تبليغاتX
خاتون نامه

امروز صبح آمیرزا زنگ زد و بعد ِ کلی حال و احوال گفت که با عجله از شرکت زده بیرون و رفته بانک ولی خورده به در ِ بسته!

- ای خدا بره گیجت مرد! چطور تو نمیدونستی که امروز تعطیله.... عااااشق! مگر گلدان تو سرت خورده که روز شهدا را که مهمترین تعطیل فدرالی است یادت بره....اصن بگو ببینم شماها مگه چیزی به اسم تقویم ندارین رو میز کار ِ تون که تعطیلات را نشون میده؟

خب حالا تقویم را یادت رفت نگاه کنی مگه تو هر روز نمیری بانک؟ همیشه اینجور مواقع حداقل از ده روز قبلش روی شیشه ی بانک که شماها بهش میگین شووشه! یک کاغذ به چه گنده ای میزنن که فلان روز بانک بسته است...من فکر کردم من گیجم نگو از من گیج تر توئی! تازشم مگه تو دیروز نرفتی بانک؟ چرا و مرض! پس چطور دیروز ندیدیش خاطر خواه!؟ 

اما خوش به حالتون! ای کاش من هم در آن مملکت در پیت زندگی می کردم و امروز خَرّه خورده بود به در هر چی بانکه! والله بخدا....یه روز هم یه روزه که طلبکارا چکهای بی محلی را که بهشون دادم نبرن به حساب بذارن!

.

.

.

خاتون خانم همینجور که داره با خان داداش داد و بیداد میکنه یهو نگاش به ساعت میفته و می بینه که از ۹ گذشته و باید بدوه بره بانک. سریع خداحافظی و بپر تو ماشین و د برو که رفتی.

تخت گاز میره و می بینه که پارکینگ بانک خیلی خلوته، خوشحال میشه که امروز خیلی معطلی نداره اونجا، از ماشین پیاده میشه و مثل قرقی میره و .....گرومب! با سر میخوره به در ِ بسته!!!

روی شووشه ی بانک به چه گندگی زده اند

We will be closed on November 10, 2009 to obsreve the Vetern's day 

تازه یادش میاد که از ده روز پیش تا حالا هر روز که اومده بانک اینو همینجا دیده بوده است!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:31 توسط خاتون |

ما هفته ای یک بار بعد از ساعت پنج که همه بچه ها میرفتند، جلسه داشتیم و راجع به تمام مسائل مربوط به مهد صحبت می کردیم. از همون اول کار به ما گفته بودند که همه چیز در اینجا محرمانه است و کوچکترین اطلاعاتی راجع به بچه ها یا والدین شون یا کلاً هر چیز دیگه ای "مطلقاً" از در این مهد کودک نباید بیرون بره.

یعنی حتی نباید تعریف خوبی ِ یک بچه ای را هم فرضاً برای یه نفر دیگه بکنیم ولو این که اسمی هم از اون بچه نبریم( الان اگر اینا را بخونن منو اعدام میکنند)! به بچه ها نباید کادو می دادیم بوسشون و لوسشون نباید می کردیم البته همینجوری بغلشون می کردیم( هاگ) و اشکالی نداشت ولی تف مالی! ممنوع بود و....خیلی چیزای دیگه که الان در حوصله ی این پست نیست!

فکر می کنم اون عشق صمیمانه و آتشین الکس و حرف شنویش از من جرقه اش از روزی زده شد که در همون اوایل یه روز که این شازده از در اومد دیدم بقول فارست گامپ: فور نو پارتیکلر ریزن! خیلی توو خودشه و ساااکت رفت یه گوشه نشست. 

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان.....صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

از وجناتش معلوم بود که همین الان یا دو ثانیه دیگه است که برخیزد و بگشاید این بند دل جوشان را! از کنارش رد شدم و بدون این که نگاهش کنم یه جوری که یعنی دارم با خودم حرف میزنم و تو جوجه را ندیده ام گفتم چوچوچوچو....چوچوچوچو.....

آقا اون بخت النصر! یک دفعه ندوید و پاهام را نچسبید و "تیچر کیس تیچر کیس" گویان پسر خاله نشد! نشستم رو زمین که فوری پرید تو بغلم و مرتیکه! محرم و نامحرمم که حالیش نبود مرا نبوس.... پس کِی ببوس!

دستشو گرفتم و بردمش توی اتاقی که اون قطاره بود که بخاطر یکسری تغییر دکوراسیون روی زمین گذاشته بودیمش. اون قطار عشق اول و آخر الکس بود البته بعد از من! 

پرانتز: ما حق نداشتیم بین بچه ها فرق بذاریم و به یکی بیشتر از بقیه توجه نشون بدیم ولی مواردی بودند مثل الکس و اون دوتای دیگه....که اگر این سه تا را یه جورایی کنترل نمی کردیم کل اون ساختمون را رو سرمون خراب می کردند! برای همین بود که مدیرمون و حتی رئیس موسسه دست منو باز گذاشته بودند در تعلیم و تربیت این نونهال!

