تبليغاتX
خاتون نامه

از شما دوستان عزیزم چه پنهان دو سه تا پست نیمه کاره دارم که احتیاج به ویرایش دارند ولی فعلاً حوصله اش نیست, یعنی حوصله دارم ها ولی این مسابقات المپیک وقت و حواس برای آدم نمیگذارند.

قبل از شروع بازیها عهد کرده بودم که فقط شنا, ژیمناستیک, قایقرانی, دو و میدانی, دوچرخه سواری, پرتاب نیزه و دیسک, پرش با اسب, والیبال ساحلی, والیبال معمولی, بستکبال, تنیس, پینگ پنگ, واترپلو و ...را ببینم ولی وقتی شروع شد دیدم حتی از بیس بال و وزنه برداری هم نمیتوانم بگذرم. 

دیشب مصاحبه ای از  Michael Phelps و مادرش دیدم. عجب خنده ی معصومانه ای دارد این پسر ۲۳ ساله با سایز کفش ۵۰ و برنده ی ۸ مدال طلا, از زحمات مادرش تشکر کرد که خلاصه ی حرفهاش یه چیزی در مایه های نوکرتیم و اینا بود و قول داد وقتی برگشت خونه شون چمن های حیاطشون را بزنه و مادرش هم گفت رووله مایکل, نوش ِ جونت اون روزی ۱۲۰۰۰ کالری که به بدنت زدی ولی ننه اینهمه نیشت را باز نکن و همه ی حواست را نده به عکس گرفتن و امضا دادن... بده ببینم عیار این طلاها بالاست... نکنه بهت انداخته باشن. 

حالا که محیط خارجکی شد این را هم ببینید تا بگویم داستانش چیست.

پی نوشت: این چینی ها دارند معجزه می کنند...جداً تحسین برانگیز هستند با ۴۳ مدال طلا و مجموع ِ مدالهاشون که به ۷۶ رسیده هیچ بعید نیست مقام اول را از امریکاییها بگیرند. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:31 توسط خاتون |

 

پدر و مادر یکی از دوستانم از ایران آمده بودند و چند روزی سعادت پذیرایی شان را داشتم. هر دو بسیار دوست داشتنی هستند، از آن دسته آدمهایی که از مصاحبتشان هرگز سیر نمی شوم. حاج خانم عاشق فروشگاه رفتن بود و از این که یک چیزی را بخرد و ده بار ببرد عوض کند و هر بار دخترکان یا پسرکان ِ همیشه خندان ِ فروشگاهها با مهربانی تمام همراهیش کنند، سر از پا نمی شناخت و این کار ما شده بود که صبح می رفتیم و خرید می کرد و در آنجا صد باری نظر مرا میخواست، می آمدیم خانه و....

 

- خاتون جان میگما این بلوزه توی مغازه مشکی نبود؟!

 

- نه عزیز، آنجا هم بنفش بود.

 

- پس چرا الان که می پوشم انگار این حلقه آستینش یه خرده تنگ تره؟!

 

- ....!  

 

- خاتون جان واقعاً باعث شرمندگی، میگما نمیدونم چرا مدل یقه ی این بلوز به دلم نمی شینه...اگه زحمت نیست میشه فردا بریم...

 

زحمتی نبود فردا می رفتیم پس اش می دادیم و در آنجا حاج خانم به این نتیجه می رسید که اصولاً بلوز خریدن کار درستی نیست چون بعد باید دنبال دامنی متناسب با آن هم باشد ولی پیرهن...

 

حاج آقا اما در نخ خرید نبود و مات و متحیر ِ نظم و ترتیبی بود که در همه جا می دید.

 

- ببین خاتون جان، به این میگن شعور اجتماعی داشتن. این مردمی که اینطور قانون را رعایت می کنند معلومه که کشورشان پیشرفت میکنه... ما ایرانیها لیاقت پیشرفت نداریم و هر چی به سرمون میاد حقمونه.

 

- حاج آقا جان، با تمام ارادتی که به شما دارم ولی یکی از حرفهایی که به شدت از آن متنفرم همین بود که شما الان گفتید" ما ایرانیها حقمونه"... قربانتان بروم همین مردم با شعور را دیدید که وقتی آن مصیبت (توفان کاترینا) به سرشان آمد چطور فروشگاهها را غارت کردند که حرف من بر سر آن نیست، غرض این که وقتی پای مرگ و زندگی در کار باشد مردم هم فاتحه ی اخلاقیات را می خوانند.

