تبليغاتX
خاتون نامه

یه سوال؟! آیا برای شماها هم پیش آمده که به طور ناگهانی دلتون بگیره بدون این که موضوع خاصی پیش آمده باشه و به قول بر و بچ یه هو اوضاعتون بی ریخت بشه؟! مهم نیست تا چه حد خوش بین و مثبت اندیش هم باشید, بازم به سرتون میاد نه؟! خب این بود علت غیبت اخیر من. دوستانی که به من سر زده و کامنت گذاشته اند و اونایی هم که سرهای بدون کامنت زده اند و حتی اون عده که نه سر زده اند و نه کامنتی (اینا دیگه خیلی بی معرفتن) ولی از لطفشان با خبرم, خدمت تک تکشان خواهم رسید. از حال و روزم میگفتم....حوصله ندارم وارد جزییات بشم, در همین حد بگم که ناغافل فکری شدم و بعد گریه م گرفت هر چی فکر می کردم که آخه دختر چه مرگته؟ بیشتر اشکم در می آمد و باز عقل ِ نداشته ام با زبان و لهجه ی "علا" نهیب میزد که ای خدا بره گیجت زن, بس کن!(ترجمه ی فارسی ش میشه: ای خدا بره گیجت زن, بس کن)! همین توپ و تشرها بغضم را بدتر می ترکاند و بیشتر تو ی فکر می رفتم, شایدم چون هنوز نمیدونم که:

غم زمانه خورم یا فِراق یار کِشَم     به طاقتی که ندارم کدام بار کِشَم 

حالا وسط بی طاقتی و بارکشی به فکر نوشتن پست جدید هم بودم که یاد خانم حاجیه ای افتادم که یه جورایی با ما نسبت داشت....نه اینجوری متوجه نمیشید بذار ساده تر بگم: اون حاج خانم می شد مادر شوهر ِ خواهر ِ همسایه ی طبقه بالای دایی همکار سابق داداش ِ زن برادر ِ دوست خواهر ِ مدیر دبیرستان پسر خاله ی من. از مرحله پرت نشیم! این حاج خانم اصلاً و ابداً از حرفهای ناراحت کننده خوشش نمی آمد و فوری افسرده میشد لازم نبود حرفی از جنگ کازرون و ممسنی زده بشه, کافی بود بگی یکی از دوستام بیست سال پیش یه روز سرما خورده بود, حاج خانم حالش بد می شد و ترا به جان عزیزانت قسم میداد که این همه از غم و غصه نگو و یه کمی حرفهای شاد بزن.

اگرچه شب جمعه هم نیست اما چون الان در این جا شب شنبه است و حکم همون شب عزیز را داره واسه این اجانب پس با فاتحه ای برای آن جنت مکان یک خاطره براتون میگم تا فراموش کنید اون مطالبی را که در شروع این پست گفتم. 

- همین چند ماه پیش که از ایران برگشتم در فرودگاه لس آنجلس و در صف بازرسی با آقایی آشنا شدم, اسمش "سینا" بود و دست اندرکار موزیک.

طفلک اون مونده بود سفیل و سرگردان که چه جوری فرمی را که در هواپیما به همه ی مسافران داده بودند پر کنه و از من راهنمایی میخواست, منم مونده بودم معطل که چه آی کیوی بالایی داره این دیگه که به یک نظر فهمید من اوسایِ فرم پر کردنم. پرسید مگر شما آجیل ماجیل به همراه ندارید؟! جوری نگاش کردم که بند دلش پاره شد بچه م. جواب دادم آخه اینم شد سوال؟! مگه میشه کسی از ایران بیاد و دوستان و فامیل کُل ِ خشکبار ایران را در چمدانش جا ندهند؟

گفت آره درست میگی. ولی چرا شما در این قسمت که پرسیده آیا Food به همراه دارید گفته اید نه. اگه چمدوناتون را باز کنند چی؟!