باری....رفتیم توی اتاق و فوری روی شکم و چسبیده به ریل دراز کشید و من قطار را راه انداختم.....ای خداا که این بچه چه حالی شد از این چوچوچوچو....

من هرگز نمیتونم اون حالت الکس را اونجور که دیدم و حس کردم بیان کنم ولی یکی از زیباترین صحنه هایی بود که به عمرم دیدم. صورتش یکدفعه چنان پر خنده شد که انگار تمام شادی دنیا را بهش هدیه کرده باشی و چشماش....اون چشمای درشت و سیاهش چنان برقی می زد که انگار تمام روشنایی دنیا از همین چشمهاست....

یکی از دوستام بهم رسوند که پاشو الکس را بیار موقع تو حیاط رفتنه. یواشکی بهش گفتم همین کارا را می کنید که بچه ها لجباز و عصبانی میشن دیگه....من اگر اینو الان از تو این حالی که داره بیارم بیرون سر و کارمون با کرام والکاتبین میفته و تا ابد به خونم تشنه میشه و دیگه بهم اعتماد نمیکنه. همکارم قبول کرد و رفت.

نزدیک به یکساعت فقط الکس بود و چوچوچوچوش! من نه باهاش حرف میزدم که بچه ام تمرکز حواسش را از دست بده و نه مستقیم نگاش میکردم....نمیدونم تصورش برام سخت بود خودم را جای اون بذارم چون زمان ما که اصلاً قاطر هم اختراع نشده بود چه برسه به قطار! ولی اگر بگم شکوه خلقت و معجزه ی آفرینش را اون روز و در اون چهره ی معصوم و زیبا دیدم از من قبول کنید! 

 

تا شما اینارو بخونید من میرم از بالای سرسره میارمش پایین!

شاد و سربلند باشید 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:12 توسط خاتون |

بله عرض می کردم که کلاسم با کریس به خوبی و خوشی تمام شد و می بایست به مدت صد ساعت در یک مهد کودک کارآموزی می کردم. این صد ساعت تجربه عملی، بخشی از درس بود و اگر مدیر مهد گزارش خوبی از کار من میداد اون گزارش بیست در صد نمره فاینال را شامل میشد.

خلاصه اش کنم که وقتی دوره کارآموزیم رو به اتمام بود مدیر همون مهد بهم پیشنهاد کار داد، چون اونا شدیداً با کمبود نیرو مواجه بودند و من هم که شدیداً عاشق بچه ها....قبول کردم.

این مهد وابسته به یک موسسه بزرگ و غیر انتفاعی بود و والدین که عمدتاً درآمد کمی داشتند هیچ پولی نمی دادند. یک ساختمان یک طبقه نوساز که سه تا اتاق خیلی بزرگ و روشن داشت با آشپزخونه و چندین و چند گلاب به روتون های کوچولو و یک حیاط دلباز و قشنگ با یکسری وسایل بازی.

توی یکی از اتاقها در کنار سایر وسایل بازی یک میز خیلی بزرگ و کوتاهی بود که روی اون یک ریل قطار بود و قطاری که با ریموت کنترل کار می کرد از توی یک تونل طولانی رد میشد، چراغهاش خاموش روشن میشد، بوق میزد و عین یک ایستگاه قطار واقعی بود. بچه ها بلا استثنا عاشق و شیفته اش بودند و ما نوبتی اون ریموت را بهشون میدادیم که دعواشون نشه.(قطار را بخاطر بسپارید که بعداً به کار میاد)!

در این مهد کودک ۳۶ شاگرد دختر و پسر از سن سه تا پنج ساله داشتیم که ۳۳ تاشون به یکطرف و امان از سه تا از پسرها....باز اون دو تای دیگه به یکطرف و فغان از یکی از بچه های سه ساله که Alex  نام داشت، به یکطرف!

پدر و مادر الکس مکزیکی بودند و واضحه که این بچه فقط اسپانیایی حرف میزد. ببخشید الکس حرف نمیزد تمام مدت نعره میزد و یه چیزهایی به اسپانیایی بلغور می کرد که حتی برای همکاران اسپانیش زبانم هم نامفهوم بود.

بچه ها ساعت ۱۲ ناهار می خوردند و بعدش بمدت یکساعت باید چرتکی می زدند....و ای خدااا از خوابوندن و رام کردن این وروجک که بزودی شد تخصص من!

به محض این که ساعت خواب اعلام میشد و تشکچه های کوچولوشون را روی زمین کنار هم میذاشتیم الکس شروع میکرد به جیغ زدن و لگد پرت کردن و گریه زاری و خودکُشون که معنی ش این بود نمیخوابم بخوابم....ناگفته نماند که وقتی خیلی عصبانی میشد گاز هم می گرفت.

من و همکارام به فاصله، مابین بچه ها روی زمین می نشستیم تا به خواب ناز فرو برن و تا بیدار بشن از کنارشون جم نمی خوردیم و چون در این ساعت نمیشد حرف بزنیم من همیشه کتاب با خودم می بردم، یادش بخیر! دائی جان ناپلئون را برای سومین بار اونجا خوندم و خدا میدونه چه پیچ و تابی میخوردم که صدای خنده ام بلند نشه.

