تبليغاتX
خاتون نامه

امروز از اون روزهایی بود که با نغمه سرایی گنجشکها بیدار شدم و خورشید تابان را که زیارت کردم یادم افتاد که سر ِ کار هم نباید برم...از شدت ِ خوشی فکر کردم پسر! من چه سبزم امروز...رفتم توی حیاط و یک کمی به گل و باغچه رسیدگی کردم و یک قورمه سبزی هم بار گذاشتم و برای سبزتر شدن این روز فرخنده شروع کردم به وبگردی...نجمه ی جان را دیدم...چه حرفهایی میزنه ها. مگه خودم نمیدونم که مرگ من روزی فرا خواهد رسید دیگه این سوالا چیه: اگه بدونی تا ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیری چه میکنی کُلَن؟!...آخه کی در همچین روز به این قشنگی میمیره که من دومی ش باشم؟! اما خدا عمرش دهاد که از همون دم ِ در آدم را میفرسته به خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح  و صدایی را می شنوی که مُرده را زنده میکنه چه رسه به من...

میدونید چیه...راستش من از مرُدن هیچ خوشم نمیاد این یک! و دوم این که من سر ِ همین بیست و چهار ساعتش شدیداً (با هفتاد تا تشدید) اعتراض دارم...درسته که شاعر گفته یا تن رسد به جانان/ یا جان ز تن بر آید.... ولی با اجازه ی خودم تغییرش میدم: تا تن رسد به جانان/ ای خدا خودت که بهتر میدونی چه راه درازی در پیش دارم (وزن و قافیه هم نداره که نداشته باشه من دوست دارم اینجوری شعر بگم).

بابا انصاف هم خوب چیزیه اگه من همین الساعه راه بیفتم حداقل ۳۶ ساعت دیگه به ایران میرسم...از اینم که بخوام وسط زمین و هوا جان به جان آفرین تقدیم کنم هیچ خوشم نمیاد چون خلبان ِ بیچاره مجبور به فرود ِ اجباری میشه و لابد بین ِ اون همه مسافر هستند عده ای که دارن بال بال میزنند که هر چه زودتر به جان جانانشون برسند و این توقف ِ لوس ِ بی مزه کلی ناله نفرین برای من ِ خود مُرده خواهد داشت.

صبر کنید....همین الان از اتاق فرمان ِ پرودگار اطلاع دادند که انگار مهلت برای من تمدید شد(تنکیو وری ماچ مای دیِر گاد) پس دیگه ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند؟! تخت ِ گاز راه میافتم به سمت فرودگاه... ترسی هم از پلیس ندارم بذار اونم دلش را خوش کنه به جریمه کردن حالا که اینجوری شد از لجش میرم درست همون جایی که نوشته "توقف اکیداً ممنوع و اگر پارک کنید ماشینتون را با جراثقال میبریم و همه ی هزینه ها هم به گردن صاحب ماشین است" لبخندی میزنم و با طیب خاطر پارک می کنم. به قول مرحومه ملوک خانم همسایه ی پروانه اینا به درَک ِ افسل الفاسلین... بدو بدو میرم و به هر ترفندی شده اگر شده روی بوفه یا قسمت بار بالاخره یه جایی گیر میارم و با اولین پرواز خودمو به ایران میرسونم... به قول افشان که بی اغراق بخش ِ مهمی از سبز بودن امروزم را مدیون دو کامنت خصوصی و سراسر لطف او هستم:

جان بی جمال ِ جانان میل ِ جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

زنگ میزنم و جان جانانم در را باز میکنه. چی؟ چهل و هشت ساعت وقتم تموم شد؟ ای ایزد یکتا خودت می بینی که پروازهای بین المللی را به فرودگاه امام انتقال داده اند و تا ماشین گیرم بیاد و برسم به تهران دو ساعتی طول کشید تازه اون ساعتی که رسیدم خودت شاهد بودی که در چه ترافیک سنگینی گیر کردیم و کلی هم وقت گرفت تا برسم به کوی ِ یار...به خودت قسم من همین الان رسیدم و هنوز دو کلمه حرف با نازنینم نزده ام...قربون بزرگیت برم ای خدای عاشقان... واقعاً فکر میکنی واجبه که من همین الان ِ الان چمدانی را که به اندازه ی پیراهن ِ تنهایی ِ من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان ِ حماسی پیداست؟! من که جیک و جیک میکنم برات... حالا که رسیده ام به آرام ِ جانم و به قول ِ علا به اون کسی که همیشه آرزو داشته ام در کنارش احساس ِ تنهایی کنم...بذارم برم؟! نه؟! نمیشه؟ حتماً باید برم؟! باشه...اگه جای چک و چونه زدن نداره و بازی به وقت ِ اضافه نمیره پس اجازه بده به جان جانانم که از ماجرا خبر نداره با صدایی نارنجی که رنگ مورد علاقه اش است بگم:

