و اومدم طرف صندوق.
چه خوب که همه مشتری ها رفته اند و مجبور نیستم توی صف وایسم. تا جناب صندوقدار بیاد همان جلوی پیشخوان هم چند تایی کارت بود که اونها را هم دید زدم، نه که یکی بهتر از اینی باشه که انتخاب کرده ام. نه، همون که گرفتم خیلی عالیه. پس این طرف کجاست؟! هی اینور اونور را نگاه کردم، حاج آقا نبود که نبود. پنداری دووود شده رفته هوا.
حالا پیداش میشه. شروع کردم به تماشای پوسترهایی که روی شیشه ی مغاا....بقول مهری خاک وچوک! چرا کرکره مغازه پایینه؟! یعنی....یعنی...یعنی...اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد؟!...نه تنها در شیشه ای و بزرگ را به روی من بسته که این کرکره ی نرده ای را هم پایین کشیده؟!
این مال هم که از اولش خلوت بود و حالا لابد هیچ بنی بشری از اینجا رد نخواهد شد تاااااا فردا صب. با این حال خودمو دلداری دادم که در ناامیدی بسی امید است و اینا، خدا را چه دیدی بلکه یکی بیاد رد بشه، ولی کی و کِی آخه؟! کل مال تعطیل شده و شک ندارم در ِ اصلی هم بسته است و نگهبانها هم لابد دارن اون بیرون پاسداری میدهند و کجا دانند حال ما.... نگهبانهای ِ مال ما
بد شانسی موبایلم همراهم نبود. نه بابا همراهم نبود چیه؟! اصلن اون موقع موبایل نداشتم. روی پیشخوان مغازه تلفن بود و میشد زنگ بزنم به 911 ولی خداییش روم نمیشد که الان پلیس و آمبولانس و آتیش نشانی همه با هم بریزن اینجا و بعدشم عکس و خبرم! را در تلویزیون نشون بدهند.
تو همین فکرا بودم که یهو از لابلای پوسترها یه جفت چشم دیدم که داشت از حدقه در می آمد! و از همان پشت شیشه و کرکره یکی داشت بال بال زنان می گفت اوه مااای گاااد تو اینجا چکار میکنی؟!
بله....اوشون صاب مغازه بود که یکساعت و نیم پیش مغازه را بسته بود و رفته بود خونه. بعد یادش اومده بود یه چیزی را جا گذاشته و برگشته بود که اونو ورداره.
قسمت را می بینید؟! عمر من به دنیا بود! که سه سال بعدش وبلاگ دار بشم و بیام اینارو برای شما دوستان گلم تعریف کنم.
اوه راستی...حتماً می پرسید میراندا چی شد؟! هیچی دیگه...شب شده بود که به خونه اش رسیدم و علت دیر رفتنم را که براش گفتم چنان ناغافل قهقهه زد که دو تا دیگه از دنده هاش از جا در رفت!
* برگرفته شده از نوار "شهر قصه" اثر جاودانه ی زنده یاد "بیژن مفید" که میگه: هر سکه میشه قلب بشه ولی هر چی قلب شد دل نمیشه!
وقتی که از هر لغت یا فعل انگلیسی فقط یک معنی اش را میدانی و هر جمله ای را کلمه به کلمه در مغزت از انگلیسی به فارسی برگردان کنی نتیجه می شود اینها:
1- در یک روز زیبای پاییزی رانندگی می کنم که از تپ تپ کردن ماشین توجهم به چراغ بنزین جلب می شود که دارد هشدار می دهد. داشتم حساب می کردم که تا نزدیکترین پمپ بنزین چقدر راه دارم که هم آن چراغ خاموش شد و هم ماشین. با هر بدبختی بود زدم کنار و سرگشته و حیران که حالا چکار کنم؟! اولین ماشین از بغلم ویژژژژی رد شد. دومی نگه داشت و دختر جوانی از آن پیاده شد:
? you ran out of gas
خب اینقدر میدانم که run می شود دویدن...و حالا این دخترک دارد گذشته اش را به کار می برد اونوقت یعنی چه؟! یعنی من دنبال بنزین دویدم؟! یعنی بنزین دوید؟! یعنی شما دویدید بیرون از بنزین؟! نه... این بشر خودش امریکایی است و انگلیسی میداند حتماً من اشتباه شنیدم. دوباره همان حرف را تکرار میکند. بهش میگم
No...my gas is finished
- چه پاییزهای فراوان آمدند و رفتند تا فهمیدم این جماعت حرف می زنند مثل هیچکس. خدایا اینها را نصیب گرگ بیابان نمی کنی چرا؟!