باری....از الکس می گفتم که وقتی همکارام دیدن من هیچ جوری از کوره درنمیرم و صبرم عطا کن(!) زیادی دارم، خوابوندنش را سپردن به من.

عجیب بود که از همون روزهای اول هم الکس با من بد قلقی نکرد و بزودی شد کفتر جَلدَم! موقع خوابیدن حتمن ِ حتمن باید کنارش می نشستم، دو تا از انگشتهام را محکم توی دستش می گرفت و با تیچر تیچر گفتنهاش بهم حالی میکرد که موهاشو نوازش کنم.

یک موهایی هم داشت با فر های درشت و عین شبق! اینقدر دست تو موهاش می کشیدم تا خوابش میبرد و وای به این که غفلتاً دستم از تو دستش بیرون می آمد، یهو از هفت دل خواب با وحشت تمام می پرید و آماده بود قشرق راه بندازه ولی تا می دید هنوز کنارش هستم به ثانیه ای حالتش عوض می شد و با یک نگاه حاکی از قدردانی و اطمینان خاطر، حالا از هر دست دو تا انگشت را می گرفت و دوباره در جهنم بسته می شد!

من همه بچه ها را واقعاً از صمیم جان دوست داشتم ولی الکس یه چیز دیگه ای بود. نمیدونم از این که باعث تغییر رفتاری در او شده بودم این احساس خاص را بهش داشتم یا شایدم بخاطر عشق زلالی که تو چشماش نسبت به من موج میزد، علتش هر چه بود دلم میخواست این پدر سوخته را درسته بخورمش!

یک روز که حالم خوب نبود زنگ زدم که امروز نمیتونم بیام، مدیرمون تا اینو شنید با لحنی درمانده گفت اوه مای گاد! الکس را چه کارش کنیم؟! اینو که گفت دیدم راس میگه بیچاره! الان این پسر خون راه میندازه. هیچی دیگه کارم درآمده بود و در مملکت شیطان بزرگ شده بودم رام کننده ی آن شیطان کوچک!

ادامه دارد....

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:16 توسط خاتون |

از تمام شما دوستان عزیزم که جویای حال من بوده و اینشالله هنوزم هستید! نهایت سپاس را دارم.

از اونهایی که با دسته گل، یک شاخه گل، قلب، بوسه، سوپ، پرتقال داراب و لیمو شیرین جهرم، شعر، غزل، رباعی، نیم بیتی، تک بیتی، دو بیتی، سه بیتی، خوشمزگی، لطف و مهربانی به عیادتم آمدند بی نهایت ممنونم! باور کنید که حالم بعد از خوندن کامنتهای خالصانه شماها بمراتب بهتر شد.

و اما بعد: آمیرزای عزیزم همان قشم قشم خودمان امروز صبح زنگ زد که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا....گفتم بهترم و از صب تا حالا دلم میخواد یه پست در مورد مهد کودک بنویسم ولی الان اصلاً حال و حوصله ش را ندارم و مانده ام بر سر دوراهی، شما بگوئید چه کنم؟!

گفت خب یکی از اونایی که تو آب نمک خوابوندی را از اون پشت در بیار و هواش کن!

گفتم آخه اونا همه ش از همین شعر و ترانه های انگلیسیه و نه که ملت من! خسته بشن.

با خباثت تمام خندید و گفت: والله چی بگم آبجی! من که شخصند! هیشوقت پستهای ترا نمیخونم در نتیجه برام فرقی نمیکنه که در مورد چی بنویسی!
 
 
پی نوشت: گفتم منو تشویق نکنید جنبه اش را ندارم، نگفتم؟! اگر بهتون ثابت نشده پس تشریف ببرید در " ادامه مطلب"!
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:3 توسط خاتون |

هوا که سرد شده هیچی، روزها هم کوتاه شده اونم مهم نیست، کار و کاسبی کساد را هم میگیم فدای سر شماها، ساعتها را هم یکساعت عقب کشیدند اونم جهنم، هر شب خواب طلبکارا دیدن را هم بی خیال، این که سخت مریض شده ام را که دیگه نمیشه بگی هیچی!

کتایون جان چند وقت پیش هشدار داده بود که این ویروس جدید خیلی ناقلاست و از هر راهی منتقل میشه حتی از طریق کیبرد و وبلاگ و کامنتدونی.... دیدید شد!

 

التماس نامه:

- خداوندا! یک خواب طووووولانی و بی دلهره به ما عطا بفرما!

- بارالها! ما که میدونیم توانش را داری پس چرا این مغز ما را شیفتی نمی کنی؟! 

- پروردگارا! ما خودمان فیلم زیاد دیده ایم و لازم نیست شما زحمت بکشید و نامه اعمال ما را مثل فیلم های هندی که تمامی ندارند هر شب جلو چشم ما بگیری و ما را بیشتر دیپرس کنید!