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن      رُخم را بوسه دِه که اکنون همانیم

پیش از مرگ نوشت: حال کردید از این همه لینک های خوب...ولی مشغول الذمه هستید اگر حواستون به اونا پرت بشه و برای من کامنت ننویسید...یادتون باشه که اینها انشاالله تعالی تا صد و یک سال دیگه زنده هستند ولی من نه...معلوم هم نیست که اون دنیا اینترنت باشه تا من بفهمم چه کسانی برام کامنت گذاشته اند. اوه راستی...وقت ِ دعوت کردن ندارم تا اجل نیامده سراغم...هر کی دوست داره در اینمورد بنویسه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 5:25 توسط خاتون |

دوست خوبم مرتضی در کامنت ِ پست ِ قبلی از من سوال کرده بود که آن خانم امریکایی واقعاً نمیدونست ایران کجاست؟! جواب مختصری به او دادم و حال جواب ِ مفصل:

قبل از هر چیز یادتون باشه که وقتی میگم امریکاییها منظور همون تعدادی است که من باهاشون سر و کار داشته ام یا در جایی برخوردی کرده ام و بطور کلی تجربیات, دیده ها, شنیده ها و درک من از این محیط است. نیایید بگید عمه ی من در امریکاست و بر خلاف تو حرف میزنه یا بهترین دوست من صد ساله در امریکا زندگی میکنه و یکی از حرفهای ترا هم قبول نداره...

همانطور که قبلاً هم گفته بودم به نظر من مردم امریکا بسیار با محبت و ساده و سخت کوش هستند. اکثراً دو تا شغل دارند تا بلکه از پس خرج و مخارج بر بیایند و کار کردن در اینجا یعنی کار کردن ها(پوست می کَنند... بازم کسی داوطلب ِ آمدن به اینجا هست)؟! اگر حداقل دستمزد کارگری را هشت دلار در ساعت فرض کنیم برای اون هشت دلار طرف باید به اندازه ی بیست و چهار دلار کار مفید انجام بده, زیر کار در رویی و جیم زدن مرسوم نیست و باعث اخراج کارمند میشه, بخصوص در کارهای دولتی.

یک کارمند بانک را براتون مثال میزنم این خانم/ آقا باید با ظاهری آراسته و تمیز بیاد سر کار. سر ساعت ِ مقرر اداری اونجا باشه و همیشه خوش اخلاق و مهربان باشه, مشکلاتش را بذاره توی خونه شون, در کارش دقیق باشه, در سال دقت کنید در سال بیش از سه بار نباید در شمارش پول اشتباه داشته باشه البته به شرطی که اشتباهاتش کوچیک باشه وگرنه یک اشتباه عمده برای تغییر مقام یا اخراج شدنش کافی است. در یک کلام باید تر و فرز و دقیق و خوشرو و مهربان و مودب باشه. حالا اگر همه ی این شرایط را داشته باشه ولی در نگهداری مدارک کارش که اسناد مهم مردم است کم توجهی بکنه همون یک نقطه ضعف باعث دردسرش میشه.

پس تا اینجا یعنی این شخص سر کار که هست باید شش دانگ حواسش به کارش باشه ولاغیر. اینها هم مثل ما مشکلات مالی دارند, دعواهای خانوادگی دارند و این آدم وقتی از کار تعطیل میشه و میاد خونه باید یک شام شبی درست بکنه و به همسر و بچه ش برسه و کارهای فرداش را ردیف بکنه...حالا اگر وقت آزادی هم این وسط داشته باشه یا مسابقات ورزشی دلخواهش را دنبال میکنه یا فیلم و اینترنت. دنبال کردن اخبار ِ جهان دغدغه ی او نیست, بیشتر کسل میشه و ترجیح میده چیزی را دنبال کنه که خستگی اش را در بکنه و بقول خودمون "فان"  داشته باشه.