 

از این گذشته مگر این همه ایرانی در کشورهای مختلف از جمله همین امریکا، زندگی نمی کنند چرا به جز مواردی بسیار نادر و تک و توک، همگی قانون را رعایت می کنند. چرا توی هیچ صفی نمی زنند. چرا هنگام تصادف با هم دست به یقه نمی شوند. چرا  صدای موزیکشان را بعد از ساعت ده شب بالا نمی برند؟!

 

حاج آقا شاید برایتان جالب باشد که حریم خصوصی افراد تا آنجا رعایت می شود که اگر زن به دکتری مراجعه کرد حالا شما بگو برای سرماخوردگی، دوست پسر یا شوهرش و به طور کلی هیچکس حق داشتن هیچ اطلاعاتی در مورد او را ندارد مگر این که زن، فرمی را امضا کرده باشد که در آن به شخص یا اشخاصی چنین اجازه ای را داده باشد و اینها همه به صورت قانون مصوبه وجود دارد و اجرا می شود. این حفظ حریم شخصی در مورد مرد هم هست. هیچ زنی به خودش اجازه نمیدهد که برود باشگاه ورزشی شوهرش و بپرسد شوهر من امروز اینجا بود؟ با چه کسی آمده بود؟ چند ساعت اینجا بود؟ البته که او را دستبند نمی زنند ولی محترمانه به او می گویند متاسفانه باید از شما خواهش کنیم از اینجا بروید. همین. 

 

پس وقتی در جایی قانون باشد و برای همه یکسان عمل کند، مردم ملزم به اجرای آن هستند و این اجرای دایمی قانون در زندگی روزمره چنان در خلق و خوی آدمی تاثیر می گذارد که خیلی از کارها را که به لحاظ قانونی خلاف نیستند ( فضولیهای شخصی) هم منع اخلاقی پیدا می کنند که بر فرض من ِ ایرانی هم وقتی ده تا ماشین در پارکینگ همسایه ام می بینم بی تفاوت رد میشوم و حتی در ذهنم نمی پرسم اینجا چه خبره؟ اینها از کجا این همه پول می آورند که هر هفته پارتی راه می اندازند و...  

 

- حاجی بس کن ترا خدا...خاتون جان، میگما به نظر تو این پیرهن قرمزه برای من جلف نیست؟!

 

سه شَنبدا نوشتم: جان من یک سری به  اینجا بزنید تا بفهمید من چه ها که نکشیدم این چند روز.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط خاتون |

  

امروز با جان جانانم صحبت می کردم که حرف به قطع مداوم آب و برق در ایران رسید. برای او مطلبی را تعریف کردم که گفت ترا خدا در پست بعد ی این را بنویس. گفتم آخر این به موضوعی که قصد دارم بنویسم چندان ربطی ندارد. گفت تو بنویس...ما خودمان ربطش میدهیم. به هر حال، قضیه ای که برای آرام جانم گفتم این بود که یک ماه پیش از اداره ی برق یک نامه بدستم رسید در هفت سطر. سه خط اول آن معذرت خواهی بود و در خط چهارم گفته بودند برق منطقه ی شما در 5 آگست، از ساعت 1 تا 3 بعد از ظهر به دلیل گذاشتن کابل جدید قطع می شود و در سه خط پایانی باز هم طلب مغفرت کرده بودند. 

دیروز که پنجم آگست بود از ساعت 1 تا 2 برق نداشتیم(حقه بازها...یک ساعتش را بالا کشیدند)! و بلافاصله بعد از وصل شدن، از اداره ی برق زنگ زدند که آیا شما برق دارید و مشکلی برای شما ایجاد نشده و باز هم ببخشید و اینها.