- خالقا! اگر جای ایران و مکزیک را با هم عوض کنی آیا نظم خلقتت به هم می خورَد؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:25 توسط خاتون |

 
Speak softly love and hold me warm against your heart
 
نرم و لطیف با من حرف بزن عشق من، مرا گرم در آغوش بگیر چسبیده به قلبت 
 
 
I feel your words, the tender trembling moments start
 
من حرفهای ترا حس می کنم، لحظات لرزش های خفیف و لطیف شروع میشه
 
 
We're in a world, our very own
 
ما در یک دنیا هستیم، دنیای خود ِ خودمان 
 
 
Sharing a love that only few have ever known
 
عشقی را با هم شریک هستیم که فقط تعداد کمی این نوع عشق را می شناسند
 
 
Wine-colored days warmed by the sun
 
روزهایی به رنگ شراب گرم شده با آفتاب 
 
 
Deep velvet nights when we are one
 
شبهای مخملی ِ قابل تعمق وقتی که ما یکی می شویم 
 
 
Speak softly, love so no one hears us but the sky
 
عشق من طوری نرم و لطیف حرف بزن که هیچکس بجز آسمان(خدا) صدای ما را نشنود
 
 
The vows of love we make will live until we die
 
عهد و پیمانی که ما در عشق با هم می بندیم تا زمانی که بمیریم، زنده خواهد بود
 
 
My life is yours and all because
 
زندگی من مال توست و همه اینها بخاطر اینه که
 
 
you came into my world with love so softly love
 
تو وارد دنیای من شدی با عشق، عشقی اینچنین لطیف 
 
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:19 توسط خاتون |

هر چه فریاد دارید بر سر مهری بکشید! یه امشب را میخواستم روزه ی پستی! بگیرما مگه مهری گذاشت! بچه م خواسته راجع به هالووین بنویسم....چکار کنم؟ دلشو بشکنم؟!

Halloween از Holy به معنای مقدس و Evening غروب می آید، به معنای غروب یا شامگاه مقدس.

رنگهای سیاه و نارنجی عمده رنگهای این مراسم هستند سیاه برای تاریکی شب و نارنجی هم که رنگ  آتش است و شاید هم چون رنگ کدو حلوایی است که در این روز استفاده زیادی دارد.

هدف از این مراسم که با پوشیدن لباسهای ترسناک و یا به شکل و شمایل روح و اسکلت در آمدن همراه است، راندن ارواح خبیث است که در قدیم اعتقاد داشتند محیط انسانی را احاطه کرده و خلاصه از این جور خرافات.

 

- صبح رفتم بانک دیدم رئیس بانک شده دزد دریایی و چشم بند زده و یه دندون طلا گذاشته با شلوار راه راه و خلاصه تیپ خود ِ دزد دریایی! بهش گفتم برو دم گاو صندوقا وایس تا یه عکس ازت بگیرم، برای رزومه ت خوبه!

معاونش دلقک شده بود با گذاشتن کلاه گیسی ژولیده و رنگی که مخصوص دلقکهاست و لباسی گشاد و رنگارنگ با یک توپ قرمز گنده روی دماغش.

خلاصه این که هر کسی هر جوری که دوست داشته خودش را آراسته بود. از صبح هم هر چی مشتری میامد کافی شاپ یا خلبان بود یا پلیس یا یونیفرم زندانی ها تنش بود یا دراکولا که از لب و لوچه اش خون میریخت با دو تا دندون نیش ِ بلند و....

غروب روز هالووین بچه ها به همراه بزرگترا و جوونا و نو جوونا هم مستقل شروع می کنند به رفتن در خونه ها برای جمع کردن شکلات مُکلات. بعضیا خونه هاشونو دکور می کنند یا بیرون یا توو یا هر دو.

یه بار با دوستام رفتیم در یه خونه ای که خیلی جالب و ترسناک درستش کرده بودند. روی چمن جلو خونه یه تابوت بود که مثلا تووش مُرده گذاشته بودند و دست این مُردهه از لای تابوت مونده بیرون....

فک میکردی خب این که ترسی نداره و کنجکاو میشدی که بهش دست بزنی که یهو در تابوت بسته میشد و دستت می موند لای در تابوت!! ( البته بلافاصله در باز میشد ولی همون یک ثانیه قلبت از کار می افتاد)! 

دور تا دور چمن این خونه را سنگ قبر کار گذاشته بودند( این وسایل همه پلاستیکی و سبک هستند ولی از دور که نگاهشون میکنی خیلی واقعی به نظر میاد). روی سنگ قبرها هر کدوم یه نوشته ی بانمکی داشت: جرج کشته شده در درگیری های دریایی. توماس تیکه پاره شده به دست مادر زنش! و....

یه کمی اونورتر روی چمن یه جسد دمر افتاده بود که یک چاقوی گنده و خونی تا دسته توی پشتش فرو رفته بود. این جسد! که خیلی طبیعی به نظر می رسید از پارچه و پنبه درست شده بود.