تا قبل از حمله ی امریکا به عراق (که الهی داغ ِ دبلیو به دل ِننه ی ِ گیس بُریده اش بمونه) بیشتر مردم فرق بین ایران و عراق را نمی دانستند. بارها از من می پرسیدند کجایی هستی وقتی میگفتم ایرانی طرف میگفت اوه آره میدونم صدام حسین پرزیدنت شماست (نامردا)! آخه اون روزها در وسایل ارتباط جمعی همیشه حرف صدام بود. یواش یواش فهمیدن که نه بابا یه کشور دیگه هم اون دور و بر هست به اسم ایران. یه خورده اش هم تقصیر تلفظ اسم این دو کشور است که اون را آی رَک میگن و مال ما را آی رَن. حالا هی ما خودمونو بکشیم و بگیم ای ی یران...فایده نداره که نداره.

علت این که ما ایرانیها همیشه در جریان رویدادهای جهان هستیم بر میگرده به موقعیت خاص ِ تاریخی, جغرافیایی, فرهنگی و چیزهای دیگه که همیشه کشور ما را در بطن حوادث و تغییر و تحولات عظیم قرار داده یا میدهد. مثلاً برای یک ایرانی ِ ساکن ایران با هر شغل و مقامی خیلی مهمه که بفهمه آیا ایران تحریم اقتصادی شد یا نه؟! چون زندگی و کسب و کارش و نوسان قیمتها و هزار مشکل دیگه را براش به دنبال خواهد داشت. برای یک امریکایی چنین تهدیدی وجود نداره. نه اینکه بگم از محنت دیگران بی غم هستند ها, نه... اما کلاً کاری آنچنانی با ۳۰ یا ست ندارند و مشکل روزمره شون نیست و چون اتفاقات جهان تاثیر مستقیم در زندگی اونها نداره فلذا اونو با گوشت و خونشون لمس نمی کنند. از حق نگذریم وقتی پاش بیفته خیلی هم پیشرو هستند کما اینکه در اعتراض به جنگ خانمانسوز عراق اعتراضات ِ وسیع و گسترده ای داشتند.

یه چیز دیگه...سطح سواد و معلومات محصلین از مقطع ابتدایی تا پایان دبیرستان ایفتیضاح است...آقا ایفتیضاح. یعنی کمترین حجم ِ درس و کمترین مقدار ِ معلومات عمومی بهشون تدریس میشه. یک شاگرد کلاس سوم ابتدایی در ایران خیلی خیلی بیشتر معلومات عمومی داره تا یک شاگرد دبیرستانی در امریکا و دقیقاً به همین علت است که یک ایرانی ِ دیپلمه از راه میرسه و در یکی از بهترین دانشگاههای اینجا پذیرفته میشه. (ای ناسیونالیست)! و این فقط در مورد ایرانیها نیست هر مهاجری که اینجا میاد همین است بخصوص از کشورهای جهان سوم ( آخ که چقدر از این اصطلاح متنفرم). 

پی نوشت: اینجا امریکا, ساعت یک ِ بامداد ( آخی... جان جانانم کجایی که بگی چون هوا هنوز تاریکه یک ِ شب درسته)! به هر حال...دارم میرم لالا کنم. وقتی از خواب ناز بیدار شدم کمتر از ۱۵ کامنت اینجا باشه وای به حالتون. نه اینکه یک نفر بیاد ۱۵ تا کامنت بذاره ها...نفری یک کامنت ِ درست درمون.

ارادتمند همگی تان  

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:50 توسط خاتون |

با عرض معذرت خدمت تمامی دوستان عزیز که منتظر پست بعدی ِ جان جانان بوده یا هنوزم هستند. عرضم به حضور انورتان که آرام ِ جان ِ من در مسافرت است سرش بسیار شلوغ و وقتش بسیار کم. از من خواست که یک پست جدید بنویسم تا این که خودش بعداً بیاد و ادامه ی سفر نامه را سر فرصت بنویسه. من زیر بار نمیرفتم فقط از این جهت که دوست نداشتم وسط حرفش حرف بزنم ولی مگر حریف شدم...چه کنم که نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید.

