تبليغاتX
خاتون نامه
 

تقدیم به جان ِ پاکِ  "ندا" که با آن نگاه ِ آخرینش آتش به جان ِ دنیا زد...تا نپندارد ز یادش غافلم.

تقدیم به همه کسانی که ندای آزادی سر داده اند...تقدیم به تک تک ِ "خَس و خاشاک " عزیز و دلبندم.

یشقایق

باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها! خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید!

یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
بر چه خاکی ریخت خون روشنت

بر زمین سرد، خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می‌گرید کسی

ای دریغا پاره دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگ‌ریز ارغوان

ارغوانم! ارغوانم! لاله‌ام!
در غم‌ات خون می‌چکد از ناله‌ام

آن شقایق رُسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت

نغمه‌ی ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند با جوانان این سرود

چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درون سنگ بیرون می‌زنم

از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سینه‌ی من روشن است
تُندر توفنده فریاد من است

هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من

هرکجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می‌زنم

"کاروان"
 

‌مي‌گذرد كاروان، روي گل ارغوان
قافله ‌سالار آن، سرو شهيد جوان

در غم اين عاشقان، چشم فلك خون‌فشان
داغ جدايي به دل، آتش حسرت به جان

خورشيدي تابيدي،‌ اي شهيد
در دل‌ها جاويدي، ‌اي شهيد

مي‌گريد در سوگت آسمان
مي‌سوزد از داغت شمع جان

چون رويد لاله از خاك تو
ياد آرم از جان پاك تو

بنگر چون شد، دل‌ها خون شد، زين آتش‌ها
از موج خون، شد لاله گون، دشت و صحرا
زين درد و غم، گريد عالم، اي شهيد ما

از اين ماتم، خون ‌مي‌گريم
اي ياران ‌اي ياران
سوزم از داغ غمي
داغ ظلم و ستمي

خون هر جانباز، مي‌دهد آواز
جان فداي وطنم، خاك ايران كفنم

‌اي دريغـا لاله‌ی ما
گشته گلگون
خفته در خون

 

پی نوشت: هر دو شعر از ه.ا. سایه( هوشنگ ابتهاج)

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:55 توسط خاتون |

قرار بود به یک دوره ی یک ساله بروم خارج کشور اول سال نو. پروژه های شرکت بلند مدت بود و نمی توانستم در اجرای آنها شرکت کنم و به کارهای تحقیقی می پرداختم بیشتر. وقت هم زیاد داشتم. نتایج تحقیقات را می نوشتم در سایت خودم و بازخوردها را بررسی می کردم و جوابی فراخور می دادم.

بازدیدکنندگان سایت دوستان کاری بودند و یا علاقمندان و پژوهندگان دیگر. سوال می کردند و یا اشکال. کمتر کسی راهش کج می شد به آنجا. به عادت همه ی نظرات را جواب می دادم ماشاالله هم که وقت زیاد. شده بود سرگرمی و کار و پژوهش همه با هم.

روزی – 6 ژانویه – نظری دیدم در سایت، نه سوالی، نه انتقادی و نه فحش و فضیحت، تشکر برای مطالب. تنها نشانی هم که داشت یک آدرس ای میل بود و بس. نامه ای نوشتم تشکر از تفقد نویسنده ی نظر و ای میل کردم. نامه ای آمد به جواب و این بار سوالی هم پرسیده شده بود و ...

آن روزها اگر نمی بایست به آن ماموریت آموزشی بروم حتما درگیر پروژه ها بودم و وقت سر خاریدن نداشتم و پژوهشی نبود و سایتی. اگر پژوهش و سایت نبود آن کلیک ماوس بر آدرس سایت نبود و آن نظر نبود و آن ای میل نبود و آن ... نبود و خاتون عاشقانه های من هم نبود.

خاتونم! چه سبزم امروز که تو خاتون قصه هامی... تصدقت

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:57 توسط خاتون |

شب اول ژانویه, افسانه آمد سراغم که برویم بیرون و آتش بازی را تماشا کنیم. تا چای اش را نوش جان کند من آماده شدم و در را که باز کردم با دختری بیست و یکی دو ساله رخ به رخ شدیم که از فرط مستی روی پا بند نبود و چون کشتی بی لنگر کَژ می شد و مَژ می شد وز حسرت او مُرده صد خاتون و افسانه! 