گفتم خب وقتی ندارم دروغی بگم دارم؟! بعدشم خدا کنه باز کنند تا به این زبون نفهم ها حالی کنم که در مملکت ما  Food یعنی غذا, یعنی کشک بادمجون, لوبیا پلو, آش رشته, سلطانی, دیزی و....که من متاسفانه هیچکدوم را به همراه ندارم. حالا اگه سوال این بود که: Do you have any Tanagholat (آیا هیچ جور تنقلات به همراه دارید)؟ منم می گفتم آره دارم. آخه سینا جان مادر چندت کنم حکایت, شرح این قَدَر کفایت.

به خیر گذشت و چمدونهای هیچکدوم از ما خلاف سنگین ها را باز نکردند وگرنه دلمون آتیش می گرفت که اون همه سوهان و گز و باقلوا و لواشک و قره قووروت و توت خشک و پسته و....نصیب سلط آشخال بشه. خوش و خرم آمدیم بیرون و همسر سینا که به استقبالش آمده بود را نیز دیدم, سلام علیکی کردیم و بهش گفتم ننه, به این شوهرت بسپار به جای اون همه مزغون(مزقان) کوک کردن بره چهار کلمه انگلیسی یاد بگیره. 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:5 توسط خاتون |

 - داداش جون یادته یه بار داشتی کتاب میخوندی من آمدم رد بشم نمیدونم پام به چی گیر کرد و....کتری آب جوشی را که دستم بود برگردوندم روی پای تو؟!

 : من اون آدم بزرگهایی که "دلم" را به عمد سوزاندند و آگاهانه به من گیر دادند را یادم نیست چه رسه به تو که بچه بودی و غفلتاً پایم را سوزاندی.

 - آقای " اعتمادی" نمیدونم با چه زبونی از شما معذرت خواهی کنم آخه مدارک و اسناد مهم شرکت را توی ماشینم گذاشته بودم تا ببرم خونه انجامشون بدم که ماشین را دزدیدند و....

 : شنیده ام! حالا به جای این همه پر حرفی و حوصله ی منو سر بردن برو توی پارکینگ ببین از ماشین جدیدت خوشت میاد؟ راستی دزد گیر هم داره و چون میدونم کشته مرده ی موسیقی هستی سفارش کردم بهترین سیستم استریو را داشته باشه.

 - الو...."مستر اسمیت" سلام! با کمال شرمندگی از این که در سه چهار ماه گذشته قادر نبودم کرایه خونه را بدم ولی امروز چکی براتون فرستادم که شامل تمام بدهی های عقب افتاده ام است.

 : خوب گوش کن ببین چی بهت میگم....من ماهی یکی دو بار بهت زنگ میزدم جهت احوالپرسی  ولی در این سه چهار ماه اخیر با وجودی که خیلی خیلی نگرانت بودم دستم نمی رفت بهت زنگ بزنم چون نمیخواستم فکر کنی دارم "چیزی" را بهت یادآوری میکنم. زندگی سیاه و سفید نیست عزیز من اون وسط ها باید یه کمی خاکستری هم باشه.

 - واااااااای خانم "مقدم " چه خونه ی قشنگی دارید. سپاسگزارم که منو دعوت به شام کرده اید ولی من زیاد مزاحم نمیشم و اگه اجازه بدین بعد از این چای رفع زحمت کنم.

 : هر طور خودت راحتی جانم. علت این که گفتم بیای خونه م این بود که حق خودم میدونم سالی یک بار هم شده ترا ببینم بعدشم امیدوارم یه وقت از من دلخور نشی چون امروز یه مبلغ ناچیز (ده هزار دلار) به حسابت واریز کردم گفتم شاید به دردت بخوره.

 - عزیزم "کارولین" ممنونم از شاخه گل زیبایی که روی میز کارم گذاشته بودی ولی راستش مناسبتش را نفهمیدم.

 : چه مناسبتی از این بهتر که بگم دوستت دارم و همیشه به یادت هستم.