2- باز دارم رانندگی می کنم ولی اینبار در اتوبان. شکر خدا که غرق تماشای اقیانوس هستم و در بحر ِ موزیک و سرعت بالایی ندارم که... یکدفعه صدایی مثل انفجار بمب مرا به خود می آورد و ماشینم بالا پایین می شود. ماشینی که در جلوی من نیست. برای یک صدم ثانیه فکر کردم کسی به من زده... کسی یعنی باید از اون تریلی هیژده چرخها باشه که این صدای مهیب و این تکان خوردن شنیع! را به دنبال داشته. توی آینه نگاه می کنم هیچکس پشت سرم نیست. خواست خدا بود که ناخواسته و بدون این که از عواقبش چیزی بدانم نزدم روی ترمز و به آهستگی در کنار جاده پارک کردم. بعله...تایر جلویی سمت شاگرد! ترکیده و از ترکش ِ آن آینه بغل هم خورد و خاکشیر شده.
یک ماشین نگه میدارد و مردی از آن پیاده میشود? you want me to give you a lift
لیفت...لیفت...لیفت چی می شد؟! آهان...بعنی بلند کردن. خدا مرگم بده یعنی این میخواد منو بلند کنه؟!
- چه تایرهای بسیار که به قعر جهنم رفت تا پی بردم دوست آن است که گیرد دست دوست...در پریشانحالی و بی تایری!
3- در کالج کار می کنم که سوپروایزر خوش خنده ام وارد می شود. سلام و احوالپرسی می کنیم و بعد با خنده میگه:
? so...what's cooking
این چشه؟! کوکینگ یعنی آشپزی که! جوابش را نمی دهم. دوباره میگه. خدایا مگه اینجا رستورانه؟! چرا این بابا فکر می کنه من دارم غذا درست می کنم؟!
بهت و حیرت مرا که دید خندید و گفت یعنی what are you doing
- زهرمار و بخندی! خوشت میاد من به تو بگم شبی ار به دستم افتد سر زلف یار....همه مو به مو شمارم غم بیشمار خود را؟!
۴- نانسی همسایه ام است و خدا خیرش داده نه تنها پر حرف است که خیلی هم تند حرف میزند و من از هر صد تا کلمه یکیش را می فهمم. داشتم باغچه را هَرَس می کردم که آمد و شروع کرد به تعریف کردن از خواهرش و اینکه
You know...my sister is moving to back east
چه عجب که همه ی جمله اش را فهمیدم. ولی نه...وایسا! بَک ایست یعنی چی؟! بَک را که میدونم بعنی پشت...ایست هم که خیلی خوب میدونم تازه ما خودمون اون وسطاشیم... یعنی پشت ِ شرق؟! شرق ِ پشت؟!
سالها آمدند و رفتند و در لب آب هم گذران عمر را دیدم و هم فهمیدم که به ایالات شرق امریکا مثل اوهایو و کنتاکی میگن بَک ایست.
۵- با دیانا داریم فیلم می بینیم. این دختر ِ ناز عاشق ِ زبان فارسی است. بخاطر داشتن پدر ایرانی(مادرش امریکایی است)و قدرت یادگیری بالایش و صد البته کمال همنشین! پیشرفت خوبی داشته. قهرمان اول فیلم لهجه ی غلیظ انگلیسی( بریتانیایی) داره و اعصابم داغون میشه از این که بیشتر حرفهاش را متوجه نمیشوم و میگم وای از دست این لهجه... لهجه ی امریکایی چه عیبی! داره که تازگی ها اینهمه از این لهجه ی لوس انگلیسی استفاده می کنند.
دیانا بدون این که چشم از تلویزیون بگیره در کمال بدجنسی میگه
! now you know what I'm gonig through
به فارسی میگم ای چش سفید! یعنی لهجه ی انگلیسی من به این خوبی! همین زجر را به تو میده؟!
- حالا نوبت اوست که از جمله ی من فقط چش سفید را بگیره و با قیافه ای کاملاً جدی و متعجب میگه
این که گفتی یعنی !? my eyes are white
The End
بعد از دِ اند: در این Comedy- Drama زمانها متفاوت است. شخصیتها و مکانها همه واقعی می باشند.
امیدوارم بتوانید اینجا را ببینید تا خستگی تان در برود.
در ضمن! این پست تاییدی می باشد جهت رو کم کنی یک آدم(!) بیمار که تنها هنرش دری وری گفتن است...فلذا بر سر زنبیل گذاشتن دعوا نکنید.
در قهوه خانه اتفاق افتاد:
۱- اولین باری که " ناتاشا" را دیدم و از در که آمد تو، جوابی به سلام من نداد ولی نزدیکتر که شد سلام گفت و احوالش را که پرسیدم گفت لطفاً بلند تر حرف بزن من گوشم سنگین است و خوب نمی شنوم.