 

ای دوستان بی آب و برق حسادت نکنید...این حُسن امریکا را گفتم حُسن(!) دیگرش را هم بخوانید:

 

صبح روز اول ژانویه بود و همه جا تعطیل و مغازه ی ما هم فوق العاده خلوت، ساعت از شش هم گذشته بود و از استفان که شیفت بعد کار می کرد خبری نبود و تلفنش هم جواب نمیداد. میدانستم که در چنین روزی ماشینها خراب میشوند، مردم مریضی های لاعلاج میگیرند و آن که به خارج شهر رفته حتماً با ریزش کوه مواجه می شود و …به ماریا زنگ زدم که خدا عمرش بدهد، قبول کرد که به جای استفان کار کند.

 

منتظر ماریا بودم و مشغول روزنامه خواندن که در باز شد و مردی امریکایی(سفید پوست) حدوداً سی ساله با سر و لباسی بسیار معمولی داخل مغازه شد، صبح به خیری گفتم که جوابم را نداد. فکر کردم لابد نشنیده یا حال و حوصله ی حرف زدن ندارد و یا مست از باده نوشی شب قبل است و....رفت تا ته مغازه دوری زد و جلوی پیشخوان که رسید از جیب کاپشن اش هفت تیری در آورد و رو به من گرفت و با صدایی لرزان گفت: gimme your f...ing money 

 

قلبم تالاپی افتاد کف زمین...خودم را اما نباختم و چرایش را هنوز هم نمیدانم...میدانستم که هر بگو مگویی، حماقت محض است. این را هم می دانستم که در این جور مواقع باید فرض را بر این گذاشت که اسلحه ی واقعی است و طرف شاید خالی بند هم نباشد و شلیک کند. بر همین اساس فقط گفتم اُکی. صندوق را باز کردم و هر چه پول توی آن بود، که فکر نمی کنم در چنان روز خلوتی بیش از سیصد دلار میشد به او دادم و پرسیدم پول خرد ها را هم میخواهی؟ گفت نه، و رفت. 

 

بلافاصله به 911 زنگ زدم. پنج شش دقیقه بعد دو تا ماشین پلیس آمد و وقتی برایشان شرح ماوقع را گفتم  همه شان متفق القول بودند که بهترین کار ممکن را کرده ای چون تو هر چقدر هم ترسیده باشی این آقا دزدها معمولاً صد برابر تو ترس و اضطراب دارند و کوچکترین حرکت مشکوک تو منجر به فاجعه ای می شد. در اکثر موارد اینها فقط پول می خواهند ولی مثلاً اگر چشمهای تو به اطراف دو دو میزد او فکر می کرد داری به کسی ندا میدهی و یا اگر ناغافل دستت می رفت پایین که زانویت را بخارانی او فکر می کرد داری یکجورایی پلیس را خبر می کنی و به طور کلی او به قصد دزدی آمده بود نه قتل و هیچ بعید نبود که اگر تو کمترین بحثی با او میکردی او از شدت ترس و تحت یک جنون آنی ماشه را می چکاند و تو تمام شده بودی.(درد گرفته یک دور از جون هم نگفت)!

 

در این فاصله ماریا هم رسید و به او سفارشات لازم را کردم و رفتم. وقتی که به خانه رسیدم تازه یادم افتاد که چه خطر بزرگی از سرم گذشته و تمام بدنم بی حس شد از اگر و مگرهای ممکنه...همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که باورم نمیشد واقعی بوده باشد...از لحظه ای که وارد مغازه شد تا رفت بیرون بی اغراق بیش از سه دقیقه نمی شد...در همین فکر و خیالات بودم که از اداره ی پلیس زنگ زدند که یکی را دستگیر کرده ایم اگر اشکالی ندارد بیاییم سراغت تا او را شناسایی کنی و خیالت راحت باشد که او، ترا نخواهد دید. قبول کردم و چند دقیقه بعد سوار بر ماشین پلیس، با نگرانی دور و برم را نگاه می کردم مبادا آشنایی مرا ببیند و فکر کند این خاتون چه خلاف سنگین شده که سه تا ماشین پلیس اسکورت ش می کنند.

 

در پارکینگی نگه داشتند و یک دوربین به من دادند که با آن، داخل ماشین پلیسی را که به فاصله ی خیلی زیادی از ما پارک شده بود، نگاه کنم و....بله خودش بود. همان مردی که دو ساعت پیش دیده بودم. جریان این بود که این شخص که فهمیدم اسمش جیم است بعد از اینکه پولها را از من می گیرد، یک ساعت بعد به یک مغازه ی دیگری میرود و مثل این که اطمینان نداشته که آن دخترک تنهاست یا نه، دو سه بار میرفته و بر می گشته و سوالات پرت و پلا می کرده و چون خیلی مشکوک رفتار می کند دخترک بعد از اینکه او را می بیند که سوار ماشینش شد به پلیس زنگ میزند.