 - "نیما " جانم مررررررسی از ایمیل پر مهری که برام فرستاده بودی از کجا میدونستی من در بدر دنبال اون فایل میگردم؟!

 : بابا ای وَلت را شُکر عمه خاتون....درسته بُعد مسافت داریم ولی این چه کار داره به کار دل؟! شما که بهتر از من میدونید.....از دل نرود هر آن که از دیده برفت.

 - "جان جانانم" الهی فدای اون قد و بالات بشم.....حالا من در حال مرخصی هستم تو چی عزیز دلم که پاک دست از کار و زندگی و دیدن اقوامت کشیده ای اونم در این ایام عید و همه ی وقتت را صرف من میکنی؟!

 : اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت      باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 

 

 پی نوشت: اینها که نوشتم بخش کوچکی از لطفهای بیکران بعضی عزیزانم است....لحظه به لحظه ی زندگیم همواره سرشار بوده از محبت های بی دریغ کسانی که اگر چه خود بر این باورند که کاری نکرده اند من اما میدانم که بزرگترین و با ارزشترین درسها را از آنان آموخته ام: انسانیت و عشق.

  

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:5 توسط خاتون |

یک سال در کالجی به عنوان دفتردار شیفت شبانه استخدام شده بودم. روز اول خانم مدیر خلاصه ای از وظایفم را شرح داد و این که اگه معلمی نیامد من برم سر کلاسش و در واقع حکم بگیر و بنشون بچه ها را داشته باشم.

استادی به نام "جان" بود که جامعه شناسی درس میداد....یه شب آمد توی دفتر و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به "مکزیکی ها".....منم که هیچ دوست ندارم لال از دنیا برم دراومدم که : آقا جان( مستر جان )! چرا جمع می بندی؟ تو از دست یک نفر ناراحتی چرا داری همه را آباد میکنی؟!

این حرف من بنزین سوپری بود که روی آتیش بریزی. رو کرد به من و در حالی که از چشماش خون می بارید یه غُرغُری کرد که درست نفهمیدم چی گفت ولی انگار شُتر سواری توش بود.

آقا ما رو میگی؟! هیچ چاره ای نداشتم جز این که شکمش را سُفره کنم... ولی این کارو نکردم به چند دلیل: اول....این که چاقوی ضامن دار ساخت زنجانم را در فرودگاه ازم گرفته بودن و منم که چاقوهای در پیتی اینا رادستم نیست. دوم....آخرین باری که از حبس درآمدم توبه کردم که دیگه دست به تیزی نبرم و سوم....تازه نامزد کرده بود و دلم نمی آمد اون دختر بیچاره را به عزاش بنشونم(تریپ فردینی را حال کردید)! و چهارمش هم این که من به " جواب ابلهان خاموشی است" اعتقاد دارم یا حداقل وقتی در موردی کم میارم و نمیدونم چی بگم بهش معتقد میشم.

آماااااااااا پنجم که از همه مهمتره: همواره فکر میکنم به این بابایی که داره این طور بی منطق و با عصبانیت حرف میزنه و منم در این ثانیه فشار خونم به دو هزار و سیصد رسیده چه حرفی بزنم که دور از احساس و تعصب باشه و به طور کلی ادامه ی این نوع گفتگو چه سودی داره؟! از اون گذشته شاید من اولین و آخرین ایرانی باشم که این شخص در همه ی عمرش باهاش برخورد داشته و منو به عنوان نماینده ی ایران میدونه پس باید رفتاری بکنم و حرفی بزنم که درست باشه. از این نوع برخوردها برای همه پیش میاد کافیه بریم در یک فروشگاه و کارمند اونجا کمی سربالا جواب بده و فرانسوی هم باشه....تا عمر داریم میگیم فرانسوی ها!!! بی ادب هستند و چه و چه!