دوچرخه اش را کنار دیوار تکیه داد و گفت که نمی تواند راه خانه اش را پیدا کند و خواهش کرد زنگ بزنیم و برایش تاکسی خبر کنیم. راستش دلمان میخواست برسانیمش ولی اینقدر پرت و پلا آدرس داد که فکر کردیم همان بهتر که تاکسی ببردش, راننده های تاکسی تقریباً همه آدرسی را بلدند. منتظر ماندیم تا تاکسی آمد و سوار که شد من تازه یاد دوچرخه اش افتادم. انگار فکرم را خوانده باشد, سرش را از پنجره ی تاکسی بیرون آورد و گفت فردا میام سراغش.(هرگز نیامد)! 

افسانه ماشین را روشن کرده بود که گفتم یک دقیقه صبر کن تا این امانت مردم را توی گاراژ بگذارم. وقتی که رفتم توی گاراژ که یک درش به هال باز می شود, تلفن داشت زنگ می زد. محلش نگذاشتم. از گاراژ که بیرون آمدم انسرینگ ماشین روشن شده بود و صدای کریستال را شناختم که داشت می گفت های کاتون من توی فرودگاه....پریدم و تلفن را برداشتم. گفتم همانجا باش الان میام.

جریان را به افسانه گفتم و او هم انگار که خدا خواسته اش باشد گفت که خیلی خسته است و حال و حوصله ی شلوغی بیرون را ندارد و می رود خانه که بخوابد. 

یک ربع بعد فرودگاه بودم. کریستال را از زمان کالج می شناسم. برای دیدن اقوامش به ایتالیا رفته بود و  فکر کرده بود سورپرایزم کند و قبل از این که برگردد به محل زندگیش, تگزاس, دو سه روزی را پیش من بماند.

دو سه روز مثل برق و باد گذشت و صبح روز چهارم او را به فرودگاه رساندم و وقتی آمدم خانه, دیدم لپتاپش را جا گذاشته. همان لپتاپی که دلش را خون می کرد چون سیم اش را سگ ِ پدرسگش جویده بود و مانتیورش هر از چندی غش می کرد. اگر هواپیمایش هنوز بلند نشده بود سریع بر می گشتم فرودگاه و لپتاپ را برایش می بردم. صبر کردم تا برسد به خانه اش و بهش زنگ که زدم و گفتم برات پستش می کنم داد زد نه! این کارو نکنی. اون دیگه به درد من نمیخوره. بندازش دور یا اگر کسی خواست بده بهش.

تعطیلات سال نو بود و هر کسی به گوشه ای رفته بود. یک روز که خیلی حوصله ام سر رفته بود و از تلویزیون خسته شده بودم, یاد لپتاپ افتادم و روشنش کردم. هیچ کششی به کامپیوتر نداشتم چون حداکثر کاری که با هزار مشقت بلد بودم ایمیل زدن بود و خواندن "روز آنلاین".

اخبار را خواندم و آمدم صفحه را ببندم که یک صفحه ی دیگری به رویم باز شد. اوه....که اینطور! پس غیر از روزآنلاین جاهای دیگه هم هست و ما خبر نداریم! تمام مطالب آن صفحه را از بالا تا پایین خواندم و وقتی تمام شد گفتم ایکاش بیشتر بود. یک سال نوری باید می گذشت تا بفهمم چیزی هم در اون کنار هست به اسم آرشیو یا مثلاً لینک دوستان و یا اگر در جایی نوشته بود: ادامه مطلب من فکر می کردم یعنی ادامه مطلب در آینده(!) و روی آن کلیک نمی کردم. به هر حال, نوشته های نسبتاً ثقیل اش را خواندم و ناگفته نماند که عکس یک برادری(!) هم آنجا بود که به نظرم خیلی خوش تیپ بود.

باز خیلی اتفاقی و بدون این که اصلاً بدانم کامنتدانی چی هست و یا به چه درد میخورد روی " نظرات دوستان" کلیک کردم و یک کامنت نوشتم و این یعنی اوج نبوغ من. نوشتن آن کامنت برای من مثل این بود که روی دیوار یک باغ متروکه که گذر هیچ بنی بشری بهش نمیفته یادگاری بنویسی. یعنی اینقدر از مرحله پرت بودم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که بی هویت(!) نبودم و آدرس ایمیلم را هم گذاشتم.