 

پلیس در همان حوالی بوده و فوری ماشین جیم را شناسایی کرده و او را متوقف می کنند، بد مستی های شب سال نو را بهانه می کنند و ماشین ش را می گردند...اسلحه را که پیدا می کنند و می فهمند که قاچاق است به او دستبند می زنند و به قول این پلیس ها، اصلاً به فکرشان هم نمی رسیده که این جیم همان کسی باشد که به مغازه ی ما دستبرد زده بود و این بشر تا این حد احمق باشد که با وجودی که می داند پلیس دنبال اوست، به جای جیم شدن به مغازه ی دیگری برود. از قرار کوکایین زیادی هم به همراه داشته که چون بیش از مصرف شخصی بوده همانا فروش مواد مخدر محسوب می شود.

 

بله این مستر جیم ما، به جرم سرقت مسلحانه و حمل اسلحه ی بدون جواز و قاچاق مواد مخدر به مدت ۱۵ تا ۲۰ سال آب خنک خواهد خورد.

 

اوه راستی...از توی جیبهاش دویست و چهارده دلار پیدا کردند و به من دادند که به صندوق مغازه برگرداندم.

 

اوه راستی ِ دوم...از من پرسیدند که وقتی دادگاه او تشکیل شود حاضرم برای شهادت دادن بروم که گفتم:  No…thanks

 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:44 توسط خاتون |

 

یکی از چیزهایی که در بدو ورودم به امریکا بیش از هر چیز دیگری هیجان زده ام کرد شبانه روزی بودن اکثر پمپ بنزین ها، بعضی رستوران ها و مغازه ها بود. چرخ گردون هم یکجوری گشت که بعد از طلاق و بی پولی شدید، مجبور شدم در یکی از این مغازه هایی که بیست و چهارساعته باز هستند شروع به کار کنم. شیفت کارم از ده شب بود تا شش صبح. 

 

در این دکان که واقع بود در وسط ِ بَر ِ بیابان، همه چیز به فروش میرفت از مواد غذایی و سیگار و قرصهای مسکن گرفته تا آبجو و شراب، اما بعد از ساعت یک صبح( آره جان جانانم...یک صبح درسته نه یک شب)! آب شنگولی نمی فروختیم تا...پنج صبح.

 

این شیفت انتخاب خودم بود چون هر شب بعد از این که سرم خلوت میشد تکالیف مدرسه ام را انجام میدادم. گفتم مدرسه، خب تقصیر این ورپریده هاست که از مهد کودک تا دانشگاه راSchool  می گویند، من هم عادت کرده ام. به هر حال، کلاسهای من از پنج عصر شروع میشد تا نه و نیم شب و بلافاصله بعد از کلاس میامدم سر کار. از ده تا حدود یک شلوغ بود و بعد کم کم خلوت میشد تا جاییکه دیگر پرنده هم پر نمی زد و حدودای ساعت چهار باید قهوه درست می کردم برای ملتی که کم کم سر و کله شان پیدا میشد. درس و مشقم را که انجام میدادم نوبت کتابهای متفرقه میشد و گاهی وقتها هم مجله و روزنامه ها را ورق میزدم اما همیشه بین ساعت دو و سه این خواب لعنتی کلافه ام میکرد.

یکی از بهترین کارهایی که خواب را می پراند ولی علیرغم میل شدیدم هرگز انجامش ندادم، تلفن زدن به ایران بود(نترسید بابا...کارت تلفن همیشه همراهم بود)! چون میدانستم تا شروع به حرف زدن بکنم می پرسیدند چرا تا این وقت شب بیداری؟ دروغ که حناق نیست می گفتم داشتم درس میخوندم، باور می کردند بنده های خدا...ولی اگر در همان لحظه یک مشتری میرسید و خانواده ام از حرف زدن من با طرف می فهمیدند که سر کار هستم حالا وای وای، وای وای وای وای.

