تبليغاتX
خاتون نامه

پیش نوشت: از همه ی دوستان عزیزم معذرت میخوام که در این مدت به همه شون سر زده پستهای جدیدشون را خوانده ولی کامنت نگذاشته ام. دروغ هم نمیگم که ببخشید مدتی نبودم یا مریض بودم یا گرفتاری داشتم و یا دسترسی به نت نداشتم و یا.....صاف و ساده بگم نمیدونم چرا کامنتم نمی آمد. خوشبختانه از هیچ پستی عقب نمونده ام پس خدا را شکر کنید.

--------------------

این روز والنتاین هم عجب حکایتی شده ها. به نظر من که پشت همه ی این مناسبتها اعم از کریسمس و هالووین و همین والنتاین اندیشه ای کاسبکارانه خوابیده و بس. کم نیستند زن و مردانی که بدترین و غیر انسانی ترین رفتار و حرکات را با طرف مقابلشون دارند و درست در چنین شبی عاشق میشن. 

پارسال همین روز رفته بودم دیدن یکی از دوستام که با شوهرش کارد و پنیر بود و در آستانه ی جدایی ولی خب والنتاین بود و میخواست عشقش را خوشحال کنه رفتیم به بک مغازه ی گلفروشی که دسته گل بزرگ و زیبایی را که سفارش داده بود بگیره. دختری مکزیکی اونجا کار می کرد بسیار خوشرو و دوست داشتنی که مثل فرفره می چرخید و دسته گلهایی درست میکرد ماااااه. محو هنرنماییش بودم و این که چقدر فرز و با سلیقه این گلها را درست میکرد. همین طور که منتظر بودیم من طبق عادتم که با همه سر حرف را باز می کنم با مختصر انگلیسی که او بلد بود و  خیلی مختصرتر اسپانیایی که من بلدم گفتگوی دلنشینی با او داشتم. تمام مدت از عشقش حرف میزد. بهش گفتم تو که اینقدر عاشقی و خالق سبدها و دسته گلهایی به این زیبایی هستی واسه عشقت چی میبری امشب؟! خنده ای کرد و گفت:" من و عشقم احتیاجی به این سبدهای گل نداریم همه ی گلهای این مغازه و تمام گلهای دنیا هم عمق عشق منو نشون نخواهد داد. شش ساله ازدواج کرده ایم و مثل روز اول همدیگه را دوست داریم". خیلی از حرفش خوشم آمد. اصلاً چرا راه دور بریم همین حاجی( شوهر سابقم) ۳۶۴ روز سال دل منو خون میکرد و روز والنتاین که میشد یا یک ماشین آخرین مدل برام میخرید یا یک تیکه جواهر. او هرگز پی نبرد که من از طلا و جواهر خوشم نمیاد. تریپ روشنفکری نیست ها واقعاً علاقه ای به زیور آلات ندارم. ولی اون که اهمیت نمیداد من چی دوست دارم یا از چی بدم میاد. هنوز که هنوزه نفهمیدم یک شیئ براق چه جوری میتونه دل یک زن را نرم کنه و باعث افتخارش بشه که صاحب چنین هدیه ای شده. البته اینم بگم از بین زینت آلات من عاشق گوشواره هستم اونم از نوع بدلی و ارزونش. از اونا که ظریف و خوشگل و نازنازی هستند و دوتاش یک دلاره ( قابل توجه عزیزانی که سر در گریبان ِ کادو گرفتن واسه من هستند).

"جان جانانم" برام پوستری از Al Pacino ( آل پاچینو) فرستاده. تلفنی گفت:" میدونم زیره به کرمان بردنه ولی چون واسه خودم این پوستر را گرفته بودم دوست داشتم تو هم جفتش را داشته باشی". خب این هدیه برای من یک دینا ارزش داره و سریع زدمش به دیوار اتاق خوابم. تازشم کدوم زیره؟ من اگر هم میخواستم پوستری بخرم از کجا معلوم که همینو گیر می آوردم؟! و اصلاً از این حرفها هم بگذریم همین که در اون لحظه به فکر من بوده و اینقدر دقت داره که بدونه من از چه چیزایی خوشم میاد بالاترین ارزشها را داره. شماها را نمیدونم اما من به این میگم مهر و محبت واقعی. 