کنار این سنگ قبرها یک چوبه ی دار کوچولو بود با یک نعشی که اون بالا تکون میخورد و دست معدوم از این سطلهایی بود که بچه ها برای جمع کردن شکلات دستشون می گیرند و کنار اون چوبه دار یک تابلوی شکسته ای بود که با خطی زشت ولی قابل خوندن نوشته بود: هشدار! این عاقبت کسی است که بیاد در خونه ی ما برای Candy!

تمام نمای خارجی خونه را تار عنکبوتهای گنده کشیده بودند و از همه بامزه تر در خونه بود که تماماً زنگ زده بود و به نظر میامد این در یک قرنه که باز نشده!

زنگ که میزدی یهو یک صدای یوو ها هاهایی از تو خونه بلند میشد و در با صدای قیژژژژژژ باز میشد! ولی کسی را نمیدیدی. کنجکاو میشدی و درو با دست یواش هل میدادی یهو یک نفر دستتو محکم می گرفت و می کشیدت توی خونه و باز اون خنده های شیطانی که از استریوی خونه تا هف خونه اونورتر می رفت. 

ولی ترو که می کشیدن توو درو نمی بستن ها....میخواستن همه چیز از بیرون هم دیده بشه و این کارو مطلقا با بچه های کوچیک نمی کردن این خوشمزه بازیها مال ما نوجوونا(!) بود.

حالا از پشت در بیرون می آمد شیطان و عزرائیل و دراکولا و اسکلت و جادوگر و روح و....خلاصه هر چیزی که زهره ات را بالا می آورد! یک فضای مه آلود مثلا قبرستون در شب که با نورپردازی خیلی قشنگی همراه بود.... همه خونه تاریک بود و  چراغهای کم سوئی با نور قرمز یا سبز تیره یا ...اینور اونور روشن خاموش میشد و همین بیشتر محیط را رعب آور می کرد.

موزیک بلند و ترسناک خنده های شیطانی و صدای سرسام آور سنج همه با هم اوج می گرفت بعد یهو ....همه چی قطع میشد و فقط نواختن ریز و مداوم طبل بود....

حالا هنوز دستت توی دست اون عزرائیله بود که می دیدی چند نفر مثلا از قبایل آدمخوربا همون سر و شکل و استخوون روی کله شون میریختن دورت و شروع می کردند به رقص و هلهله که یعنی الانه که یه لقمه خامت بکنیم خوراک شامت بکنیم!

 

به هر حال این در خونه رفتنها که تموم میشه و بچه ها مصرف یکی دو سال شکلات آب نبات را جمع می کنند تازه پارتی ها شروع میشه. تا صبح می زنند و می رقصند و می خورند و می کِشند و این آفیسرهای بیچاره هم تا صبح توی خیابونا کشیک میدن تا بل که مست و ملنگارو ارشاد کنند.

 

و این بود موضوع انشای ما در مورد هالووین

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:52 توسط خاتون |

امشب هالووین است و هر چی که دور و بر خونه ها شلوغ و پر رفت و آمده، بجاش کاسبی کساااد. برای همین یه وقت دیدید دیپرس شدم و شیش هفت تا پست همین امشب نوشتما!

در حاشیه هالووین: همین پیش پای شما یکی از مشتری ها که صورتش را به شکل خیلی ترسناکی نقاشی کرده بود، اومد توی کافی شاپ و پرسید پس کاستووم تو کو؟ گفتم من چه احتیاجی به کاستووم دارم وقتی خدا طبیعی شو بهم داده! 

-------

خب حالا برگردیم به کلاس کریس و این که هر چه بیشتر از درس می گذشت، کمتر می فهمیدم اما شیفته ی مرام خوب خودش شده بودم. اوایل خیلی سختم بود برم توی آفیس ش و باهاش حرف بزنم فکر می کردم حالا میگه بیا، یه چاق سلامتی باهاش کردم فوری دختر خاله شد!

می دیدم بچه ها همه میرن پیشش ولی فکر می کردم خب لابد اینا کارهای خیلی مهم دارند و یا اشکالات درسی....غافل از این که خیلی هاشون میرفتن برای مسائل شخصی و غیر درسی.

یک روز به من گفت چرا نمیای تو آفیس م؟ گفتم نمیخوام مزاحمتون بشم. گفت نه این حرفا نیست امروز حتماً بعد از کلاس بیا. رفتم و تا نشستم گفت یک نگرانی عمیقی توی چشمات می بینم چیزی هست که بتونی به من بگی؟

اگر مشکلی داری و چنانچه دلت میخواد با من در میون بذاری، راحت باش. حتی اگر من نتونم کمکی در اون زمینه خاص بهت بکنم حداقلش اینه که با یکی حرف زده ای و سبک شده ای و باید بهت اطمینان خاطر بدم که تحت هیچ شرایطی یک کلمه از حرفهایی که اینجا گفته مبشه، از این اتاق بیرون نمیره!

لحن حرف زدنش خیلی صمیمانه بود و انگار که صد ساله منو می شناسه، من اما باز می ترسیدم که همه اینها کلک باشه و حالا کلک هم که نباشه، آمدیم و یه وقت حاجی اومد دم در کلاس و اینم مجبور شد همه چیز را بهش بگه. سالها طول کشید تا بفهمم که گنده تر از حاجی ش هم جرات چنین کاری را نداره و اصلاً این کار غیر قانونیه.