صبح روز بعد چون لپتاپ در دسترسم بود, ایمیل هام را چک کردم و باز چقدر خدا با من بود که اون وقتها مثل الان پرفشنال(!) نبودم و دیلیت کردن ِ ایمیلهای نا آشنا و یا اسپم را نمیدانستم و تمام ایمیل ها را, که تعدادشون به دو سه تا در هفته هم نمی رسید, بدون استثنا و با ذوق و شوق فراوان باز می کردم. 

دیدم صاحب آن سایت برام ایمیلی کوتاه ولی بسیار محبت آمیز نوشته که من هم بلافاصله جوابش را دادم و....همه چیز از همانجا شروع شد. بله, صاحب آن سایت همان کسی بود که بعدها جان جانانم شد و آن عکسی که دیده بودم عکس خودش بود که حالا به چشم غیر برادری(!) به نظرم بسیار خوش تیپ تر هم می آمد. 

حالا....اینها همه را گفتم که بگویم با اقتباس از فیلم" بنجامین باتن":

اگر آن دخترک ِ مست و لایعقل آن شب گم نشده بود و اشتباهی به در خانه ی من نیامده بود, حداقل بیست دقیقه قبلش من و افسانه رفته بودیم بیرون. اگر دخترک دوچرخه ای نداشت یا آن را جا نمی گذاشت من برنمی گشتم داخل خانه. اگر انسرینگ ماشین دو سه ثانیه دیرتر روشن شده بود صدای کریستال را نشنیده بودم و او فکر می کرد مسافرت هستم و به جای دیدن من جای دیگری رفته بود. اگر لپتاپش را جا نگذاشته بود. اگر تعطیلات بُرینگ کریسمس نبود و من از فرط بیکاری و بی حوصلگی به سراغ لپتاپ نرفته بودم. اگر مهری روزآنلاین را به من معرفی نکرده بود. اگر همان مهری ِ نازنین دو سه ماه قبلش ایمیل را به من یاد نداده بود. اگر از روی گیجی ِ مطلق و کاملاً اتفاقی روی آن لینک, کلیک نکرده بودم. اگر کامنت نگذاشته بودم. اگر جان جانان جوابم را نداده بود و اگر....

تمام این وقایع ِ به ظاهر ساده و بی اهمیت باید دست به دست هم می داد تا خورشید تابناکم, جان جانانم که جانم برایش در میاید, زندگیم را غرق نور و روشنایی کند و من هر روز بیش از روز قبل در عشقش غرقه شوم.

کلیک کنید: به سوی ِ تو به شوق ِ روی ِ تو

  

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:2 توسط خاتون |

بعضی وقتها ما بدون آن که بدانیم در صدد مقابله با حوادث هستیم. اتفاق است یا نقشه، ما هیچ کاری در مورد آن نمی توانیم انجام بدهیم.

- زنی در پاریس به قصد خرید، در حال خارج شدن از خانه بود اما پالتویش را فراموش کرده بود، برگشت تا آن را بردارد، وقتی پالتویش را برداشت تلفن زنگ زد، برای همین ماند تا آن را جواب بدهد و دو سه دقیقه ای صحبت کرد. هنگامیکه آن زن پای تلفن بود Daisy در اپرا خانه ی پاریس مشغول تمرین برای یک نمایش بود.

در همان هنگامی که دِیزی تمرین می کرد آن زن که تلفنش تمام شده بود، بیرون آمد تا سوار تاکسی شود، حال آن که راننده تاکسی مسافر دیگری را سوار کرد و برای گرفتن یک فنجان قهوه نگه داشت.

و در تمام این مدت، دِیزی در حال تمرین بود و همین راننده تاکسی که آن یکی مسافر را به مقصد رسانده بود و برای گرفتن یک فنجان قهوه نگه داشته بود، به همان زنی رسید که میخواست برای خرید برود و موفق نشده بود زودتر سوار تاکسی شود.

راننده تاکسی مجبور شد روی ترمز بزند تا مردی از خیابان عبور کند، کسی که برای رسیدن به سر کار پنج دقیقه دیرتر از معمول بیدار شده بود چون فراموش کرده بود آلارمش را کوک کند. تمام مدتی که مرد، همان که برای کار دیرش شده بود، داشت از خیابان عبور می کرد، دِیزی تمرینش تمام شده بود و در حال دوش گرفتن بود.