 

باری...امروز از جلوی بانک خون رد می شدم که یادم افتاد آخرین باری که به اینجا سر زده بودم قبل از مسافرتم به ایران بوده. اونجا اگر پرونده داشته باشی که فقط مروری سریع می کنند به اسم و مشخصات و اینا...ولی هر بار بدون استثنا نمونه ای از خون میگیرن و باز هر بار باید به یک سری سوالات جواب داد از جمله این: آیا اخیراً مسافرتی به خارج از امریکا داشته ای؟ بله. وقتی این بله را دادی سوالات زیادی پشت بندش میاد از جمله این که این مسافرت چند وقت طول کشید و به کدام کشور؟ ایران. رفت نقشه ی دنیا را آورد و هی گشت و هی پیداش نمی کرد...خانم خوش رو و خوبی هم بودها ولی نمیدونم چرا بدجنسی م گل کرده بود و هیچی نمی گفتم تا خوب بگرده. یه دفعه با خوشحالی گفت اینجا؟ آی رَک Iraq  بودی؟ گفتم نه عزیز، یه خورده اون ور تر. گفت اوه، آی رَن Iran ؟!  

 

بلند شد رفت یک کلاسور آورد این هوا که لیست بلند بالایی از بیماریهای شایع در مناطق مختلف ایران را در آن نوشته بود...آهان اینو یادم رفت بگم که پرسید کدوم نقطه ی ایران بوده ای؟ کیش. توی اون لیست هر چی گشت اصلاً اسمی از کیش نبود...حوصله اش سر رفت و از خیرش گذشت شاید هم فهمید که در کیش، جز عشق که او جان و دل و دیده ی ماست چیز دیگری نیست.

 

مجله ای را برداشتم و رفتم روی صندلی مخصوص و راحتی که ایکاش یکی ش را در خونه داشتم دراز کشیدم...خانم مودبی که نرس بود آمد و بعد از معرفی خودش توضیح داد که چکار میخوان بکنند و یک پتو هم روی پام انداخت...از بس غرق مطالعه بودم نمیدونم چه مدت گذشت آما یه وقت دیدم اووووووووه صد رحمت به دراکولا...بی انصافا هر چی خون توی بدنم بود کشیده اند (حالا ما یه تعارف زده بودیم ها). همه ش هم تقصیر این آبجی انجلینای روی مجله بود که حواسم را پرت کرد خب آدم دلش کباب میشه زن بیچاره شش هفت ماهه حامله است اونم دوقلو بعد پسرش به اون گُنده گی را (که اگه زن گرفته بود الان بچه ش قد من بود)! بغل کرده بود و دست اون یکی بچه را هم گرفته بود و خودش داشت از شدت لاغری و ضعف غش می کرد اونوخت اون شوهر بی غیرتش هم نیشش تا بنا گوش باز بود و داشت به آسمون نگاه میکرد...شیطونه میگه همچی بزنم...

 

خلاصه...مراسم خون دادن که تمام میشه بلافاصله نمیذارن از ساختمون خارج بشی باید حداقل یک ربع اونجا جلوی چشم شون باشی. یک یخچال اونجا بود پر از انواع آبمیوه و دو تا میز گرد که روش سبدهای چیپس و پنیر و پاپ کورن و اینا...بود. قهوه و چای هم که تعارف نداره اونجاست هر چند تا که میخوای میخوری(مینوشی)...سه چهار تا هم تلویزیون در گوشه کنار روشن بود که هر کدوم یک برنامه ای را نشون میداد ولی من اگر جایی هر چیزی خوندنی گیر بیارم(حالا بگو بروشور) دیگه هیچ چیزی توجهم را جلب نمی کنه...خسیس نیستم ولی خیلی زورم میاد پول پای دو چیز بدم یکی مجله و روزنامه و سومی کاغذ کادو...بالاخره خواندن مجله تمام شد در حالیکه خونم بشدت کثیف شده بود از این همه تبلیغات و جار و جنجالهای بی خودی. چه شانسی آوردن که خون زلال و قشنگم را (بابا اعتماد به نفس)! قبل از خوندن اون اراجیف اهدا کرده بودم.