این گذشت تا این که یه بار "جان" کم جان شد- مریض شد- و من می بایست کلاسش را اداره کنم. هیچوقت از سر کلاس رفتن واهمه ای نداشتم چون وظیفه ی خاصی به عهده ام نبود ضمن این که از برخورد و صحبت با دانشجوها واقعا" لذت میبردم. از بین کلاسها با "تاریخ" هرگز مشکلی نداشتم چون کارم دفترداری بود و همیشه میدونستم چه روزی از کدام ماه و چه سالی است. از اسم کلاس کامپیوتر قبض روح میشدم (مثل الان که اِند نبودم) و "جام شناسی" هم که راست کار خودم بود پس اونشب با اعتماد به نفس کامل رفتم و در دل گفتم ای جانِ حیفِ نان من امشب همچین حسابت را کنار "جام" بگذارم که تا عمر داری یادت نره. ولی خب از اونجایی که اهل "دجله" و نیکی و بیابون و اینام.... تمام کارهای عقب افتاده ش را انجام دادم از تصحیح تکالیف بچه ها بگیر تا ورقه های امتحانی تلمبار شده از قبل و....

جان برگشت سر کار....رفت و دید و انگشت حیرت به دهان از کلاس آمد و گفت:" نمیدونی من چقدر شرمنده هستم. نه تنها به خاطر مراقبت از کلاس من و تمام زحماتی که کشیده ای بلکه به خاطر اون برخورد بی ادبانه ای که با تو داشتم....که خیلی راحت می تونستی از من شکایت کرده و از کار بیکارم کنی و کل کالج را به خاطر حماقت من به دادگاه بکشونی....ولی تو فقط سکوت کردی و بعدش هم این جوری منو خجالت دادی".

نذاشتم خیلی زیر ِ زمین بره و گفتم: "خب دیگه ما شُترسوارها اینیم. تازشم تو اگه راست میگی هیچ میدونی: غمِ عالم همه کِردی به بارُم   مگر مو لوکِ مستِ سرقٍطارُم یعنی چی؟! حالا بی خیال بقیه ی شعر....فکر نکنی که اون لوک فقط به معنی شُتره هااااا نه در اینجا به معنی همون Look خودتونم هست. که یعنی نگاه کن. دنیا را ببین. از من می شنوی برو یک کمی تاریخ هم نه روزنامه ها را بخون که بدونی الان دیگه دوره ی شُتر سواری در ایران به سر آمده و ما ایرانیها درشکه و گاری داریم".

اون شب کلی در مورد ایران و سایر کشورها حرف زدیم که خیلی مثبت بود و بدون عصبانیت و یقه دٍرُن (یقه دَراندن) بهتر میشد بحث کنیم. و شبهای بعد هم.... یکی گفتیم و یکی شنیدیم.

- با وجودی که دیگه همکار نیستیم ولی ازاحوال همدیگه خبر داریم. چند وقت پیش در ایمیلی به او توصیه کردم "بادبادک باز" را بخونه جواب داد : تو کجای کاری؟! من رمان دوم "خالد حسینی" را هم تموم کردم.

نتیجه ی اخلاقی: خوشحالم که اون شب خینش را نریختم. چه فایده داشت این کار؟!  الان یک ایران دوست و شرق شناس در دنیا کم داشتیم و شما عزیزان من هم کمپوت به دست و منتظرالویزا دم سفارت امریکا وایساده بودید.

  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:32 توسط خاتون |

خدایا توبه. یک پست نوشتم اندر مذمت حاجی و خودم گیر افتادم.