زمانی که دِیزی داشت دوش می گرفت راننده تاکسی، بیرون یک بوتیک معطل آن زن بود تا بسته ای را از فروشگاه بگیرد، بسته ای که هنوز بسته بندی نشده بود، چون دختری که می بایست کار بسته بندی را انجام دهد شب قبل با دوست پسرش به هم زده بود و کار بسته بندی را فراموش کرده بود.

وقتی کار بسته تمام شد زن به درون تاکسی برگشت که حالا یک کامیون راهش را مسدود کرده بود. در تمام این مدت دِیزی داشت لباس می پوشید. کامیون حرکت کرد و تاکسی راه افتاد. در حالیکه دِیزی، آخرین نفری که حاضر شده بود، منتظر یکی از دوستانش بود که داشت بند کفش اش را می بست و بند کفش پاره شد و در همین هنگام چراغ قرمز شد و راننده ترمز کرد.

دِیزی و دوستش از در پشت تئاتر بیرون آمدند و....راننده تاکسی که حواسش برای لحظه ای پرت شده بود به دِیزی زد و پایش شکست.( اگرچه دِیزی بعدها توانست راه برود ولی برای همیشه از رقص باله که همه ی عشق و زندگی اش بود محروم شد).

اگر فقط یک چیز طور دیگری اتفاق افتاده بود- اگر آن بند کفش پاره نشده بود- یا آن کامیون چند لحظه زودتر حرکت کرده بود - و یا آن بسته حاضر بود چون آن دخترک با دوست پسرش به هم نزده بود - و یا آن مرد آلارمش را کوک کرده بود و پنج دقیقه زودتر از خانه بیرون آمده بود - و یا راننده تاکسی برای گرفتن قهوه نگه نداشته بود - و یا آن زن پالتویش را فراموش نکرده بود و اولین نفری بود که سوار تاکسی شده بود دِیزی و دوستش از خیابان عبور کرده بودند و تاکسی بعد از آنها رد میشد.

اما زندگی همین است که هست، مجموعه ای از زندگی های متقاطع  و حوادث، خارج از کنترل هر کسی.

توضیح: تمامی متن بالا از فیلم بسیار زیبا و قابل تعمق The Curious Case of Benjamin Button برگرفته شده است. میخواستم در همین رابطه داستانی واقعی را هم بنویسم که فکر کردم خیلی طولانی می شود، باشد برای پست بعدی.

اگر این فیلم را ندیده اید، حتماً ببینید و اگر دیده اید، یکبار دیگر آن را ببینید. این فیلم عجیب مرا به یاد " فارست گامپ" انداخت و هر چه بیشتر از فیلم می گذشت شباهتهای بییشتری را متوجه میشدم. تو نگو که هر دو داستان را یک نفر نوشته است Eric Roth.

فارست گامپ به حق یکی از دوست داشتنی ترین، بهترین، جذاب ترین و با ارزش ترین آثار سینمایی است. یکی از شاهکارهای هالیوود. منتقدین از بنجامین باتن به عنوان یک کار تکراری یاد می کنند من اما معتقدم کار فوق العاده ای است....تا نظر شما چه باشد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:22 توسط خاتون |

در ضمن(!) چون دوست ندارم سر به نیست بروم و باعث نگرانی شما دوستان خوب و گلم بشوم وظیفه ی اخلاقی خود میدانم که بگویم خاتون نامه, نه تنها به روز که به شب و نصف شب هم خواهد شد.

در این مدت که از بلاگستان دور بودم کتابهای زیادی خواندم, فیلمهای بسیار زیبایی دیدم, به شنا که ورزش مورد علاقه ام است به طور جدی رو آوردم و تمرکز حواس بیشتری در زمینه ی کاری پیدا کردم, بات توو بی آنِست ویت یو ناتینگ ایز لایک اینترنت!

از آن جاییکه ما در دنیای واقعی زندگی می کنیم و مشکلاتمان هم واقعی است با ساعتها پای کامپیوتر نشستن نه تنها آن مشکلات حل نمی شود که با پشت گوش انداختن مسئولیت ها کار خود را سخت تر هم می کنیم. پس کارهایمان را انجام می دهیم مثلن قهوه خانه مان را رُفت و روب می کنیم بعد بدو بدو می آییم پای کامپیوتر.