من معمولا از کسی سوالی شخصی نمی پرسم و همه داستانهایی که میدانم مردم خودشان برایم تعریف می کنند و بار سومی که ناتاشا آمد از این پا و آن پا کردنش فهمیدم که دوست دارد بنشیند و درد دل کند.
گفت که پانزده سال پیش دختر دانشجو و نوزده ساله اش در تصادف رانندگی از مرگ حتمی نجات پیدا می کند اما ضربه مغزی شده و دستها و پاهایش تقریباً فلج است. حافظه ی او در حد یک بچه ده ساله است و به لحاظ جسمی جز چند قدمی با عصا و به زحمت فراوان راه رفتن چندان کاری از او بر نمی آید. گفت پانزده سال است شب و روز با جان و دل از او پذیرایی می کنم و هر روز صبح بعد از حمام و خشک کردن موهایش با لکنت فراوان به من می فهماند که موهای بلندش را دو تا ببافم، درست مثل زمانی که بچه بود و مدرسه می رفت. بعد سوال همیشگی و هر روزه اش که مامان من میتونم قهوه بخورم؟ درست مثل وقتی که بچه بود و مرا که می دید قهوه می خورم، میخواست و من بهش یک لیوان شیر میدادم و می گفتم هانی قهوه برای بچه ها خوب نیست.
اشکهاش به آرامی روی گونه هایش روان شد و گفت اگر میدانستی که چه دختر درسخوان و فعالی بود...حالا هم جز او کسی را ندارم و همه ی امید و آرزویم این است که او روزی خوب شود، میدانم آرزویی محال است ولی مگر یک مادر نمی تواند آرزوی محال داشته باشد؟! همه ی وحشتم از این است که روزی که من نباشم چه کسی از او مراقبت می کند؟ بغضم را فرو خوردم و برای دلداریش گفتم خدا نکنه... ولی خب مگر مراکزی وجود نداره که از این افراد نگهداری کنند؟ گفت چرا همین الانش هم هست اما مراقبت من کجا و مال اونها کجا.
گو فلک نباشی آسمان بپاشی تا که نشنوم من بانگ ِ دلخراشی
۲- آن مرد آمد، آن مرد اولش خوشحال آمد. گودمورنینگ که گفتم فوری گفت تو ایرانی هستی؟ گفتم بله. فکر کردم پسر! چه لهجه تابلویی دارم من که با یک صبح به خیر گفتنم فهمید؟! ولی بلافاصله مرا از این خجالت در آورد و در خجالتی دیگر انداخت که من ایرانیها را از چشماشون می شناسم( تنکیو وری ماچ)!! آهی کشید و با تبسم گفت یادش به خیر! چند سال قبل از انقلاب من به مدت دو سال در بوشهر زندگی کردم. چه مردم مهمان نوازی، چه ایرانی های خوب و مهربانی...تا اینجای حرفهاش هی گفتم خواهش می کنم، وظیفه مون را انجام دادیم! خوبی از خودتونه!
تا اینکه....همان مرد ظاهراً آرام یک دفعه با سُمبه ی پر زور آمد و با خشم و عصبانیت شروع کرد به بد و بیراه گفتن( بی تربیت! مامانتم با همین دهن می بوسی)؟! گفت اگر من قدرت داشتم یک بمب می ساختم که کل خاورمیانه را با خاک یکسان کند( ای داد و بیداد، هیتلر وارد می شود)! خدا رحم کرده شماها عددی نیستید وگرنه دنیا را به آتیش می کشیدید و حالا هم که دم از انرژی هسته ای می زنید و...
انگار نارنجکی بود که با دیدن من ضامن آن کشیده شد. گفت و گفت و گفت از بی فرهنگی ما، از تحجر ما و اینکه هیچکدام از ماها لیاقت زنده بودن نداریم( خدایا صبرم بده)!! نمیدانم چه حسابی است که خود ما ممکنه هر نوع انتقاد از این مردان خدامون(!) بکنیم ولی اگر یک غریبه همون حرفها را بزنه شدیداً ناراحت می شویم.
بی اغراق بیش از یک ربع ساعت کف به دهان حرف زد و ضمن حرفهایش گفت پسرش خلبان جنگی بوده و دو سال پیش در عراق کشته شده و چون جسدی از او باقی نمانده بوده یک تابوت خالی را به خاک سپرده اند و البته که یک پرچم امریکا هم به او داده اند....صبر کردم تا همه حرفاش را زد و بعد گفتم خب حالا پیاده شو با هم بریم! قبل از هر چیز من واقعاً متاسفم برای پسرت، پرید وسط حرفم که...گفتم نه این نشد! تو بیش از یک ربع حرف زدی من یک بار حرفت را قطع نکردم... پس تو هم سعی کن صبور باشی و بشنوی.