"احسانه" و "آسمانم ابریست" و....سایر دوستان عزیز و گلم که اینجا را میخونید و از خوندن کامنتهای زیبا و پر مهرتان یک پارچه شور و نشاط میشم....باید بگم ضمن این که احترام فراوان برای تک تک شما قایل هستم ولی اجازه بدین که بعضی از سوالات شما را بدون پاسخ بذارم که علت آن نه بی اعتنایی بلکه مصلحت اندیشی است. یکی از دلایلی که وبلاگ نویسی را جذاب میکنه ناشناخته ماندن افراد است و هر کسی که در این سرا مینویسه به اندازه ای که خودش دوست داره و یا صلاح میدونه اطلاعات در اختیار دیگران میذاره. اگه قرار باشه که از جزییات و مشخصات خودمون بگیم دیگه اون آزادی عمل را نخواهیم داشت و به خود سانسوری مُفرط تن خواهیم داد و این پرسش و پاسخها به جایی میرسه که یه روز ببینیم دیگه راحت نیستیم بنویسیم.

برای من به شخصه هیچ فرقی نداره نویسنده ی یک وبلاگ چه مشخصاتی داره (با پندارهای خودم تصورش می کنم) آنچه برام اهمیت داره اینه که اون مطلبی که میخونم به دلم میشینه از آگاهی و دانش نویسنده ی آن بهره مند میشم. از شاد بودنش خوشحال. در غمها و نگرانیهاش سهیم. در عاشق شدنش مجنون و اگر خدای نکرده شکستی خورده طعم تلخ آن را با تمام وجود حس می کنم. همین.

در رابطه با پست "طلاق" بعضی دوستان خوبم گفته اند: ما تصورمان از تو این نبود و....من نمیدونم در پستهای قبلی چه تصویری از خودم به جا گذاشته ام که این یکی با آنها همخوانی نداشت. تنها چیزی که میدونم اینه که بعضی وقتها آدمها تحت شرایطی قرار می گیرن که اگه در موقعیتی عادی یکی از اونها را به خواب می دیدند در دم جان می سپردند.

آنچه که من از زندگیهای مشترک در خارج از کشور دیده و شنیده و یا در جایی خوانده ام اینه که افراد (زن و مرد / ایرانی و غیر ایرانی) برخوردشون در غربت دو حالت داره یا به طور تحسین برانگیزی حامی و پشتیبان همسرشون میشن و یا وقتی که می ببینند طرف تک و تنهاست و هیچکس را نداره شیر میشن اونم از نوع پاکتی. حاجی بنا به اعتراف خودش در این محیط شوکه شده بود و نمیدونست از این همه آزادی چه جوری استفاده کنه.

در باز گویی آن خاطرات سعی فراوان کردم که بدون اغراق و مظلوم نمایی باشه و تا جایی که می شد طنز را به کار بردم تا تلخی و گزندگی آن کم شود و بالاخره.....اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

"چادر زری" جان....متاسفانه حاجی از کامپیوتر بدش میاد وگرنه من با کمال میل حاضر بودم آدرس اینجا را بهش بدم و بعد شما شاهد کامنتهای چاکرم مخلصم ایشان می بودید اینو جدی میگم. حاجی بعد از طلاق هرگز هیچ کجا از من بدگویی نکرد و هرگز و هرگز خودش را نبخشید.   

البته تنفر حاجی از تکنولوژی بستگی داره به شرایط خودش....از این که با یک تلفن زدن و با دادن شماره ی کردیت کارتش در یکی از هتلهای لاس و گاس جا رزرو می کرد و با دلبرش سوار طیاره میشد و دو ساعت بعدش در قمارخانه های آن شهر بودند از اون قسمت تکنولوژی بدش نمی آمد ولی این که بیاد پای کامپیوتر و وبلاگ بخونه و بنویسه از محالاته و این را کار یک مشت آدم علاف و بیکار میدونه(دور از جون همه ی ما)! و به طور کلی دیدگاه جالبی داشت به مسایل. اگر من بهش میگفتم ماشین لباسشویی خراب شده و باید به تعمیرکار زنگ بزنیم این پر توقعی من به حساب می آمد چرا که مادر بزرگها و اجدادمان لب رودخونه لباس می شستند و باکشون هم نبود. خب در اینجا حق با حاجی بود! تنها اشکال کار این بود که اگر منو طشت به دست لب اقیانوس آرام می دیدند سر از اداره ی پلیس در می آوردم.