اشتباه برداشت نکنید من عاشق وبگردی هستم ولی موضوع این است که رفتن در این هزار توو با خودت است و بیرون آمدنت با خدا. از این وبلاگ به آن وبلاگ و از این سایت به آن سایت خیلی هم خوب است به شرطی که سلف کنترل داشته باشید(!) قبل از آن که...بَبَه اوو اوو, خمیر ترش ترش!  

دور از جان شما این اواخر دچار افسردگی هم شده بودم و البته علتش را نمی دانستم تا این که به جبر زمانه و گرفتاری های بیزنس از این دنیای مجازی دور شدم و در این دورایی! دیدم که دیپرس تر شده ام و حتی یک آفرین هم نگفتم به آن که گفته خاک اینترنت عاقبت آدم را خاکستر نشین می کند.

باری, برای تک تک شما دوستان عزیزم آرزوی بهترین ها را دارم و اگر ناخواسته باعث رنجش کسی شده ام از صمیم قلب عذرخواهی کرده و طلب بخشش دارم مخصوصاً جان جانانم که هنوز نمیدانم چرا عاشق خزعبلات من است اما محض گل روی او و شما دوستان عزیزم ادامه خواهم داد, باشد که: 

تنور ِ سینه ی سوزان ما به یاد آرید           کز آتش ِ دل ِ ما پخته گشت خام ِ شما 

راستی, "خدا نگهدار" قبلی با چهار تا نقطه جلوش( این یکی سه نقطه است)! که دوستش هم ندارم برای بازار گرمی نبود, مسئله ای شخصی باعث گرفتن آن تصمیم شد و از هیچکس هم دلخور نبوده و نیستم. بقولی: ایز نات یو ایز می!

همینقدر بگویم که در یکماه گذشته دوران بسیار بدی را گذراندم که از تبعات آن کنسل کردن بلیطم برای ایران بود. به هیچکس حتی جان جانان از این سفر قریب الوقوع(!) حرفی نزده بودم, می خواستم سورپرایزش کنم و وقتی که به  ایران رسیدم بهش زنگ بزنم. یعنی دو روز پیش که ۲۸ اردی بهشت بود. هزاران افسوس که نشد. 

از تمام دوستانی که به طور عمومی و خصوصی اظهار محبت کرده اند به اندازه ی فاصله ای که استکبار تا ایران دارد ممنون هستم.

از این حرفها که بگذریم, بازگشت پیروزمندانه مان را به جامعه ی محترم وبزی (!) تبریک و تهنیت عرض نموده و از خداوند منان دوام و بقای خودمان را مسئلت داریم! 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:16 توسط خاتون |

در ضمن(!) چون دوست ندارم سر به نیست بروم و باعث نگرانی شما دوستان خوب و گلم بشوم وظیفه ی اخلاقی خود میدانم که بگویم خاتون نامه دیگر به روز نخواهد شد.

در این مدت که از بلاگستان دور بودم کتابهای زیادی خواندم, فیلمهای بسیار زیبایی دیدم, به شنا که ورزش مورد علاقه ام است به طور جدی رو آوردم و تمرکز حواس بیشتری در زمینه ی کاری پیدا کرده ام.

از آن جاییکه ما در دنیای واقعی زندگی می کنیم و مشکلاتمان هم واقعی است با ساعتها پای کامپیوتر نشستن نه تنها آن مشکلات حل نمی شود که با پشت گوش انداختن مسئولیت ها کار خود را سخت تر می کنیم.

اشتباه برداشت نکنید من عاشق وبگردی هستم ولی موضوع این است که رفتن در این هزار توو با خودت است و بیرون آمدنت با خدا. از این وبلاگ به آن وبلاگ و از این سایت به آن سایت و قبل از این که خودت خبردار بشوی...بَبَه اوو اوو, خمیر ترش ترش!

دور از جان شما این اواخر دچار افسردگی هم شده بودم و البته علتش را نمی دانستم تا این که به جبر زمانه و گرفتاری های بیزنس از این دنیای مجازی دور شدم و صدها آفرین گفتم به آن که فرموده خاک اینترنت عاقبت آدم را خاکستر نشین می کند.

باری, برای تک تک شما دوستان عزیزم آرزوی بهترین ها را دارم و اگر ناخواسته باعث رنجش کسی شده ام از صمیم قلب عذرخواهی کرده و طلب بخشش دارم.