خلاصه ی کلام این که روز عشق میتونه هر روز باشه بدون این همه لوس گری و تبلیغات تجاری.

     

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:15 توسط خاتون |

چند روزی مسافرت بودم. رفته بودم دوستی عزیزتر از جان را ببینم, که دیدم. دوست داشتم "هزاران خورشید درخشان" رمان دوم "خالد حسینی" را به او هدیه بدهم, که دادم. از قبل که تلفنی صحبت کرده بودیم قرار شد که به اتفاق فیلم "بادبازک باز" را ببینیم, که دیدیم. انتظارمان این بود که فیلم نزدیک به کتاب باشد یا به قول عُلما به داستان وفادار باشد, که بود. 

یک هفته ای میشه که شب و روز داره بارون میاد و ما هم کاریش نداریم. از دیروز باد های شدیدی شروع شد که گمونم بهش میگن طوفان(یا توفان. کدوم درسته)؟ کم مونده بود ماشینم و محتویاتش(من) را به هوا بلند کنه. دعا میکردم اگر قراره اینطور بشه منو بندازه وسط ایران, البته منظورم از ایران همون جاییست که دلبر خانه داره.

باد و توفان ادامه پیدا کرد و این درختهای فرصت طلب هم همینجوری بیخود و بی جهت خودشونو وسط خیابونها می انداختند. یک روز تمام بدون تلفن و برق و اینترنت و بیکاری آخر هفته باعث شد که به جای صرف ِکلی حرص, پاشم و حسابی گردگیری کنم و از حالا خیالم واسه عید راحت باشه(تنبلهاش غصه بخورند لطفاً).

توی این هیر و ویر یکی از دوستام به اسم تیفانی( Tiffany )که فارسی ش میشه "طوفانی" زنگ زد برم خونه ش که نرفتم. اگر دختر عسل و نازش که جیگر منه و باید اسمش را طوفانک میذاشتن خونه بود حتماً میرفتم. این گل سه ساله رفته بود پیش باباش( توضیح بدم که ننه باباش از هم جدا شده اند یا خودتون فهمیدید)؟! 

دل نوشت: "جان جانانم" همه ی این حرفها بهانه ای بود که بگم بارون دیشب عجیب منو به یاد اون شب در شیراز انداخت که سیل از آسمان می بارید و ما هم مثل هزاران نفر دیگه از رو نرفته و مشتاق حافظیه رفتن بودیم. راستی چرا اینقدر از من دوری؟ هیچ میدونی که دلم برات پر میزنه؟! اصلاً بگو ببینم چه معنی داره که تو این همه خوب و دوست داشتنی و فهمیده باشی و من هر لحظه به یادت باشم. خوشحالم که تو را دارم و با فکر کردن به تو دلم ضعف میره و خیلی هم خوب کاری کردم که دل به جگر گوشه ی مردم دادم.

دیوانه ی رویت منم/ آشفته ی مویت منم/سر گشته ی کویَت منم/ دارم هوای عاشقی 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:30 توسط خاتون |

بر من در ِ بخت بسته می دارد دوست

۱- برای اونهایی که هنوز نامه نوشتن به سبک قدیم را دوست دارند نامه های طولانی می نویسم که همگی بی جواب می مانند. آخه همه عاشق نوشته های من هستند واسه همینه جواب نمیدن. فقط دوست دارند دستخط عزیز! منو بخونند. بعضی وقتها فکر می کنم شاید نامه ی من به دستشون نرسیده. تلفن میزنم و میگن: آره اتفاقاً میخواستیم جواب بدیم ولی یک یخ و یخبندانی اینجاست که نگو (منم نمیگم که اون نامه را شماها سه ماه پیش دریافت کرده اید).

۲- برای اون عده ای که دستی به کامپیوتر دارند ایمیل میزنم به همراه عکس و یا فایلهای جالبی که میدونم خوششون میاد. این دیگه ربطی به برف و سرما و اداره ی پست رفتن نداره. هفته ها میگذره و هیچ حال و خبری نیست. دلم شور میفته بهشون زنگ میزنم و میپرسم که آیا ایمیلهای منو دریافت می کنید؟ میگن: آره چقدر هم ما همگی عاشق ایمیلها ی تو هستیم ولی اینجا ایرانه سرعت اینترنت اینقدر پایینه که نگو ( منم نمیگم که یک خط ایمیل را اگر به لاکپشت هم بدی در طی یک سال تمومش میکنه).