 

وقتهایی که کم هم نبودند و برای یک خواب ده دقیقه ای غش می کردم، میشد در مغازه را از داخل قفل کنم و چرتکی بزنم. صاحب دکان که نمی فهمید و تازه اگر هم می فهمید میدانستم برایش مهم نیست و به روی من نخواهد آورد ولی امان که هر چه به سر من می آید از دست این وجدان زبان نفهم است.

 

باری...یک شب که خواب شدیداً غلبه کرده بود رفتم بیرون از مغازه بلکه هوایی به سر و صورتم بخورد که دیدم دو تا جوان سیاه پوست دارند به طرف مغازه میایند. شکر خدا من از تاریکی نمیترسم، از تنهایی نمی ترسم و از سیاه ها  هم نمی ترسم.

 

خوش و بشی کردیم و یکراست رفتند سراغ یخچال آبجوها. قبل از اینکه آن جعبه ی 24 تایی سنگین را بردارند گفتم ببخشید، ساعت از دو هم گذشته و من بعد از ساعت یک حق فروش مشروبات را ندارم. آن یکی که یک دندان طلا داشت گفت حالا یک بار هیچی نمیشه و با جعبه آمدند جلوی پیشخوان. با ملایمت گفتم من که به شماها گفتم ساعت چنده و قانون اینجا چی هست. زدند به شوخی و آن دیگری گفت خب اگر این زیاده یک جعبه ی 6 تایی برمیداریم و تو هم مهمان ما باش. گفتم من مست ِ مخمور باده ی اَ لَستم...کاپیش؟!

 

کل کل ادامه پیدا کرد و آن دیگری پرسید تو در اینجا تنهایی؟ آمدم زرنگی کنم گفتم نه، صاحب مغازه هم هست. گفت حالا کجاست پس؟ باز خریت( دور از جان شما) گفتم این بالای مغازه دفتر کار اوست و الان هم شاید بیدار باشه و مشغول نگاه کردن ما از توی این دوربینها. من میدانستم که دوربینها هیچکدام فعال نیستند و برای ترساندن آنها این طوری گفتم. شروع کردند به رقصیدن رو به دوربین و بعد هم به شوخی و جدی خطاب به او می گفتند بیا پیایین کارت داریم. بعد از چند دقیقه آن دندان طلایی گفت رییس ت خوابه از قرار...کار ما را راه بنداز بریم.

 

از همان لحظه ای که از دور دیدمشان که سلانه سلانه با آن شلوارهای بَگی Baggy به طرف مغازه می آیند، دستم آمد که قصد آزار و اذیت یا دزدی ندارند. یعنی ما از اینهمه فیلمهای اَکشن و پلیسی نباید هیچ درسی بگیریم؟! همین که پیاده بودند یعنی اینکه بومی هستند و به راحتی قابل شناسایی. دوماً با این شلوارهایی که راه رفتن معمولی را هم مشکل می کند، کجا و چه جوری میخواهند فرار کنند. سوماً اینها اگر بزهکار حرفه ای باشند که بدون ماسک و کلاه جلوی دوربینی که فکر می کنند کار می کند، شکلک در نمی آوردند و از همه ی اینها گذشته اگر اینها یک فیلم جنایی در عمرشان دیده باشند میدانند که اولین کاری که می بایست بکنند اسپری سیاه زدن روی دوربین ها و غیر فعال کردنشان است و بعد قطع تلفن و...با این حال و هر حالی من نباید سر به سرشان می گذاشتم و قلبم هُری ریخت وقتی که دندان طلایی گفت اگر ترا مجبور کنیم چی؟ میدونی که ما سیاه ها ذاتاً خلافکاریم.

 