فقط بهش جریان ثبت نام را گفتم و این که حاجی چی بهم گفته و من محض روو کم کنی اونم که شده دلم میخواد این کلاسها را با نمره خوب تموم کنم.

بعضی حرفها یک عمر در ذهن آدم می مانند و حرفی که کریس اون روز به من زد از اون دست است که گفت:" ببین، هیچوقت تو زندگیت کاری را از لج کسی نکن. هر کاری و برنامه ای هرچقدر کوچیک و یا حتی به زعم دیگران مضحک هم باشه، برای خود اون شخص مهمه و حتماً هدفی پشتش خوابیده. تو بخاطر رسیدن به اون هدف، باید اون کارو دنبال بکنی نه برای این که یکیو خیط کنی و یا چیزی را بهش ثابت کنی.

علت این که من میگم بمون اینه که تو حالا حالا وقت برای حذف کردن داری و از طرفی مطمئنم تو میتونی با نمره خوب اینها را تمام کنی. اگر هم نشد که نشد. خودت را که نباید بکُشی چون یه روزی یه حرفی زده ای. نگاه هم نکن به این بچه ها که مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند، خوندن این کتابها همونقدر که برای تو مشکله واسه اونا هم هست چون زبان این کتابها، زبانی مشکلی است با این تفاوت که چون زبان انگلیسی برای تو زبان دومه تو بیشتر از اونها تلاش می کنی".

یعنی من انتظار داشتم کریس بگه آخه جوجه! تو که حرف یومیه ات را هم بلد نیستی بیخود کردی کلاس به این سنگینی را برداشتی و شوهرت حق داشته و....ولی نه! اینها اینطور حرف نمی زنند. روش اینها بارک الله مست کردن است!  

خلاصه می کنم....موندم ولی با این فکر که دو هفته مونده به آخر ترم میرم و کلاسها را دراپ می کنم. تا اون زمان برسه با کمکهای بیدریغ و خالصانه ی گیلبرت و راهنمایی های موثر و دلسوزانه ی کریس درک مطالب بمراتب برام آسونتر شده بود....

کار به جایی رسید که اون دو هفته ی کذایی که رسید دیگه به حذف کردن که فکر نمی کردم هیچ، شب و روز بلانسبت خرخونی میکردم.....حالا اگر بگم + A گرفتم بقول نگین: ریا میشه؟!

 

ادامه هم ندارد!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:43 توسط خاتون |

شما را از دفتر کریس Chris به کلاس انگلیسیم میبرم. ربطش هم اینه که چون این کلاسها را به موازات همدیگه داشتم شاید اگر معلم فوق العاده مهربان و فهمیده ی انگلیسیم و تشویقهای او نبود به حرف کریس گوش نمی دادم و کلاسهاشو درجا حذف می کردم.

در کلاس انگلیسی که اون معلم را هم به اسم کوچکش؛ Gilbert گیلبرت؛ صدا می کردیم به اونصورت ترس و دلهره ای نداشتم چون همه دور وبریهام مثل خودم اومده بودند ای بی سی دی یاد بگیرن!

گیلبرت که الهی عمر به کمال بکنه یکی از بهترین انسانهایی است که به عمرم دیده ام. روز اول کلاس خودش را اینطوری معرفی کرد:

"من گیلبرت گونزالس هستم که متاسفانه هیچ نسبتی با speedy Gonzales ندارم( اشاره به کارتون معروف اسپیدی گونزالس)! شصت و دو ساله هستم. همسر زیبایی به نام آیلین دارم که معلم مدرسه ابتدایی است و منو میکُشه اگه بدونه که به شماها گفتم پنجاه و هشت سالشه!

آیلین و من، سوم همین ژانویه سی و نهمین سالگرد ازدواجمان را جشن خواهیم گرفت. ما دو تا پسر داریم؛ جوزف 36 ساله است و کارشناس ارتش که در حال حاضر به اتفاق همسر و دو دختر نازشان در ژاپن زندگی می کنند و دیگری جاستِن ِ 32 ساله است که شرکتی خصوصی دارد و با همسرش در نیویورک هستند".

پرانتز: اینو برای همیشه یادم میماند که این استاد عزیز و نازنین نه تنها در مورد همسرش که بقول خودش هنوز مثل روز اول عاشقش بود، که در هر مورد دیگری هم اول اسم اون طرف را می گفت و بعد خودش را. آیلین اند آی....مای سان اند آی....مای فریند اند آی. بی زحمت پرانتز را ببندید!

ما خونه بزرگی داریم در.....( محرمانه است، به شماها که نمیتونم بگم- نویسنده!) رسم ما بر این است که هر سال همه کسانی را که در حال حاضر و یا در سالهای قبل افتخار آشنایی باهاشون را داشتیم( حواستون هست؟ نمیگه شاگردام)! را دعوت می کنیم خونه مون.

