تبليغاتX
خاتون نامه

در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

۱- "ناهید" تازه از ایران آمده بود و در آن مهمانی تقریبا" هیچ کس را نمی شناخت. مهربان بود و دوست داشتنی. در لابلای صحبتهایش گفت که فال قهوه می گیرد نه به عنوان شغل یا منبع درآمد بلکه صرفا" برای دلِ خودش.

من هیچوقت علاقه ای به این کار نداشتم چرایش را نمی دانم ولی می دانم که آن شب مجذوب وقار و متانت " ناهید" شده بودم و دلم می خواست پای صحبتش بنشینم....طوری از گذشته ی من حرف زد که گویی داستان آن را بارها از خودم شنیده است. غرق در ناباوری بودم.... که ادامه داد:" و حالا با کسی آشنا شده ای که خیلی از تو دور است. عشق عمیقی نسبت به او داری ولی نمی خواهی قبول کنی که "خودش" است. تجربه ی تلخی که داری مانع از آن می شود که باز خودت را درگیر عشق کنی. ولی این شخص تمامی فکر و ذکرت را مشغول کرده. همین احساس را "او" هم به تو دارد. هیچ کدام از شما این علاقه را به زبان نمی آورید. ولی هر دوتان خوب می دانید که این دوستی از آن دسته نیست که بود و نبودش برایتان فرقی نداشته باشد. مسافرتی در پیش داری و این مسافرت که در رابطه با اوست زندگیت را دگرگون و شکوفا خواهد کرد. او را که از نزدیک ببینی میفهمی که چه عشقی به تو دارد. کمترین شک و تردیدی به دل راه نده. به عشق او ایمان داشته باش".

هیچ کدام از دوستان من در مورد "جان جانانم" اطلاعی نداشتند. هفته ی پیشتر از آن بلیطم را گرفته بودم که از آن هم کسی خبر نداشت و علّت آن اضطراب کُشنده ای بود که داشتم نه مخفی کاری از دوستانم.

۲- با "جان جانانم" به یکی از رستورانهای جاده چالوس رفته بودیم که دختر فالگیری اصرار بر این داشت که فالمان را بگیرد ما هم دلمان نیامد که آن زیبا رویِ نازنین را برنجانیم. تکه ای کاغذ از جیبش درآورد و سریع آن را بست و خطاب به من گفت:" از راه خیلی دوری آمده ای. عشق این مرد شریف ترا به اینجا کشانده. قدرش را بدان چون این آقا خیلی خاطر تو را میخواد. چشمات میخنده از خوشحالی ولی توی دلت یک غمی هست. دلت را نگران نکن. اگر خاطرخواهی راس راسی باشه با دوری و جدایی از بین نمیره. میری ولی زودی برمیگردی خودتم میدانی که این آقا قشنگه دلش طاقت دوریت را نداره".

حرفهای آن دختر به قدری به دلم نشست که برای اولین بار داستان "ناهید" و فالگیری او را برای "آقا قشنگه " گفتم.

خوش خبر باشی ای نسیم شمال           که به ما می رسد زمان وصال

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:22 توسط خاتون |

 

یک روز بعد از ظهر رفته بودم در یک فروشگاه لباس برای خرید. معمولا" توی این فروشگاه ها یک میلیون چراغ روشنه بعضی هاشونم که سقف را به رنگ آسمان آبی نقاشی می کنند با تکه های پراکنده ی ابر که هر وقت سرت را بالا کنی واقعا" فکر کنی هنوز روزه و زوده که بری بیرون. ساعت دیواری هم که عمدا" نمیذارن تا ملت زمان را ندانند و همین جور بچرخند مثل اون روز من.

وقتی که ماشین را از پارکینگ درآوردم و آمدم توی خیابون تازه فهمیدم که شب شده و حسابی تاریک. هر چی که مالیات از ما میگیرن الهی بشه خرج دوا دکترشون که دو تا لامپ توی این خیابونها نمیذارن.

یک دفعه توی آینه م ماشین پلیس را دیدم که داره علامت میده بزنم کنار. جناب سروان آمد و گفت: میدونی واسه چی ترا نگه داشتم؟!

من(مات و مبهوت) : سرکار دروغ چرا؟ نه والله نمیدونم.

سرکار: تو منو ندیدی که از یک فرسخی با چراغ قوه بهت علامت میدادم؟

من: اِه جناب اون شما بودید؟ ببخشید ها من به خیالم یکی چیزی را گم کرده و داره دنبالش میگرده چقدر هم دعا کردم پیداش کنه.

سرکار: آره من بودم داشتم بهت میگفتم که چراغهاتو روشن کنی.

من: کدوم چراغها جناب سروان؟!

سرکار: چراغهای جلوی ماشینت.

من: مگه....؟ وای خدای من! پس یکی از دلایلی که خیابون این همه تاریکه اینه؟!

سرکار (با خنده) : نه یکی از دلایل....بلکه تنها دلیل.

کارت بیمه و گواهینامه م را گرفت و رفت توی ماشین خودش. نگران نبودم چون می دونستم که سابقه ی رانندگیم عینهو جیبم پاکه.