در خاتمه از این که در پست قبلی از آن لفظ" زن هرزه گرد" استفاده کردم از همه ی شما عزیزانم معذرت خواهی می کنم. هر چه فکر کردم نتونستم واژه ی مناسبی پیدا کنم. راستی زن یا مردی که کوچکترین تعهد اخلاقی نداره و حُرمت هیچ حریمی را نمیدونه و هر شب و هر هفته با فردی متفاوت میگرده را چه باید خطاب کرد؟! 

در خاتمه ای دیگر: اگر حاجی صداقت داشت و به هر دلیلی که برای خودش قابل قبول بود به من پیشنهاد طلاق می داد تحملش به مراتب برام راحتتر می بود تا....آن که می دانم و می دانید. 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 6:56 توسط خاتون |

من ندانستم که عشق این رنگ داشت     در جهان با جان من آهنگ داشت

در یکی از پستهای اولیه ام اشاره مختصری به ازدواج و طلاقم کرده بودم "جان جانانم" نظرش این بود: "چرا اینقدر سریع از موضوع طلاقت گذشته ای بهتر می بود جهت آگاهی خوانندگان وبلاگت بیشتر توضیح بدهی یا اشاره نمی کردی و یا حالا که گفته ای جای ابهام برای کسی باقی نذار".

خوب و بد این اخلاقم را نمیدونم ولی اصولا" دوست ندارم قصه ی غُصه هام را برای دیگران بازگو کنم چون میدونم که همه به اندازه ی کافی (عده ای هم بیشتر از کافی)! مشکل و دغدغه ی فکری دارند. دوستان خوب و نازنینم این ناقابل وبلاگ را باز می کنند که دلشون کمی باز بشه حالا انصافه که من باری هم به بارشان اضافه کنم؟! تازه من برای دور و بریهام هم اگر مجبور به این کار باشم طوری آن را با طنز مخلوط میکنم که طرف شیرینی داستانهای ملا نصرالدین براش تداعی بشه. والله مردم چه گناهی کردن! در مقابل دوست دارم شادی هام را هر چقدر هم کوچک و پیش پا افتاده با دیگران تقسیم کنم.

خب دیگه خیلی تواضع پراکنی کردم....فرمایش "جان جانانم"  کاملا" متین است و امر او بر ما مُطاع.

- تا اینجا را میدانید که: من و "حاجی" که همون شوهر سابقم باشه در ایران ازدواج کردیم و دو سال بعدش بنا به اصرارهای فراوان او به امریکا آمدیم....

از همان ابتدا حرکات مشکوک زیادی از حاجی سر میزد ولی مگه باورم میشد که منو از اون سر دنیا بیاره اینجا دستم را از همه جا کوتاه کنه و بره دنبال این کارها؟! "اینشالله گربه است" ها طولی نکشید و معلوم شد که بعله....حضرتش در جایی سرگرم است.

به نظر من "خیانت" به هیچ عنوان قابل توجیه نیست و لاجرم غیر قابل بخشش است. تا کسی نچشیده باشه نمیدونه من چی میگم....الهی که هیچ وقت هیچ کس ندونه من چی میگم. هیچ چیز در زندگی منو آنقدر نسوزاند و هستی م را خاکستر نکرد که خیانت او کرد. شبها حاجی به خانه نمی آمد و من تا خود صبح بیدار بودم گریه می کردم و راه به جایی نداشتم. چه باید میکردم؟ به خانواده ام میگفتم؟! همونایی که اون ور کره زمین بودند؟! همونایی که با ازدواج من مخالفت شدید داشتند؟! همونایی که دلتنگم بودند و غصه ی دوری و غریبیم را می خوردند؟! با چه رویی و چه دلی باید به ایشان می گفتم؟! طلاق می گرفتم؟! ابدااااااااااا....از اسم و فکر طلاق تا سر حد مرگ می ترسیدم. نه از قضاوت خانواده ام بلکه خانواده ی او....دیگران....مردم....آیا نمی گفتند: بیا اصلا" محیط آدمها را عوض میکنه اینم از این خاتون که تا پاش رسید به فرنگ طلاق گرفت....آب گیرش نمی آمد وگرنه اونم شناگر ماهری بود و.....