موقع خداحافظی یک کوپن بهم دادند: یک پیتزای لارج ِ مجانی...حیف که آدرس انجلینا اینا را نمیدونم وگرنه پستش می کردم برای اونا.

 

بعداً نوشتم: شانس دیگه ای که آوردن این بود که چند روزی از خوندن پست قبلی قهرمان می گذشت وگرنه که...خدایا توبه!

 

بعداً بازم نوشتم: انجلینا جولی و براد پیت را دوست دارم نه برای بازیگری شون که برای کارهای خیرخواهانه ای که انجام میدن...حتی اگر کمی تا قسمتی ش هم برای تبلیغ باشه بازم به قول بر و بچز دَم ِ شون آتشفشان ِ نیاگارا.

 

صُب که از خواب پا شدم نوشتم: دیشب این پست را نوشتم در جا ۳ تا کامنت دریافت کردم و خدا بده برکت رفتم خوابیدم. دم صبح خواب دیدم یکی( نمیدونم کی بود) گفت پاشو پاشو برو به وبلاگت سر بزن. گفتم الان نه باید برم سر کار دیرم میشه شب که اومدم خونه. گفت آخه تعداد کامنتهات به ۱۵ تا رسیده....به این سوی ِ چراغ ِ اینترنت اومدم دیدم درست همون ۱۵ تایی بود که در خواب به من وحی شده بود. حالا فک نکنید من کشته مرده ی کامنت هستم هااا اینو گفتم که اگه نذر و نیازی دارید به من بگویید تا براتون خوابش را ببینم و به ایکی ثانیه برآورده بشه و بعدشم... به من ایمان ِ بیشتری بیاورید ای اُمت ِ من!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:10 توسط خاتون |

آتش به جانم افکند شوق ِ  لِقای دلدار

 

روز اول – کیش – آپارتمان اجاره ای – غروب

 

خاتون خواب است، الهی من فدایش بشوم خیلی خسته بود، سفر بیست و چهار ساعته و بعد از آن هم معطلی در مهرآباد و هواپیما تا اینجا، حسابی آدم را خسته می کند. بگذارم بخوابد. من هم این دفتر را بنویسم تا او بیدار می شود.

 

از دیروز که می دانستم خاتون در راه است و جانم به بدن می آید تا ساعاتی دیگر، دل توی دلم نبود از هیجان ِ دیدنش. همه ی کارهایم را سریع انجام دادم و یکی دو ساعتی زودتر به فرودگاه رفتم. انتظار و انتظار و انتظار. عجیب می کُشد آدم را این چشم انتظاری. بلندگوی فرودگاه که اعلام کرد هواپیما بر زمین نشسته خیال کردم انتظارم به سر رسید ولی خدا می داند چه حالی داشتم آن یک ساعت ِ تشریفات ِ گمرکی. از آنکه پشت شیشه دیدمش و دستی تکان دادم و لبخند زیبایش که از دین به درم برد و تا آنکه در آغوشش گرفتم در همان سالن ترانزیت، نفهمیدم که که ام و چه ام از شوق رویش.

 