۳- بعضی ها نه اهل ایمیل هستند و نه نامه نوشتنهای دستی. اینها فقط با آف لاین حال می کنند. حتماً هفته ای یکی دو بار را واسه این عده پیام میذارم و چون مطلقاً جوابی درنمی یابم یقین می کنم که پیام ها نمیرسه. این همه مدت حال و خبری از خودشون نداده اند و نگرانم. نکنه خدای نکرده بلایی سرشون اومده. زنگ می زنم. میگن: نه بابا نگران نباش بادمجون بم آفت نداره. میگم آیا شماها آف لاین های منو میگیرید. میگن: آره دستت درد نکنه. میگم: چرا جواب نمیدید. میگن: خب بعضی وقتها حالش نیست دیگه. آسه میریم آسه میایم. باور کن اینقدر اعصابمون داغونه که نگو( منم نمیگم که اعصاب منم از این بی تفاوتی های شماها داغونه). 

۴- اصلاً تا تلفن مونده که آدم از این کارها نمیکنه. من که میخوام بعد از هر نامه و پیامی زنگ بزنم خب چرا از اول این کارو نکنم. خودمم تلفن را به همه ی اینها ترجیح میدم. شنیدن صدای عزیزان و خنده هایشان لطف خاصی داره که از طریق نامه منتقل نمیشه. دفترچه تلفنم را میارم و اونایی را که خیلی دوست دارم و میدونم از شنیدن صدای من بسی بسیار مشعوف میشن را در اولویت قرار میدم. باید حواسم باشه که با ایران یازده ساعت و نیم اختلاف زمانی داریم.

- به دوستی زنگ میزنم. میگه: الان یک جایی مهمان هستم نمیتونم صحبت کنم. یکی دو ساعت دیگه زنگ بزن. میگم: کدوم بالاخره؟ یک ساعت دیگه یا دو ساعت دیگه؟ میگه: صدات نمیاد. و قطع کرد(شد) حد وسط را گرفتم و سر یک ساعت و نیم شروع به شماره گیری کردم تا..... شد همون دو ساعت. هر چی زنگ خورد جواب نداد. میدونم دفعه ی بعد که خودم بهش زنگ بزنم میگه: ببخشید به خدا اون شب داشتن کوچه ی ما را می کندن واسه نمیدونم چی و تمام ارتباطات شهر و استان قطع شده بود اینجا یک مکافاتی داریم که نگو ( منم نمیگم که اگه تو به من زنگ بزنی مهمانی که سهله خدا هم از آسمون پایین می آمد همان بار اول جوابت را میدادم و کار به کوچه نمی رسید).

- به یکی از دوستام که مدتی همکار بودیم و امروز تولدشه زنگ می زنم. سر کار بود با عجله سلام و علیک کرد و گفت: الان نمیتونم صحبت کنم یک ساعت دیگه زنگ بزن. حساب کردم احتمالاً تا خونه ش یک ساعت راه داره تا برسه و یک کمی خستگی بگیره میشه یک ساعت و نیم این جوری بهتر هم هست نمیخوام دم در خونه هنوز کفشهاش را در نیاورده زنگ بزنم. تلفنش را با صدایی خواب آلوده جواب داد. گفتم: خواب بودی؟ گفت: آره. گفتم: وای ببخشید فقط زنگ زدم که تولدت را تبریک بگم در ضمن تو به من گفتی یک ساعت دیگه زنگ بزن و من محض محکم کاری نیم ساعت هم بیشتر صبر کردم. گفت: خب اشتباهت در همون نیم ساعت بود چون من اومدم خونه و خسته بودم گرفتم خوابیدم. گفتم: خب پس مزاحمت نمیشم برو بخواب. گفت: آره مرسی. از شنیدن صدات اینقده خوشحال شدم که نگو.(منم نگفتم از این همه سردی و بی تفاوتی تو اینقده یخ زدم که نگو).

- اینها که همه ضد حال بودند. باید به اون یار دبستانی زنگ بزنم. با شوقی وصف ناپذیر سلام میده و میگه: واااای به خدا امروز داشتم بهت فکر می کردم. شماره تلفنت عوض شده؟ میگم نه. میگه: آخه دو سه ماه پیش چند بار زنگ زدم یک امریکایی جواب میداد اینقدر نگرانت شده بودم که نگو( منم نمیگم که شماره ی من سالهاست همونه که بوده و اتفاقاً دو سه ماه پیش هم که بهت زنگ زدم همین حرفها را زدی).