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند     من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:0 توسط خاتون |

نظر به این که خاطره ی ما در وبلاگ صدف عزیز با استقبال جهانی(!) روبرو شد....از فرط بی جنبه گی و از شدت بی سوژه گی با کمی شاخ و برگ بیشتر در اینجا هم می نویسمش بلکه همه مستفیض بشن. شما هم اگر خاطره ای خوشمزه دارید تعریف کنید, خجالت نکشید مجلس خودمانیست!

- یه بار که خیلی اووچولو بودم مامانم آش نذری داد تا ببرم در خونه آقای معصومی اینا که همسایه مون بودند. دلتون نخواد روی آش پر بود از گوشت سر گنجشکی که من همیشه از شنیدن این اسم غصه ام می شد....چون در عالم بچگی واقعا فکر می کردم اینها همه سر بریده ی اون ملوچ های بیچاره هستند.

با این حال عاشق این گوشتهای قِل قِلی بودم( هنوزم عاشق اونام)! کاسه ی آش توی یک سینی بود و مامان روی آش را هم یک بشقاب گذاشته بود که سرد نشه. حالا تا خونه شون همه اش ده قدم بودها....

هنوز از حیاط خودمون در نیامده بودم که بشقاب را برداشتم و دیدم این مامان نامردم! هر چی کله گنجشکی بوده ریخته روی آش خانم معصومی. تو دلم گفتم ای سنگدل! ای زن بابا! از تو نامردترم اگر بذارم همه اینها نصیب بچه های کارد خورده ی خانم معصومی بشه.

همینجوری که داشتم اون گوشت های خوشمزه ی آغشته به نعناع داغ را نوش جان می کردم یهو  دلم شور افتاد که ای خاتون شکممو! اگر خانم معصومی بفهمه چی؟!

به دلم بد راه ندادم....یعنی تعریف از خود نباشه اینقدر اسمارت بودم از بچگی( تنک یو وری ماچ)! که فوری خودمو قانع کردم: اون خانم که نمیدونه مامان چند تا کله گنجشکی روی آش ریخته که! بعدشم بنده ی خدا خیلی با شخصیت و با کلاسه! هرگز نمیاد به مامانم بگه چرا گوشتش کم بود یا اصلن گوشتی روی آش نبود.
بقدری از این استدلال خودم خوشم اومد که با طمانینه خدمت بقیه رسیدم و اون ده قدم راه, صد قدم شد!

رسیدم و هر چی در زدم خبری نشد. نخیر! از شانس بد ِ من هیچکس خونه شون نبود و با بدنی لرزان و کاسه ی آش ِ بدون گوشت برگشتم. بماند که مامان چقدر ملامتم کرد که دختر نباید دله باشه چون هیشکی دختر شکمباره را نمی گیره و اینا. حالا من قد نمکدون بودم هاااا منو از بی شوهری می ترسوند!

اصن حیف از من که دختر همچه مادری بودم. اگر عقل الان را داشتم! باید یه گوشه ای می نشستم و همه ی اون آش را سر می کشیدم و بعدشم کاسه که چه عرض کنم اون قدح را سر به نیست می کردم. به مامان هم می گفتم نبودن, آش را گذاشتم پشت در خونه شون! آش و گوشت ِ قِل قِلی برنگردد دریغا!

پی نوشت: دوستان عزیزی که گشت ارشاد(وبگذر یا چیزی مشابه) در وبلاگ هایتان دارید طوری آن را کار بذارید که فقط خودتون(صاحب وبلاگ) از مشخصات و جد و آباد ویزیتور ها مطلع شوید نه همه ی دنیا. گاس ما نخواهیم دیگران آمار ما را داشته باشند. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 9:33 توسط خاتون |

دعوایی که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر "آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده:
 

 به قول حضرت حافظ:

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
 
 و صائب در جواب می گوید:
 هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
 
 و شهریار در جواب می گوید:
 هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

 سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
 
 و دوستی گوید:
 هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
 یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

 کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
 نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 پی نوشت: این شعر را دوستی برایم ایمیل کرده بود....نه آن دوستی که تاب اجرا را نداره هااا، یکی دیگه!

پی نوشت ۲ : اگر برای شما تکراری است و این را هم مثل آن شعر رستم صد سال پیش دیده اید، خوش به حالتان! اصل کار منم(!) که برام تازگی داشت.