اینرا که گفت فهمیدم کار دارد بالا میگیرد و...تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد! قسمت اول حرفش را نشنیده گرفتم و گفتم ولی من با تو هم عقیده نیستم در مورد خلافکار بودن سیاه ها، برای من آدمها دو دسته هستند خوب و بد و این درست نیست که آدمها را بر اساس رنگ و نژاد و غیره دسته بندی کنیم.(اینها که به او گفتم هندوانه نبود واقعاً بر این باور هستم) راستش، هیچ لزومی نداره که من اینهمه سخت گیری کنم و اصلاً چه فرقی داره که در چه ساعتی آبجو فروخت و این که به شماها گفتم نه، چون صاحب کارم اگر الان هم خواب باشه(!) فردا از روی گزارش روزانه می فهمد که من بعد از ساعت مقرر آبجو فروخته ام. اصلاً بی خیال این حرفها، من مجبور نیستم که اینها را به اسم آبجو در ماشین بزنم میتوانم مثلاً یکی دو تا از این پودرهای لباسشویی را اسکن کنم که قیمتها با هم بخواند اما به یک شرط؟ دو تایی گفتند چه شرطی؟ گفتم به کسی نگویید که اگر باد به گوش صاحب کارم برساند مرا اخراج می کند( اینرا الکی گفتم). قبول کردند و خریدند و رفتند. بعد از آن باز هم آمدند ولی همیشه قبل از یک صبح.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 6:21 توسط خاتون |

 

من از دوران ِ طفولیت شاید هم قبل از اختراع ماشین، عاشق رانندگی بودم. وقتی به امریکا آمدیم هی به حاجی( شوهر سابقم) می گفتم من چه جوری تصدیق ِ اینجا را بگیرم، هی می گفت ای بابا... رانندگی در امریکا راحتترین کارهاست. این که چه جوری خودم اقدام کردم و تصدیق رانندگی گرفتم داستانش مفصل است و در این مقال نمی گنجد، به هر حال بعد از گرفتن گواهینامه در یک کلاس زبان اسم نوشتم. کلاسی که میرفتم راهش خیلی دور بود و من به خاطر وحشتی که از اتوبانهای اینجا داشتم از داخل شهر می رفتم و یکبار شمردم درست ۳۴ تا چراغ راهنمایی سر راهم بود...بیخود نبود که بدون ِ ترافیک یک ساعت و نیم در راه بودم.

 

یک روز با ماریو که همکلاسی م بود و از اهالی السالوادُر، حرف میزدم و فهمیدم که ماشین ندارد و با اتوبوس به کلاس می آید و برای همین است که همیشه دیر میرسد. نه که خیلی هم ماهر بودم تعارفش کردم که اگر دوست دارد صبحها او را بردارم، تشکر کرد و معلوم شد هم مسیر نیستیم و گفت که اگر به جای آن مسیر طولانی از اتوبان رفت و آمد کنم بیشتر از بیست دقیقه توی راه نخواهم بود. 

 

با تشویقهای ماریو و آن همه اُکی اُکی که گفته بودم توی رودرواسی گیر کردم. ظهر که آمدم توی پارکینگ یک آقای امریکایی خیلی شیک و پیک ِ سامسونت به دستی را دیدم که به سمت ماشین ش میرفت. رفتم جلو و سلام دادم و گفتم ببخشید میشه من شما را تعقیب کنم؟! نفهمیدم چرا ترسید(!) ولی برایش توضیح دادم جریان چیست و با اکراه قبول کرد. نشست توی ماشین ش و هنوز صد متر هم نرفته بودیم که بی مار ِفت، پا گذاشت روی گاز و بی ما، رفت. ای خدا حالا چکار کنم؟ گریه ام گرفته بود. تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم....از چه مینالی و فریاد که را میداری. این مسیر همیشگی م که نبود و من فقط همان را بلد بودم. یاد ماریو افتادم و این که گفته بود از همین خیابان کالج، دومین چراغ را که رد کنی همانجا ورودی اتوبان است و خلاص. حالا ببینید من چقدر یواش دارم رانندگی می کنم که بعد از نوشتن دو پاراگراف هنوز به چراغ دوم نرسیده ام.

 

جانم که شما باشید بعد از رد کردن چراغ دوم که پیچیدم توی ورودی اتوبان، قلبم از حرکت ایستاد. آن ورودی با یک سرازیری ِ تند به اتوبان وصل میشد و من همانجا یعنی درست بالای آن سراشیبی ترمز کردم. صد تا ماشین پشت سرم بوق میزدند و از توی آینه راننده های بی ادب را می دیدم که به جای دلسوزی، آن انگشت ِ(!) میراث مانده شان را نشانم می دهند. آدم که نبودند تا بدانند برای من پایین رفتن از آن سراشیبی، حکم سقوط در ته ِ دره های جاده هراز را دارد.