- اصلا بی خیال همه ی اینها. الان زنگ میزنم به اون یکی دوست خوش خنده ام که میدونم الان خونه ست و از شنیدن صدای من درهای بهشت بروش باز میشه. صد بار میگیرم و کسی جواب نمیده. موبایلش را می گیرم. میگه: وااا چرا به خونه زنگ نزدی؟ میگم زدم هزار بار گرفتم کسی جواب نمیده. میگه مگه میشه؟ میگم: خیلی خب قطع می کنم به خونه ات زنگ میزنم. برو دم تلفن بشین. باز همون داستان تکرار میشه و کسی جواب نمیده. این یکی شاید واقعاً تلفنش قطع باشه و خودش خبر نداره. نیم ساعت پشت سر هم شماره می گیرم و بی نتیجه. میدونم دفعه ی بعد که بهش زنگ بزنم میگه: اون شب تا صبح خوابم نبرد و هر آن می گفتم الانه که زنگ بزنی. وقتی که تلفن نزدی اینقدر دلم شور افتاد که نگو( منم نمیگم که از اون شب یک ماه میگذره و اگر واقعاً دلشوره تو را از پا در آورده بود در این مدت یک زنگ کوتاه می زدی).

- خب دیگه کی مونده؟ آهان اون رفیق شفیقم که از بچگی با هم بزرگ شدیم. گوشی را برمیداره سراسیمه سلام میده و بعد میگه: عزیزم خیلی دلم میخواد باهات بیشتر صحبت کنم ولی الان داریم با دوستامون میریم کوه. خیلی حالم گرفته است و شاید هوای کوهستان برام خوب باشه. اینقدر دلم برات تنگ شده که نگو( منم نمیگم از حرف زدنت و وقتی که برام گذاشتی فهمیدم چقدر دلت برام تنگ شده).

 

------ همیشه ورد زبون همه هست که:" فلانی رفت خارج و پاک عوض شد. رفت اونجا و شد عین خارجی ها. بی عاطفه و بی معرفت. خب آره دیگه اونجا اینقده خوشی و سرگرمی هست که سال تا سال سراغی از کسی نمی گیره". میدونی چیه؟! من در مورد اون دیگرانی که متهم به بی معرفتی میشن نمیتونم قضاوت کنم ولی حداقل در مورد خودم میتونم بگم اینهاست علتش. این بی تفاوتی ها و این کم محلی ها که تا سر حد مرگ عذاب آور هستند و اگر پوستی از کرگدن هم داشته باشی باز از شنیدن این حرفهای یخ زده قلبت صد پاره میشه. در این چند سالی که از ایران بیرون بوده ام مدام با همه در تماس بوده ام یعنی تماس همیشه از طرف من بوده. پا روی حق هم نمیذارم بعضی هاشون سالی یک بار به مناسبت نوروز زنگی می زنند اونم به شرطی که من پیش دستی نکنم. البته هیچ کدوم گناهی ندارند. شاید خودشون هم قدر ندونند ولی واقعیت اینه که اونها دور و برشون اینقدر شلوغه و از محبت خانواده و دوستان و در و همسایه سیراب هستند که احتیاج روحی به من ندارند و حال ِمن ِ غریب و دلتنگ را نمی دانند. من درک می کنم که مردم در ایران هزاران مشکل دارند ولی مثل ما کمبود عاطفی ندارند. شاید من هم یه روزی به این نتیجه برسم که: "بابا هیچ کس نگران تو نیست. مردم آزاری هم نکن که هی زنگ بزنی و به همه ثابت کنی که همیشه به یادشون هستی. تو برای اونها اهمیتی نداری". 

پی نوشت: این پست مخاطب خاصی ندارد لذا به کسی گیر ندهید. اینها گلایه های دوست عزیزی است که هفته پیش او را دیدم و با چشمانی اشکبار برام درد دل کرد و خواست که اونها را به رشته ی تحریر در بیارم. این دوست نازنین اینجا را میخونه لکن اهل کامنت گذاشتن نیست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:4 توسط خاتون |