آخه شما که نمیدونید من چه روی سفتی داشتم و چه سماجتی به خرج دادم برای ازدواج با او. تازه از اونم آخه تر حاجی عشق دوران بچگی/نوجوانیم بود و با خود عهد کرده بودم که تا آخرین قطره ی خونم به پای اولین عشقم بنشینم. معلومه به حرف کسی گوش نمی دادم.

القصه....حاجی وقتی فهمید که من همه چیزو میدونم مخفی کاری را کنار گذاشت. به عبارتی حیا را خورد و یک قُلُپ ویسکی هم به روش. شد عادتِ همیشگی اش و با حوریان جور واجورش می گشت. تا یادم نرفته اینم بگم درسته در اینجا تعدد زوجات غیر قانونیه ولی اگر زن یا مردی متاهل رفت و معشوق/معشوقه گرفت قانون کاریش نداره چون خلاف قانون که عمل نکرده.

از اون جایی که همیشه اعتقاد داشته و دارم که عشق بهتر است از ثروت با وجودی که وضع حاجی توپ  شده بود و  پول از سر و هیکلمان بالا میرفت من هر روز بیشتر و بیشتر در گرداب افسردگی فرو می رفتم. خود کرده را تدبیری نبود.

تا این که.... دوران طلایی حاجی به سر آمد و حجره ش از طرف بانک به خاطر بدهی های سنگین و عقب افتاده مصادره شد و این بهانه ای شد برای گُل ِ ددری ما که به سبزه ی مواد مخدر نیز آراسته بشه. باقی مال و منال را دووووود کرد رفت هوا. البته دود اصطلاحه اون چیزی که مصرف می کرد دود نداشت کوکایین بود و سایر چیزهایی که من نمیدونم. خونه مون هم شده بود محل تردد اراذل اوباشی که براش جنس می آوردند.

هر ایرانی که در عمرش یک بار فیلمی از زنده یاد "فردین" دیده باشه میدونه که اون احساس فردین بودن در همه ی ما هست فقط شدت و ضعف داره....من دوست داشتم هر طور که شده نجاتش بدم کمال نامردی و بی معرفتی می دونستم اگر در چنان وضعیتی کمکش نمی کردم. هر چه از دستم بر آمد انجام دادم و بارها او را به مراکز ترک اعتیاد بردم ولی....افسوس که همه بی فایده بود.

هیچ دوست و آشنایی نداشتم و فقط گاهی وقتها و به طور خیلی مختصر با یکی از استادان کالج به نام " آنا " حرف میزدم خیلی آب و تابش نمیدادم که دل اون نازنین هم پر از غصه بشه تا این که....یک روز بعد از اتمام کلاس منو به دفتر کارش صدا کرد و علت غیبتهای مکررم را پرسید.

یک باره در هم شکستم و سیل اشک راه نفسم را بست. منو در آغوش گرفت و پا به پای من اشک ریخت. وقتی هر دو کمی سبک شدیم گفت:" از من ناراحت نشو به خاطر حرفهایی که میخوام بهت بزنم میدونی که چقدر دوستت دارم و برام مهم هستی ولی تا مادامی که تو تن به این نوع زندگی بدی اون هم عرصه ی تاخت و تاز داره. خیلی غلط میکنه دست روی تو بلند کنه. درسته فامیلت اینجا نیستند و شاید به قوانین اینجا آشنا نباشی ولی بدون که در امریکا تهدید به قتل جرمی است مثل خود ارتکاب قتل و مجازاتش هم یکسانه. عذاب وجدان هم نداشته باش اونی که خیانت کرده تو نیستی. اونی که زندگی را به باد داده تو نبودی. من حاضرم با دل و جون کمکت کنم به شرطی که خودت هم بخواهی و از امروز هم خونه ی من خونه ی خودته".