پی نوشت ۳: هلا! ای دوستان هنرمند و با ذوق و اهل شعر و ساکن بلاگستان رودرواسی نکنید یه وخ ها. هر جور که دوست دارید شعر را تغییر یا ادامه بدهید.

من هم چراغها را خاموش می کنم:  خانمها....آقایان بشتابید! که همین شنبه 8 فروردین به مناسبت   Earth Hour قرار است از ساعت 20:30 الی 21:30  تمام چراغها در بیش از 4000 شهر دنیا خاموش نگه داشته شوند.

هر کجای دنیا که هستید شنبه به وقت محلی ِ خودتان از هشت و نیم تا نه و نیم شب به این همبستگی جهانی بپیوندید. چراغهای ماشین منظورم نیستا!

برای این که حوصله تان سر نرود در پرتو نور شمع "اگر آن ترک شیرازی..." بنویسید و بعد از نه و نیم شب برای من صدها بلکتم دهها کامنت بفرستید!

این حرکت سمبلیک دو سال ِ پیش از استرالیا شروع شد که به منظور صرفه جوئی در مصرف برق و بهداشت محیط زیست است. استرالیا که می دونید کجاست؟ همون جائی که آن یکی ترک شیرازی ام، نسرین ِ گل، خانه دارد.

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 12:30 توسط خاتون |

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه بخصوص شما دوستان عزیزم باشد. در این مدت که نبودم:

- هفت روز هفته و هر روز بمدت ۱۶ ساعت کار کردم و نهضت ادامه دارد! ما فقط قهوه می فروشیم این حال و روزمان است وای به حال آنهایی که هواپیما می فروشند!

- فیلم زیبای " مینای شهر خاموش" را برای صدمین بار دیدم. جداً هر بار که این فیلم را می بینم بیش از بار قبل لذت میبرم از بازی چشمگیر دوست عزیز و نازنینم"شهباز نوشیر" و صد البته  "عزت الله انتظامی" که مثل همیشه خوش می درخشد...ضمن این که این فیلم را خیلی دوست دارم خیلی هم حرص میخورم از ترتیب اسامی بازیگران و عکس روی جلد دی وی دی.

معمولاً در فیلمهای امریکایی و غیره اسامی بازیگران را بر اساس نقشی که در فیلم دارند می نویسند( در مواردی هم ممکن است به ترتیب الفبا باشد) مثلاً اگر در فیلمی "ال پاچینو" که خدای بازیگری است و محبوب القلوب نقشی کوچک و حاشیه ای داشته باشد اسمش در ردیف اول و دوم نمی آید و روی جلد هم عکس او را نمی اندازند.

بعد می بینیم در "مینای شهر خاموش" که همه ی داستان حول مسافرت دکتر پارسا( شهباز نوشیر) به ایران و خاطرات او دور میزند و در واقع کاراکتر اصلی فیلم اوست...اسمش در ردیف چهارم آمده و عکسی هم از او روی جلد دی وی دی نیست ولی در عوض "مهران رجبی" که تمام طول بازی اش هفت هشت دقیقه بیشتر نیست عکسش در کنار عزت الله انتظامی است.

عجالتاً عرض کنم که این غرولند من هیچ ربطی یه کارگردانی ِ خوب "امیر شهاب رضویان" ندارد. حرفم با کسانی است که دست اندرکار تهیه و توزیع دی وی دی هستند.

- کتاب بسیار جذاب " آسیه در میان دو دنیا" نوشته ی خانم "شهرنوش پارسی پور" را دو بار پشت سر هم خواندم. خواندن این کتاب فوق العاده را به همه ی علاقمندان کتاب توصیه می کنم.

- در این مدت از راس(!) کامپیوتر هم رد نشدم و به هیچ وبلاگی حتی وبلاگ خودم سر نزدم....پس لطفاً گله نکنید. سر فرصت خدمتتان خواهم رسید!

پی نوشت: آقا بخدا به این سوی چراغ ما با این خانم هیچ مراوداتی نداریم ببینید برداشته چی خوانده...غلط نکنم وبلاگ منو میخونه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:10 توسط خاتون |

My dear friends, hello

Just to let you know, I'm fine but unbelievably busy at work which I love.

As we get closer to the new year, my heart goes out for Iran, all of you my friends and of course my beloved Jon-e Jonaan.

I'll be back soon, I promise.

Love, Khatoon

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 5:56 توسط خاتون |