سرکار: من امشب ترا جریمه نمیکنم.

من: خدا شما را به مادرت/ زن و بچه ت ببخشه سرکار. 

سرکار: اما به یک شرط....که قول بدی از این به بعد هر وقت در تاریکی رانندگی می کنی چراغهات روشن باشه.

من: چشم سرکار! به این سوی چراغی که الان روشنش کردم این کارو میکنم....فقط به خاطر تو.

 

 پی نوشت: وقتی که این ماجرا را برای "جان جانانم" تعریف کردم گفت: قبول نمی کردی شرط به این سختی را.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:5 توسط خاتون |

 

تو جون بخواه : این جمله به خودی خود دلنشین است ولی امان از وقتی که در کتاب "بادبادک باز" معنی واقعی آن را با تمام وجود لمس میکنی. آنجاست که می فهمی این جمله ی کوتاه این سه حرف ساده چطور دنیا را بر فرق سرت می کوبد....آنجاست که می فهمی قدرت کلام یعنی چه....آنجاست که به نیروی لایزال عشق پی میبری.

یک روز صبح آن را دست گرفتم صفحه ی اول را خواندم و دیگر کنار گذاشتن آن از محالات بود. خواندم با تنی که یک ثانیه از مور مور شدن باز نایستاد....خواندم با اشکهایی که کنترلی بر آنها نداشتم....خواندم با قلبی که ضربان عادی خود را از دست داده بود....خواندم و یک وقت متوجه شدم که کلمات را به وضوح نمی بینم.... غروب شده بود و هوا تاریک.

جذابیت این کتاب به حدی است که حتی کسانی را هم که اهل کتاب خواندن نیستند شیفته می کند چه رسد به علاقمندان به مطالعه که بدون شک آنرا خوانده و احتمالا" احساسی مشابه من دارند.

"بادباک باز" اثر با ارزش و به یاد ماندنی "خالد حسینی" بی اغراق یکی از بهترین.... زیباترین.... و پُرکشش ترین رُمان هایی است که در همه ی عمرم خوانده ام.

"زیبا گنجی" و "پریسا سلیمان زاده" این کتاب را به روان ترین شکل ممکن به فارسی ترجمه کرده اند.

"خالد حسینی" افغانی الاصل... مقیم امریکا....۴۲ ساله و پزشک است. همسری به نام" رویا" و دو فرزند دارد. مصاحبه های ایشان را ( اگر دسترسی داشته باشید) می توانید در "آمازون دات کام" و "یوتیوب" ببیند.

چهره اش نیز همانند قلمش دوست داشتنی و گیراست.

   

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط خاتون |

روزی که برای اولین بار مثلا بی سر و صدا و بدون اطلاع قبلی وارد امریکا شدم دیدم ای وااااااای چه خبره... همه جا را چراغانی کرده اند. طاق نصرت زده اند. از تمام بلندگوها آهنگهای شاد پخش میشه. در و دیوار شهر را غرق گُل کرده اند و....

غصّه ام گرفت که ای خدااااااااااا.... شد من یه جایی برم و خبرش به جایی درز نکنه؟! شد این محبوبیت و شهرت من یک ساعت مخفی بمونه و مشتاقانم منو به حال خودم بذارن؟! شد یک بار منم مثل آدمهای معمولی به دور از جنجال زندگی کنم؟! 

به هزار خواهش و التماس و من بمیرم و....از اون جایی که این چش در آمده ها زرنگ هستند و به منافع دراز مدتشون بیش از حد اهمیت میدن و ترسیدند که مبادا مملکت وامونده شون را ترک کنم....پس با دلخوری تمام قانع شدند که " کریسمس" را بهانه ی آن جشن و سرور اعلام کنند.

......................

همون چارسال پارسالا که تازه به اینجا آمده بودم روزی از روزها به مطب دندانپزشکی رفتم. 

فرمها را پر کردم و دقایقی بعد دکتر وارد اتاق شد با من دست داد و ضمن معرفی خودش گفت:" از ملاقات تو بسیار بسیار خوشوقتم".

توی دلم گفتم: میدونم! کیه که نباشه؟! 

آقای دکتر ادامه داد: " تو آدم بسیار جالبی هستی که فشار خون بالا....کلسترول بالا....مرض قند....ناراحتی های کلیوی....افسردگی مُزمن.....هموفیلی....سفلیس....انواع و اقسام سرطان....سکته ی مغزی....سکته ی قلبی....ایدز.....و سایر بیماریهای مُهلک را داری ولی باز به فکر تمیزی دندانهایت هستی". 

نیم ساعتی با بلاهت تمام نگاهش کردم..... آخه حرفهاش را داده بودم به "گوگِل" مغزم و تا ترجمه ش بیرون بیاد خیلی طول کشید....بالاخره به هر خفت و خواری که بود ۲۵ سِنتی ام افتاد و آه از نهالم فغان کرد: ای ددم وای! من جواب تمامی اون سوالاتی را که در فرم مربوطه بوده "بله" زده بودم.

توضیح: ۲۵ سنتی زمانی برای تلفن های عمومی حکم همون ۲ زاری خودمون را داشت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 4:30 توسط خاتون |