دو ماه در منزل آنا بودم و در همین مدت تقاضای طلاق دادم....حاجی از پیغام پسغام دادن کم نمی آورد از طرفی خیلی به رگ غیرتش برخورده بود که ضعیفه اش تقاضای طلاق کرده و از طرفی مثلا" پشیمون بود که عشقش را از دست داده. مدتی سر وصدا کرد و بعدش هم نمیدونم کجا رفت....برای من دیگه مطلقا" فرقی نداشت. از همان اولین شبی که زنی هرزه گرد را به من ترجیح داد حاجی برای همیشه در قلبم مُرد.

پی نوشت: یکی دو هفته ی پیش حاجی زنگ زد و گفت که داره ازدواج میکنه....واقعا"نزدیک بود هول کنم!! خوب شد که انگشتری طلا به انگشت داشتم فوری درش آوردم و انداختمش توی لیوانی آب و معجون را سر کشیدم....پاشنه رو وَر کشیدم....زدم به دریا تر شدم....از اون ورش به در شدم....دویدم و دویدم....بالای کوه رسیدم....اون ور کوه ساز میزدن....همپای آواز میزدن....دلنگ دلنگ شاد شدیم....از ستم آزاد شدیم.

   

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:15 توسط خاتون |

جان فدای وطنم   خاک ایران کفنم

بچه که بودم در خانه ای کوچک و به اصطلاح کلنگی زندگی میکردیم. بعد از چندی به خانه ای بزرگ و نوساز رفتیم. هوای بچه های خوب همسایه در آن محله ی قدیم هرگز از سرم بیرون نرفت. دلم در همان خانه ی مخروبه ماند.

به خاطر شغل پدرم از شهرستان به تهران نقل مکان کردیم. هاج و واج زیبایی و بزرگی تهران بودم ولی دلم در کوچه پس کوچه های همان شهر دور افتاده و محروم ماند.

سرنوشت یا هر چه که اسمش باشد مرا به این سوی دنیا پرتاب کرد جایی که نظم و قانون و تکنولوژی غوغا می کند. من اما هلاک آن مردم دوست داشتنی و مهربانی هستم که علیرغم تمامی مشکلاتی که دارند برای ابراز عشق حد و حصری ندارند و برای محبت کردن زمان و مکان نمی شناسند. این بار دل بی صاحب مانده ام در ایران ماند.

"وطن" تعریف سختی ندارد و اگر دارد من نمیدانمش. وطن مجموعه ی عشق ها و خاطرات ریز و درشتی است که از بدو تولد با ما رشد و نمو کرده در قلب مان ریشه دوانده روحمان را صیقل داده و همچون خون در رگهایمان جاری خواهد بود تا ابد....تا همیشه....

این چه رازیست که چشمانم در روزهای ابری....تو نخ ابره که بارون بزنه   آخ اگه بارون بزنه.

چرا در روزهای داغ تابستان خنک می شوم....ظهر تابستان است  سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

در اینجا که قحط البرف است و فقط آن را در تلویزیون می بینم برای چه دلم می لرزد....برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ    قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز.

زندگی در غربت "عادت" می شود نه "عشق"....شقایق اینجا من خیلی غریبم   آخه اینجا کسی عاشق نمیشه.

هوای پاکیزه ی اینجا در شُشهایم نمی رود و....باز هوای وطنم آرزوست.

چطور از آن سر دنیا و از پشت این مانیتور هموطنی سلام گفت و ...."جان جانانم" شد.

از در در آمدی و من از خود به در شدم

گویی کزین جهان به جهانی دگر شدم 

 

پی نوشت: انگیزه ی نوشتن این پست دعوت دوست عزیزم "نجمه" صاحب وبلاگ "قربانی ۱۴" بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:18 توسط خاتون |