 

اینقدر خیر ندیده ها هولم کردند که بعد از ده دقیقه راه افتادم، وارد سطح ِ هموار که شدم انگار دنیا را به من دادند و فکر کردم که با چه آب و تابی برای حاجی تعریف کنم و فکری خبیثانه هم به ذهنم رسید که این پیروزی بزرگ را به اسم خودم در تاریخ ثبت کنم و بهتر است که هیچ اسمی از ماریو نبرم تا حاجی ش از اینهمه هوش و استعداد و شهامت ِ من، پس بیفتد. غرق این افکار بودم که چشمم به تابلویی افتاد و خوشی م تبدیل به ناخوشی شد. تصور کنید شما از تهران در بیایید به قصد شمال و بعد از چند ساعت روی تابلویی بخوانید به استان خوزستان خوش آمدید! چه حالی می شوید؟! من هم همان حال شدم.

 

از گم شدنم خیلی ناراحت نبودم بلکه از عکس العمل حاجی، و این که اگر بفهمد تا قیام ِ قیامت مسخره ام می کند بدجوری پریشان شده بودم. در اتوبانی با پنج لاین که سرعت مجاز شصت و پنج مایل در ساعت بود و ملت بالای هشتاد می رفتند من در منتها الیه خط ِ سمت ِ راست با سی مایل در ساعت رانندگی می کردم، همین طور دلی دلی میرفتم تا این که در کنار جاده یک وانت دیدم که صاحب آن ظاهراً مشغول تعمیرش بود. نگه داشتم و به او گفتم فکر می کنم گم شده ام، پرسید کجا باید میرفتی؟ وقتی بهش گفتم لبخندی زد و گفت فکر نکن که گم شده ای... یقین بدان که گم شده ای، تو حدود دویست مایل خلاف ِ جهت آمده ای. شروع کرد به راهنمایی کردن و نمیدانم از کجا(!) فهمید که با یک آی کیو طرف است و دیگر توضیح نداد و گفت اگر چند دقیقه منتظر بمانی کارم تمام میشود و بعد میروم توی اتوبان و تو هم دنبال من بیا...اما حواست باشد یک جایی برایت راهنما میزنم که یعنی از اینجا برو بیرون، بعد از آن دنبال من نیایی هاااا چون من باید مستقیم بروم و برگردم به همین مسیری که الان درش هستیم.

 

طفلک برای رعایت حال من، سرعتش را بیشتر از سی مایل نمیکرد و من چنان فرمان را گرفته بودم که گویی رمز گم نشدن، در هر چه محکمتر چسبیدن ِ فرمان بود... رسیدم به خانه و بلافاصله آن همه دلهره و تشویش فراموشم شد اما انسانیت ِ استیو، هرگز.

 

پی نوشت: ماریو گفته بود بعد از دومین چراغ سمت چپ و من چون به چپ و راست اعتقاد ندارم در ضمن در سمت ِ راست خیابون بودم... به راست رفتم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط خاتون |

 

دیروز که نامه های شرکت را از صندوق پست درآوردم، در میان ِ آنها نامه ای هم به اسم من بود. خیلی تعجب کردم چون تمام نامه هایم به آدرس ِ بنده منزل می آید و از آدرس شرکت استفاده نمی کنم. تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم از هلند است. هر چه فکر کردم یادم نمی آمد کسی را در هلند بشناسم که با او نامه نگاری هم داشته باشم. تازه، گیرم کسی هم مرا در آنجا بشناسد آدرس محل کارم را از کجا میداند؟! ای بابا، زودتر پاکت را باز کن به جای اینهمه پر چونگی....عجب کارت قشنگی، اونم برای من که هیچوقت کارت نمیخرم!(دین و ایمانم را دادم که لابد کارت در هلند مجانی است). حالا اینها به کنار، عکسی در وسط آن کارت بود از من و یک خانمی که....هولم نکنید بگذارید نوشته های کارت را هم بخوانم....اووووه، چقدر از من تشکر کرده...برای چه آخر؟! صبر کنید...