به مهرآباد که رسیدیم ساعت تقریباً یک و نیم شب بود (خاتون اگر این را بخواند حتماً ایراد می گیرد که یک و نیم صبح درست است نه یک و نیم شب... و باز این یک به دوی ما که چون هنوز هوا تاریک است من می گویم شب و اصلاً مگر همه چیز باید امریکایی باشد که ساعتمان را هم آنطوری بگوییم. اینجا به هر کس بگویی یک صبح در می ماند چون یک یک ِ بعد از ظهر می شناسد و یک یک ِ شب، یک ِ صبح چه صیغه ایست دیگر و خاتون هم هی دلیل می آورد و من هم موذیانه لبخند می زنم و زیر بار نمی روم و آخر سر که می فهمد همه ی اینها را محض شوخی گفته ام می پرد بغلم و آی ببوس... اصلاً به خاطر این است که دوست دارم همه اش بگویم یک ِ شب!!!) تا صبح که این هواپیمای ما بپرد چند ساعتی باید معطل می شدیم. یک گوشه ی دنج گیر آوردیم و پریز برقی و لپ تاپ و چه وسیله ی بجایی و چه آبرو داری ای کرده این دولت با این اینترنت بی سیم و پر سرعت ِ فرودگاهش! نشستیم به اینترنت گردی و سیگار و سری به سری چای و قهوه و آهنگ شهرام را گوش دادن و حرف و حرف و حرف... و آی حرفها داشتم برایش و حرفها داشت برایم... این یک سال دل تنگی را مگر می شود در یک مختصر شبی خلاصه کرد... خوشمزگی ام هم گل کرده بود و هر چه جوک شنیده بودم در این یک سال ریختم رو داریه اصلاً این خاتون آدم را سر ذوق می آورد که خوشمزگی کند با آن خنده های زیبایش. خسته بود از سفر طولانی و به روی خودش نمی آورد اما میشد از چشمهایش که بی اختیار می رفت فهمید. چقدر دوست داشتنی می شود این خماری چشمهایش. دوست داشتم استراحتی می کرد و گند بزنند به این مملکت که نمی شود رفت هتلی و اتاقی گرفت.

 

صبح که هواپیمایمان در کیش نشست یکراست رفتیم سراغ آن دوستم که این آپارتمان را برایمان رزرو کرده بود. راهنمای املاکی دخترک بیست و یکی دو ساله ی سبزه ای است از بندری های ساکن شده در کیش شاید. آوردمان همین آپارتمان و کلید را به همراه شماره ی تماس خودش به ما داد که اگر مشکلی پیش بیاید و رفت. آپارتمان، دو خواب کوچک دارد و آشپزخانه و حمام و توالت و نشیمنی. کوچک است ولی زیبا. چه فرقی می کند به قول مادرم خانه ی اول و آخرمان که نیست. تا برسیم به اینجا و آرام بگیریم تقریباً ظهر شده بود. چیزی هم برای ناهار نگرفته بودیم خواستم بروم بگیرم که خاتون نگذاشت.... کمی بیسکویت داشتیم خوردیم که شب برویم خرید.

 

دوشی گرفتیم و لباسهایم را پشت در حمام انداخته بودم که بعداً بشورم از حمام که بیرون آمدم، دیدم شسته شان. خجالت کشیدم. این چه کاری بود. من که نگذاشته بودم او بشویدشان!! اینهم از آن کارهاییست که می کند و آدم را خجالت زده می کند. بعد از دوش گرفتن طاقت نیاوردیم و بوس و کناری قضای این یک سال دوری. دوش. بعد از آن نشست به سوغاتی باز کردن و عجب شرمنده ام کرد. از هر چیزی با انگی معروف... و چه زیاد. دستش انگار به کم نمی رود. حسابی شرمنده شدم. یک دیوان شمس گرفته بودم برایش و به اش دادم و چه ذوقی. چه بزرگوار. دیر گفته بود که دارد می آید و وقتی نبود برای هدیه گرفتن. هر چند وقت هم اگر بود نمی دانستم چه بگیرم برای یک خانم. لباس و عطر و ... اینها را که هیچ تخصصی ندارم در خریدشان. می ماند کتاب و چه کتابی بهتر از دیوان شمس! برگ سبزی تحفه ی درویش.

 

از همان سر سوغاتی باز کردن بوس و کنارمان شروع شد و به تخت کشید و بعد از معاشقه ای و ناز و نوازشی، باز دوش. خواب. خسته بودیم و صد البته او بیشتر از من با این سفر دور و دراز. یک دو ساعتی بعد بیدار شدم و هنوز خواب بود دلم نیامد بیدارش کنم. نشستم به تماشایش در خواب. چه ناز خوابیده. دستی به مویش کشیدم و بوسه ای از رویش، غلتی زد و گمان کردم بیدار شد. نمی خواستم خواب عزیزش را بر هم بزنم و یاد این دفترچه افتادم و بهتر دیدم تا بیدار بشود بنویسم. بیدار که بشود برویم خرید. آنچه لازم داریم برای این چند وقت بگیریم از آب و چای و نان و میوه و ... شامی هم بخوریم که گرسنه ام و سخت گرسنه باید باشد.  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:4 توسط خاتون |