برای این که به همه خوش بگذره و همه راحت باشند هر کس هر غذایی که دوست داره به اندازه ی خودش و نه یک ایل! درست میکنه و میاره، اگر هم نتونست مهم نیست به اندازه ی کافی خوردنی خواهیم داشت. اگر دوست و فامیل هم دارید و میخواهید با خودتون بیارید که چه بهتر! اگر کسی سازی بلده بزنه، لطفاً سازش را هم بیاره که مهمونی بدون موزیک چندان لطفی نداره".

 

باری....من تنها ایرانی کلاس بودم و سایر بچه ها همه مکزیکی و گیلبرت هم اسپانیایی را فوول می دانست. یه موقع که یه چیزی را صد دفعه می گفت و بچه ها هنوز نمی فهمیدن، بهش اصرار میکردن که حالا همینو به اسپانیایی برامون بگو. سرخ و سفید می شد و با یک حجب و حیای دلنشینی می گفت نه! این ظلم به خاتون میشه چون shame on me (باعث شرمندگی من)  من که فارسی بلد نیستم که برای اون هم توضیح بدم.

ای خدااااا که این حرفش منو می کُشت! به جای این که بگه خب خاتون که اسپانیایی نمیدونه، خودش را سرزنش میکنه که چرا فارسی بلد نیست. 

طی سالها و برخورد بیشتری که با اجتماع داشتم دیدم اینها اصولاً اینطوری هستند، هر چقدر که خون ما با سرزنش و سرکوفت و تحقیر از هر نوعش آمیخته شده برعکسش اینان که همیشه نکات مثبتی را که یه نفر داره بزرگ می کنند، طعنه کنایه زدن را یاد نگرفته اند و انگار جز تشویق، زبان دیگه ای بلد نیستن.

 

پی نوشت: برای این که سوء تعبیری برای کسی پیش نیاد و خدای نکرده به کسی برنخوره از خودم مثال میزنم که اگر همین الان به مادرم بگم خیلی دلم میخواد بیام ایران ولی کلی قرض و بدهی دارم و نمیتونم....

حاج خانم کتاب تاریخش! را میاره و از صفحه ی اول ِ اولش شروع میکنه برام خوندن: تو اصلن عاقبت اندیش نبودی از همون بچگی ت!

یادته کلاس اول که بودی( اول دبستان را میگه! هزاااار سال پیش)! یه روز همه مداد و مداد پاک کن هات را داده بودی به اون دختره چش سفید ِ عصمت خانم! اون ورپریده الان خانم دکتر شده واسه خودش و همون بهتر که نیستی ببینی چه غروری و چه برو بیایی داره!

مگه نبود که خانم جواهری، معلم کلاس چهارمت( چارم ابتدایی را میگه)! به بابات گفته بود این خاتون آخرش هیچی نمیشه! از بس سرش به داستان خوندن زیر میز گرمه! 

فکر کردی مش غلامعلی خدا بیامرز، مستخدم مدرسه تون به من نمی گفت که خاتون زنگای تفریح هر چی(!) پول داره خرج این و اون میکنه! حالا بیا برو ببین همون دوستای جون جونیت چه خونه زندگیایی دارن!

یادته عموت که از مکه اومده بود( اوووو پونصد سال پیشو میگه)! یه کاره رفتی تو آشپزخونه و اونهمه ظرف را دست تنها شستی و بعد اونا برای عروسی تو، عین غریبه ها گذاشتن همون دقه ی آخر اومدن و اول از همه هم رفتن!

از بس اون زن عموت جون عزیزه و میمیره اگه یه استکان آب بزنه! خجالت که نمی کشن ده نفر بلند شدن اومدن عروسی، بعد کادو چی دادن؟ یه دست پارچ و لیوان ِ خوار ِ زار!( سرویس آبخوری کریستال اصل آلمانی را میگه خوار زار)!

حکایت ازدواجته که هر چی بهت گفتم زن این یارو نشو به خرجت نرفت؟ دیدی باباش سر عقد چه کادوی ناچیزی بهت داد؟ ( یک سکه تمام را میگه ناچیز)! من همون موقع نگفتم اینا آدم نیستند؟! نگفتم آدم باید گله را بخواد نه کَله؟! نه گفتم یا نگفتم؟!( اینارو حالا میگه، اونموقع نمی گفت)! 

حالا نمیخوام ناراحتت کنم ولی آخه آدم دلش میسوزه....یادته اون سفر اولی که اومدی و اووون همه( چار تا را میگه اووون همه)! سر و سوغات آوردی واسه خاله خانباجیا( بچه های خودش را که بر حسب اتفاق! خواهر برادرای من باشند میگه خاله خانباجی)!

چقد بهت گفتم مادر، اینهمه بریز و بپاش نکن و فکر دو روز دیگه ات هم باش!( حالا نگفته هاااا ولی خب کی حوصله جر و بحث داره پشت تلفن)!

 

مهری جان شرمنده! ولی باز هم ادامه دارد....