 

یادم آمد...حدوداً یکی دو هفته ی پیش از شرکت درآمدم و در پارکینگ خانم و آقایی را دیدم سفیل و سرگردان. کنجکاو شدم و سر حرف را با آنها را باز کردم. زن و شوهری هلندی به نام ساسکیا و چارلز که برای گردش به امریکا آمده اند...یکی نیست به اینها بگوید آخه خانه خمیرها (به قول پاپتی اینا ) مگر مریض هستید که هلند به آن قشنگی را میگذارید و می آیید اینجا برای گردش؟! به هر حال....فردا عازم کشورشان هستند و حالا هم در ماشین شان را قفل کرده اند و کلید شان را در ماشین جا گذاشته اند، به همراه تلفن و کیف و وسایل دیگرشان. بد شانسی هیچ سیخ یا گیره ی لباسی هم دور و برمان نبود و رهگذری هم یافت می نمیشد.

 

تلفنم را به ساسکیا دادم تا به همان کمپانی که از آن ماشین کرایه کرده اند زنگ بزند، حرفهایش که تمام شد گفت تا دو سه ساعت دیگر کسی را میفرستند تا در را باز کند و هزینه ی آن برای ما 100 دلار خواهد شد. بهش گفتم این کار را نکن، من کارت AAA *  دارم که الان زنگ میزنم و در مدتی کمتر از یک ربع اینجا خواهند بود بدون داشتن هزینه ای برای من یا شما.

 

قبول نمی کردند ولی روی ِ من از آنها سفت تر بود و متقاعدشان کردم و کمک رسید و در ماشین باز شد. حالا مگر ول کن بودند، چارلز یک صد دلاری را به طرف من گرفته بود و اصرار اصرار که بگیرم. خدایا، چرا این خوارج نمی فهمند که ما این کارها را برای عاقبتمان می کنیم نه برای این دنیای دون. گفتم چارلز، تو چقدر بانمکی(در اینجا دیگر پسر خاله ام شده بود)! من میخواستم شماها این صد دلار را خرج نکنید و تازه این کار برای من هزینه ای نداشت که بخواهم پولش را از شماها بگیرم. ساسکیا رفت از توی وسایلشان چند تایی چیز میز ِ هلندی آورد که در میان آنها یک جا کلیدی بود با یک عکس آسیاب بادی روی آن که سمبل هلند است، آنرا هم نمی گرفتم ولی اشک را که توی چشماش دیدم و منم حساس(!) قبول کردم که یادگاری از او داشته باشم.

 

چارلز اجازه گرفت برای عکس گرفتن. ای داد و بیداد، چرا اینها اینقدر ندید بدید هستند. گفتم خوشگل تو ایران ندیدی؟ اینم مثل اونه... ولیکن اسمش خاتونه.

 

حالا نگو که در اون مدتی که من و چارلز مشغول یک به دو بودیم بر سر پول، این ساسکیای بلا گرفته آدرس شرکت را یادداشت کرده تا بتواند این کارت زیبا را با جملاتی بسیار صمیمی و آن عکسی که هر دوی ما نیشمان تا بناگوش باز است...بفرستد و مرا از خجالت روانه ی زیر ِ زمین کند. 

 

 

پی نوشت: * AAA  که مخفف American Automobile Association می باشد، نام شرکتی است که در سراسر کالیفرنیا (شاید هم سراسر امریکا) شعبه دارد و سالانه مبلغی بین ۵۰ تا ۲۵۰ دلار بابت ِ حق عضویت میگیرند که بر اساس آن، هر راننده ای در هر کجا و هر زمان دچار مشکل شود به کمکش می آیند.

اگر اشکال ماشین عمده نباشد مثل زاپاس انداختن یا باطری را شارژ کردن و ...راننده های این شرکت همانجا از پس ِ آن بر می آیند در غیر اینصورت ماشین را با جرثقیلی که به همراه دارند به هر مکانیکی که صاحب ماشین پیشنهاد کند می برند.

یکی از محاسن ِ شرکت این است که دارنده ی کارت برای هر ماشینی به غیر از ماشین خودش هم میتواند تقاضای کمک کند.

با پرداخت آن مبلغ ِ عضویت هر کسی میتواند ۴ بار در سال از این نوع کمکها برخوردار شود و چنانچه بیشتر از چهار بار بشود باز هم سریع برای کمک می آیند منتها ۳۵ دلار هزینه را بعداً در صورتحسابی می فرستند، که باز هم می ارزد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 9:39 توسط خاتون |