گفتم تو را که به ایران فرستادند یکبار از خودت سوال کردی برای چه کاری به آنجا میروی؟ خب بله مهندس تاسیسات بوده ای و مسلماً برای تماشای تاتر روحوضی به تو حقوق و مزایای بالا نمی دادند( ضمن حرفهایش گفته بود که یکی از بهترین خاطراتش از ایران دیدن این نوع تاتر بوده) در آنجا زندگی راحتی داشتی و زندگی زن و بچه ات در اینجا تامین بوده و بقول خودت از مهربانی و پذیرایی ایرانیها(که الهی حرومت بشه)! دل نمی کَندی. هم فال بوده برایت هم تماشا و توانایی آن را داشتی که پسرت را بفرستی خلبان بشود. اینها همه درست.
تو که تحصیل کرده هستی و اطلاعات و دانش بالایی داری بهتر از من میدانی که اکثر کشورها در کار انرژی هسته ای هستند فقط ایران که نیست و من اصلاً کار ندارم که انرژی هسته ای حق مسلم ما هست یا نیست ولی تو بهتر از من میدانی که این چیزها را نمیشود از سوپری سر گذر خرید کرد. این خود امریکاست که در هر کجا دلش بخواهد پایگاه نظامی و اتمی راه اندازی میکند و در واقع این آتش را خود امریکا شعله ور کرده و می کند. تو بهتر از من میدانی که جنگ عراق به هیچ وجه به خاطر اون دلایل مسخره ای نبود که دبلیو به خورد مردم داد. اگر آن بمبی که تو آرزویش را داری به کار بیفتد که نه از تانک نشان ماند و نه از تانک نشان!
یعنی تو نمیدانی که آن بمبهای شیمایی که عراق بر سر مردم خودش و ایران ریخت، هدایای! امریکا بوده؟ تو که بنا به گفته ی خودت در جنگ وینتام سرباز بوده ای یکبار از خودت سوال کردی که چرا اونجا هستی؟! ...آیا تو نمیدانی که اگر در ایران انقلاب نشده بود همان پایگاه اتمی بوشهر که جناب عالی یکی از دست اندر کارانش بودی خیلی پیشتر از اینها به محصول! نشسته بود؟! آیا کشته شدن پسر تو تقصیر من و امثال من است که به قول تو عددی هم نیستیم؟! هیچوقت در خلوت خودت به اون خانواده های عراقی فکر کرده ای که چندین و چند عزیز را از دست داده اند و هنوز هم نهضت ادامه دارد...
تاریخ سراسر ظلم و ستم کشورت را هم من باید برایت بگویم؟! کشوری که از اولش هم مال شما نبود و به زور جنگ و قلدری تصاحبش کردید و حالا سر سیاه ها و مکزیکی ها و سرخپوستها منت هم می گذارید؟!
اسم "سیاه" را که آوردم باز جوش آورد و گفت لابد اگر اوباما....گفتم برای من شخصاً مهم نیست که اوباماست یا با شماست! سیاست خارجی امریکا از پیش تعیین شده است و هیچ پرزیدنتی معجزه نخواهد کرد. اینها هر چقدر هم شعار های ناز و دلنشین بدهند همه چون به قدرت می رسند آن کار دیگر می کنند. اما تو به اطرافت هم نگاه کن. این مملکته که این بابا درست کرده؟ اینهمه گرانی و فشار اقتصادی و بیکاری و...دود همه ی ماجراجویی های این احمق داره به چشم خود این ملت میره که. من هم دلم میخواد سر به تن جرج و دار و دسته اش نباشد ولی انتقام اونها را که نباید از تو بگیرم و اصلاً این راهش نیست...پدر من!
خوشبختانه نزدیکهای ظهر بود و کافه تقریباً خلوت بود وگرنه خدا میدونه چند بار باید حرفم را قطع می کردم و نقطه سر خط ادامه می دادم. فکر می کنم که چون من با عصبانیت حرف نمیزدم سراپا گوش شده بود، گمونم تو دلش می گفت ای خاتون دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی!
اگر چه برخورد اولیه اش ناراحتم کرده بود و با وجودی که من خیلی به ملایمت جوابش را دادم با این حال فکر می کردم میره و پشت سرش را هم نگاه نمی کنه اما دفعات بعد هم آمد و باز هم بحث کردیم، هر بار آرامتر بود.
دلم برایش شدیداً سوخت که خیلی تنهاست و همسرش را خیلی سال پیش از دست داده و از او هم عصبانی بود که چرا تنهایش گذاشته که حالا داغ تنها فرزندشان را باید خودش به تنهایی بکشد.
دلا از درد ِ تنهایی به جُونم
ز آه و ناله ی خود در فغونُم
شوان ِ تار و از درد ِ جدایی
کِنه فریاد مغز ِ استخوونُم.