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:9 توسط خاتون |

ده دوازده سال پیش در یک مهد کودک کار می کردم....نه بذارید یه کم "ریوایند" کنم به گذشته و این که اصلن چی شد سر از مهد در آوردم!

کلاس و مدرسه رفتن در امریکا خیلی جذاب و دوست داشتنی است. از خودشون بپرسی متنفرند ولی برای ما که با سیستم آموزشی ایران درس خونده ایم و ترس از معلم و دلهره ی پای تخته رفتن و هزار صفحه کتاب را حاضر کردن و....کابوس های شب امتحان را تجربه کرده ایم، مدرسه رفتن در اینجا عین سیزده بدر است! 

باری....تازه اومده بودم امریکا و رفته بودم در کلاس انگلیسی ثبت نام کنم که چشمم خورد به آگهی روی دیوار که جدول کلاسهای روانشناسی را نوشته بود، یهو جوگیر شدم و انگار که نقل و نبات خیرات می کنند در اون کلاسها هم ثبت نام کردم.

خوشحال و خندون اومدم خونه و به حاجی گفتم 12 واحد هم روانشناسی برداشتم که 4 واحدش روانشناسی کودک و بقیه اش عمومی است یک نگاه تمسخر آمیزی بهم کرد و گفت چه خوش اشتها! تو اگر انگلیسی ها را پاس کنی شاهکار کردی....

خیلی تو ذوقم خورد ولی یک دفعه غیرتی شدم و گفتم حالا می بینیم!

روزی که رفتم سر کلاس، هنوز نیمساعت هم نگذشته بود که فکر کردم حاجی این یکی را درست گفته بود و این کلاس در حد قد و قواره ی من نیست.

استادمان یک مرد سیاه پوست، بسیار خوش رو و مهربانی بود که مرده شور خوش روییش را ببره! درس پیشکشش، با من حال و احوالپرسی میکرد من نمی فهمیدم چی میگه!

سیاه پوستها نه تنها خیلی تند حرف می زنند که لهجه ی خاص خودشان را هم دارند و اگر گوش به گویش آنها آشنا نباشه فهمیدنشان خیلی سخته. 

با این حال جلسه اول به خیر و خوشی گذشت، معارفه بود و من خوبم تو چطوری و اینا. جلسه بعد همینجور که وررررررررررر حرف میزد گفت از فصل اول تا سوم را بخونید و سوالاتتان را یادداشت کنید که در موردش بحث کنیم.

اومدم خونه و اون کتاب شونصد صفحه ای را که باز کردم چشمام سیاهی رفت! بخدا اگر بخوام اغراق کنم بجز is, and, she, he, child, mother هیچ چیز دیگه شو نمی فهمیدم. باز خودم را نباختم! کتاب را بستم و گفتم سر کلاس اگر منو صدا کرد و گفت سوالت چیه؟ میگم من هیچ سوالی ندارم اونایی که سوال دارند لابد درس را نفهمیده اند!

تصورم غلط بود و سوال جوابی به اون شکل که من فکر می کردم در کار نبود. خب بازم به خیر گذشت! اینبار تکلیف داد که از فصل سوم تا چهارم را حاضر کنید برای امتحان.

چی؟ ام... ام... امت... امتحان؟!! نه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! کلاس تموم شد و یک نفس عمیق کشیدم و بیست دفعه ای با خودم مرور کردم که چی میخوام بهش بگم حالا با اون انگلیسی ضایع تری که حرف میزدم(الانشم ضایع است واسه همین گفتم ضایع تر)!

رفتم تو دفتر کارش و تا منو دید شروع کرد بلبل زبونی که به کلاس من خوش آمدی و خیلی خوشحالم تو کلاس من هستی و ...گفتم داغشو میذارم به دلت! صبر کن ببین چی میخوام بهت بگم!

گفتم پروفسور! گفت منو پروفسور صدا نکن همون که سر کلاس به همه گفتم منو کریس صدا کن. خب حالا هر چی.... کریس! من میخوام کلاس شما را حذف کنم.

- واسه چی؟

- واسه این که من نه از حرفهای شما سر درمیارم و نه یک کلمه از کتاب را می فهمم. فهمیدن چیه؟ اصلن نمیتونم این اصطلاحات قلمبه سلمبه را حتی تلفظ کنم.

گفت ! hold your horses ( اسبهاتو نگه دار...معادل پیاده شو با هم بریم)! بذار اول یک قهوه برات بیارم بعد برام توضیح بده ببینم چی شده.

خیلی با حوصله گوش داد و گفت اگه میخوای حذفشون بکنی، هیچ اشکالی نداره ولی اینم بدون که چه همین الان این کارو بکنی و چه دو هفته به فاینال فرقی به حالت نمی کنه. پس چرا صبر نمی کنی تا اون موقع؟ به نظر من ادامه بده و همینجوری مستمع آزاد بیا سر کلاس و برو و هیچ خودتو نگران نکن....بعدشم برو همه را حذف کن.

 

 ادامه دارد....

خیلی خوابم میاد و حوصله ی ویرایش ندارم....به ویراستاری خودتون ببخشید!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:30 توسط خاتون |